دوستان با سلامی دوباره امیدوارم حالتون خوب باشه ( سلام دوستان سارا هستم اینم از قسمت سوم متاسفانه من یادم رفته بود که عکس قسمت دوم رو به امیر جان بدم برای همین این عکس برای پارت دوم هست متاسفانه برای تست اول هم تست چی عکس قبول نکرد و این نکته رو بگم که فقط تو این قسمت عکس تغییر میکنه و تو بقیه قسمت ها عکس داستان فقط عکس اِما ست از مشخصات قسمت دوم ببینید که اعضای داستان چه شکلی هستن خب مزاحم نشم برید تست و انجام بدین امیدوارم لذت ببرین 🥰 اها ببخشید فعلا این قسمت ها رو اِما داره تعریف میکنه برا تون که چه اتفاقی براش افتاده و دوچار چه رنج هایی میشه 😞 امیدوارم از تست لذت ببرید 😘 )
اِما: صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم ، وقتی یاد خواب دیشبم می افتادم می ترسیدم منظور لِئو چی بود آخه یعنی چی که نرو خدایا آخه من کجا نرم 😢 داشتم با خودم حرف میزدم که مادرم صدام کرد ماری: اِما عزیزم بیا پایین صبحونه بخور صورتم و شستم و رفتم سر میز صبحونه که مادرم گفت : اِما چرا تو فکری دیشبم چند بار صدا از اتاقت اومد چیزی شده ؟ چرا نگرانی ؟ اِما: نمیدونستم چی بگم ، نمیخوام نگرانش کنم گفتم : هیچی استرس کنکور یکم برا کنکور استرس دارم و نگرانم چیزی نیست نگران نباش 🥰 صبحونه رو خوردم و آماده شدم که برم بیرون با ژاکلین و روزیتا تصمیم گرفته بودیم که بریم بیرون .....
رفتم جایی که قرار گذاشته بودیم بهشون سلام کردم روزیتا و ژاکلین: سلام اِما حالت خوبه ؟ اِما : سلام بچه ها خوبم شما ها چطورین؟ گفتین کار مهمی دارین خب گوش میکنم چی میخواستیم بگین 😊 روزیتا : راستش منو ژاکلین تصمیم گرفتیم که یعنی چجوری بگم ببین اِما منو ژاکلین خیلی دوست داریم اما ما..... اِما : بازم مثل دیروز ژاکلین نذاشت که روزیتا حرفش رو بزنه ، خدایا آخه اینا چی میخوان بگن چرا انقدر اتفاق برام میوفته که بی جواب می مونه مگه من چه گناهی کردم 😞 اون از خواب دیشب اینم از کارای عجیب و غریب این دو تا 😭 دیگه خسته شدم چرا آخه من انقدر بدبختی دارم 😓
داشتم همین جوری تو ذهنم با خودم و خدا حرف میزدم که با صدای روزیتا و ژاکلین حواسم پرت شد ژاکلین : اِما چی شد یهو ، چند بار صدات کردیم حالت خوبه ؟ میخوای امروز و کنسل کنیم؟ البته اگه تو میخوای، میخوای ؟ اِما: نه ژاکلین جون نیازی نیست خودتون میدونید دیگه کنکور نمیزاره یک دقیقه بدون استرس باشم😅 چیزی نیست خب کجا میخوایم بریم ؟ روزیتا : میخوایم یکم قدم بزنیم کار خاصی نداریم ژاکلین: عه روزیتا چی میگی قراره بریم بستنی بخوریم مغازه ها رو ببینم و بریم کتاب خونه 😁تا شب میخوایم خوش بگذرونیم که یکم استرس تو کم بشه اِما جان 😊 اِما : واقعا 😍 آخه برای شما زحمت میشه ، من نمیخوام شما رو تو زحمت بندازم ژاکلین: نه عزیزم زحمت ِ چی ، ما برای تو هر کاری میکنیم اصلا هم باعث زحمت ما نیستی دیگه نبینم از این حرفا بزنی ها 😉 روزیتا : پس من برم مزاحم گفت و گو خواهرانه شما نشم 😐 انگار منو نمی بینید 🤧 هعی منه بیچاره ژاکلین: روزیتا تو که میدونی منو اِما چقدر دوست داریم چی میگی 😄 روزیتا : هعی خدا چشم دیگه منم از این حرفا نمی زنم 🤧 اِما : خب بچه ها میخواین بریم یا میخواین تا فردا اینجا بشینیم بنظرم بریم بهتره
روزیتا و ژاکلین هم حرفم و تائید کردن و رفتیم بستنی بخوریم ☺ بعد از کلی خوش گذرونی رفتم خونه دیدم شام آماده اس و مادرم منتظر منه از زبان ماری : کجا بودی عزیزم نگرانت شدم چرا موبایلتو جواب نمیدی؟ 😥 اِما : معذرت میخوام مامان با روزیتا و ژاکلین بیرون بودیم ، تا الانم با ژاکلین و روزیتا تو کتاب خونه بودیم و داشتیم درس می خوندیم ببخشید طول کشید 😔 ماری : مشکلی نداره عزیزم برو لباساتو عوض کن بعدم بیا شام بخور 😊 اِما : رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم یاد دیشب افتادم همش نگران میشدم ، شاید اگه برم تو انباری رو بگردم ، بتونم از وسایل خودم و لِئو چیزی پیدا کنم ، هر وقت مامان خوابید میرم تا ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه 😓 امیدوارم بتونم چیزی پیدا کنم حداقل جواب خوابمو بگیرم رفتم پایین تا باز مادرم نگران نشه ماری :اومدی عزیزم ؟ اِما: بله مامان برای اینکه دیر اومدم خونه بازم معذرت میخوام ماری : گفتمکه اشکالی نداره پیش میاد عزیزم 🥰 اِما : ممنونم مامان ☺ شام و خوردیم ساعت ۱۰ شده بود دیدم مادرم داره میره که بخوابه منم سریع رفتم تو اتاقم که شک نکنه ، بعد چند دقیقه رفتم و در اتاق مادرم رو باز کردم دیدم خوابیده بود ، منم از فرصت استفاده کردم و کلید انباری رو از توی کشو لوازم قدیمی مادرم برداشتم خیلی استرس داشتم خداروشکر به خیر گذشت 😓 رفتم تو انباری یکم کثیف بود نفسم داشت میگرفت جلو بینی مو گرفتم و رفتم سمت جعبه لوازم لِئو چراغ قوه رو روشن کردم 🔦 تمام عکس های منو اون تو جعبه بود اشکم داشت از چشمام سرازیر میشد 😢 نمیتونستم جلو خودمو بگیرم تمام خاطراتم با لِئو برام زنده شد عکس تولدم عکس روزی که با هم شوخی کردیم، عکس روزی که پدرمو سوپرایز کردیم و..... 😭 تمام خاطرات از جلو چشمم میگذشت 😢 🥺 خیلی رنج آور بود که لِئو پیشم نبود خیلی دلم براش تنگ شد ، خدایا مگه من با ارزش تر از لِئو و پدرم داشتم چرا ارزش مند ترینِ زندگی منو ازم گرفتی یه بار دیگه لِئو رو بهم برگردون لطفـــــا 😭
داشتم گریه میکردم که یه چیزی توجه مو جلب کرد 😲 یه نقشه بود که روش نوشته بود ( منو اِما باید این نقشه رو تموم کنیم ) تا این و دیدم دیگه بیخیال همه چی شدم نقشه رو برداشتم و اونجا رو مرتب کردم وقتی کارم تموم شد رفتم تو اتاقم نقشه رو تو کیفم مخفی کردم تا مادرم چیزی نبینه خیلی خسته بودم و رفتم رو تختم که بخوابم تو خواب : بازم داشتم خواب دیشب رو میدیدم ولی پدرم هم اینبار تو خوابم بود 😧 پدرم و لِئو جلو من ایستاده بودن لِئو با شرمندگی به منو پدرم نگاه میکرد 🥺 گفتم : لِئو ، پدر شما شما سالمین شما الان رو به رو من ایستادین باورم نمی شد اشک از چشمم سرازیر شد تا میتونستم گریه میکردم 😭 لِئو گفت : پدر اِما من واقعا متاسفم من خودمم خبر نداشتم اگه میدونستم اون کارو نمیکردم لطفا منو ببخشین 😢 اِما : خواستم حرف بزنم که پدرم حرفم رو قطع کرد و گفت : لِئو واقعا ازت انتظار نداشتم که این کارو بکنی تو میدونی با اِما چیکار کردی 😠 هیچ وقت فکرشم نمی کردم که همچین کاری بکنی تو تو ، تو با این کار اِما رو نابود کردی 😔😠 چرا چرا آخه چرا این کارو کـــــردی اِما : پدرم داشت حرف میزد که لِئو با داد گفت : پدر من که نمیخواستم این کارو کنم آخه چرا من باید خواهر خودمو نابود کنم چرا باید با آیندش بازی کنم خودتون یکم فکر کنین 😭 اِما بعد لِئو آروم گفت : من که خیلی دوسش دارم آخه چرا باید این کارو بکنم اِما خواهر منه 😔 اِما منو ببخش لطفا ازت خواهش میکنم که به اون جا نرو تو نباید بری به اون ......
اِما : بازم حرفش نصفه موند و محو شدن 😰 دوباره از خواب پریدم و خیلی بیشتر نگران بودم آخه منظورش چی بود آینده من، آینده من آخه آینده من چی میشه 😭 خیلی میترسم خیلییی 😓😭 نکنه یه وقت بلائی سر من یا مادرم بیاد نکنه برا مادرم اتفاق بدی بیوفته نکنه من من نه این امکان نداره اصلا و عمرا من مادرم و تنها نمیزارم و نمیمیرم 😨 اگه بمیرم اون نابود میشه امکان نداره 😭 خدایا خودت هوامو داشته باش نزار برای منو مادرم اتفاق بدی بیوفته نزار لطفا نزار!!!!!!!!! 😓
اِما : تا صبح خوابم نبرد خیلی نگران بودم حوصله خوندن برا کنکور رو نداشتم و فقط به خواب دیشبم فک میکردم امیدوارم که اتفاقی نیوفته خیلی میترسم 😔 تو همین فکر ها بودم که مادرم صدام کرد ماری : اِما عزیزم نمیخوای بیدار بشی ؟ بیدار شو ساعت ۸ شده بعدشم مگه نمیخوای برا کنکور درس بخونی ؟ بلند شو خوابالو اِما : با خودم گفتم من اصلا نخوابیدم بعد بلند گفتم چشم الان میام پایین 😁 رفتم پایین ، تو کل مدت داشتم لبخند الکی میزدم که یه موقع مادرم نگران نشه 😔 بعد از صبحونه رفتم که درسم رو بخونم فردا روز کنکوره و باید تمام تلاشم رو بکنم که بتونم مقامات اول رو کسب کنم اول سوالات رو نوشتم و مرور کردم بعد از خودم امتحان گرفتم و چند تا تست زدم داشتم با خودم کار میکردم که یاد اون نقشه افتادم ، رفتم و یه سری بهش زدم هر جور شده باید این کارو تموم کنم نمیدونم چرا اما میخوام بدونم تو این نقشه چیه؟ چه رازی تو این نقشه مخفی شده؟ حتی این موضوع برام از دادن کنکور هم مهم تر بود لِئو آخه چرا منو تنها گذاشتی چرا چرا چــــرا 😭 خدایا لطفا یکم از این درد های منو کم کن خیلی بهم استرس وارد شده من تا الان خیلی تحمل کردم خودتم شاهد تک تک لحظه هاش بودی ازت خواهش میکنم مشکلاتم رو کم کن 😔🤲🏻
داشتم با خدا حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد یه شماره ناشناس بود 👤 نگران شدم یعنی کی میتونه باشه 😨 جواب دادم " بله بفرمائید؟ شما؟ چرا جوابی نمیدین؟ شما کی هستین؟ الو ؟ چرا جواب نمیدین؟ اِما : هر چی حرف زدم صدایی نشنیدم 😓 این دیگه کیه ؟ " بفرمائید شما؟ لطفا بگید کی هستین ؟ شما؟ شخص محترم لطفا جواب بده ؟ داری منو می ترسونی 😓 بگو کی هستی ؟ چی کار دارین ؟ شما کی هستین آخه؟ که یهو ........
آنچه خواهید خواند ( چی 😨....... کجا ....... منظورت اینکه که تو...... خدایا آخه چرا 😭 )
ببخشید کم بود قراره اتفاقات جدیدی بیوفته و اینکه سرم شلوغه باید برا مدرسه فیلم آموزشی درست کنم و امتحاناتم داره شروع میشه امیدوارم لذت برده باشین 😊