سلام ،، ممکنه بپرسین « گردنبند عشق » چیه ،، بهتون بگم من ممکنه برای هر قسمت یه اسم بزارم یا موضوع همون پارت باشه ،، راستی این موضوع وایسا وایسا دارم میگم که بریم بخونین تا متوجه بشین . بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
ویل : پاشین تنبل ها صبح شده ،، و صبحونه آمادست . میبل : صبح بخیر ویل . ویل : صبح تو هم بخیر میبل . بیل : آههه ،، خب انگار ویل آشپزی میکنه و تزیین میز و درست شدن صبحونه کاره ویله . کیل : ویل از بچگی سلقیه خوبی داشت . بیل : راست میگی ،، ولی سیماش خیلی قاطی می کرد . میبل کنجکاو میشه . میبل : منظورت چیه ؟ . ویل : حالا میتونی بعد صبحانه باهاشون حرف بزنی . کیل : خب ،، ویل همیشه یکم ناقص العقل هستش چون اگه یه موضوعی رو نفهمه ،، دیگه ممکنه متوجه نشه و بعضی مواقع برای قشنگ کردن هرچیزی ممکنه مخش هنگ کرده باشه .
میبل : عجب . از اون ور دیپر میاد ،، خسته و کوفته میره سره میزه صبحانه میشینه . ویل : صبح بخیر دیپر . دیپر : صبح همگی بخیر . دیپر خیلی بی حال بود و به خاطر همین با صورت میخوره به میز . میبل : دیپر خوبی ؟ . دیپر : افتضاحم . میبل : بزار تو رو به اتاق ببرم تا استراحت کنی . دیپر : باشه . میبل دیپر رو میگیره و به اتاقشون میبره ،، حالا ویلم سره میز میشینه . ویل : آه ،، میبل خیلی دختر زیباییه ،، و دختر دوست داشتنیهـ... بیل : ویل خوبی ؟ . یهو ویل به خودش میاد گونه هاش قرمز میشه . ویل : خو..خوبم...منظورم از اون حرف ها این...بود که میبل دختر قشنگیه سلیقه خوبی داره و... و خیلی دوست داشتنیه... فقط منظورم همین بود . بعد ویل بلند میشه میخواست بره بیرون که در رو میکوبونه رو صورتش بعد ،، خنده های الکی میکنه ،، میره .
بیل : پیست ،، کیل . کیل : هان ؟؟؟ . بیل : تو هم چیزی که من متوجه شدم رو متوجه شدی . کیل : کاملا واضح و معلوم . از اون ور میبل میاد پایین . میبل : ویل کجاست ؟ . بیل : رفت بیرون . میبل : آها باشه . کیل یهو یه فکری به کلش میزنه . کیل : راستی میبل نظرت درباره ی ویل چیه ؟ . میبل : خب ،، پسر خوبیه ،، سلیقه خوبی داره بعد... بعد میبل رفت تو افق محو شد . میبل : ویل خیلی خوبه و خیلی خیلی دوست داشتنیهـ... بعد گونه هاش قرمز شد بعد دید چیزی نمی تونه بگه شروع به خوردن کرد و شکر خام زیاد خورد و چرت و پرت زیاد میگفت . کیل : بزنیم... بیل : تو کار جاسوسی . بیل و کیل : آره . کیل : من حواسم به ویله تو هم میبل . بیل : باشه .
۳ ساعت بعد ،، بعد از گذشت ۳ ساعت . بیل : الو کیل ،، الان داری ویل رو تعقیب میکنی ؟ . کیل : آره ،، تو چی ؟ . بیل : آره ،، الان میبل اومده بیرون و دنبالشم . کیل : الان کجاعه ؟ ،، دقیق بگو . بیل دور رو بر رو میبینه . بیل : الان من... طرف های ،، بهتر بگم طرف های جنگل که به شهر میرسه اونجام ،، تو الان کجایی ؟ . کیل دور رو برش رو میبینه . کیل : الان من... طرف های شهرم که... بعد به یه چیز میخوره . کیل : که به جنگل میرسه . بیل : کیل . کیل : بیل . کیل و بیل : ما الان یه جا هستیم . پیشه ویل و میبل . میبل : اوه ،، ویل چه تصادفی . ویل خجالت میکشه سرش رو میاره و پایین و دستش رو میزاره پشت گردنش . ویل : آره . میبل : خوشحالم میبینمت . ویل سرش رو میاره بالا و محکم و با اراده میگه . ویل : میبل میشه ،، باهم قدم بزنیم . میبل یکم تعجب میکنه . میبل : البته ،، منم میخواستم ازت درخواست کنم .
پیشه بیل و کیل . بیل : وایسا ببین . کیل : بیا کناره این بوته . کیل و بیل میرن کنار بوته . و به حرف هاشون گوش دادن و « ویل : میبل ،، میشه باهم قدم بزنیم » رو شنیدن . کیل : عجب کلکی ،، با ما شبیه بچه گریهو ها رفتار میکنه اما اینجا ،، بچه شجاعه . بیل : آره ،، بیا بیشتر تعقب شون کنیم . کیل : باشه . ویل و میبل مشغول قدم زدن بودن که به دریاچه میرسن و یه جا می ایستن . بیل : چی شد وایسادن ؟ . میبل میره جلوی ویل . کیل : قراره یه اتفاقی بیوفته ،، نگاه نمی کنم ،، حالم بهم میخوره . بیل : اگه دیپر بفهمه ،، حتما کاره ویل تمومه . دیپر : آره ،، یه چیزی تو همین مایه ها .
بیل میترسه ،، میپره بغل کیل . دیپر : نترس منم . کیل : تو چه جوری اومدی ؟ ،، مگه حال نداشتی . دیپر : آره نداشتم ،، ولی ایشون به من کمک کرد . کیل و بیل : کی ؟ . نفرین شیطان جهنمی : من . بیل محکم ،، کیل رو بغل میکنه . نفرین شیطان جهنمی : نترسین تا وقتی ،، ارباب قشنگم دستور نده نمی تونم کاری بکنم ،، و دیدم حاله اربابم بده ،، گفتم یکم از قدرت بی نهایت خودم رو بهش بدم که حالش یکم بهتر بشه . بیل : چرا اینجایی ؟ . دیپر : شنیدم که درباره ی میبل و ویل یه چیزایی میگین گفتم تعقیبتون کنم که سره آخر بهم رسیدیم . کیل : آها . پیشه میبل و ویل .
میبل رو به ویل میکنه . میبل و ویل : اممم...میشه یه چیزی بهت بگم . یهو میبل و ویل تعجب می کنن و میخندن . میبل : اول تو بگو . ویل : نه ،، اول خانم ،، چون خانم ها مقدم ترن . میبل : نه ،، نه ،، لطفا تو . پیشه بقیه . کیل : خب ،، بنالین دیگه ،، هی تعارف می کنن . پیشه میبل و ویل . میبل : اصلا باهم میگیم . ویل : باشه . اول یکم طول کشید تا حرفشون رو بزنن ،، بعد به سرعت چشم هاشون رو بستن و . ویل و میبل : من عاشقتم . بعد شنیدن حرف هاشون ،، خیلی تعجب کردن . پیشه بقیه . همه : عَهههههـــــــهههههه . ناگهان بالای سره میبل و ویل یه چیزی درخشید و افتاد روی زمین ،، ویل اونو گرفت .
پیشه بقیه . بیل : باورم نمیشه ،، تاحالا از نزدیک ندیده بودمش . دیپر : الان چه اتفاقی افتاد ؟ . بیل : دیپر ،، الان تو یه اتفاق خیلی نادر که برای سایفر ها میوفته دیدی . دیپر : ها؟؟؟ . پیشه میبل و ویل . میبل : اون چیه ؟ . ویل : این... ویل و بیل ( اینا به صورت همزمان میگن ) جواهرات پیونده . میبل : چی چی ؟ . ویل و بیل : اینا برای پیوند عمیق بین سایفر ها به صورت نادر اتفاق میوفته که وقتی اون دو تا شخص جواهرات رو به هم هدیه بدن میتونن برای همیشه به هم پیوند بخورن ،، برای هر جواهر میزان پیوند متفاوته . ویل : برای ما گردنبنده ،، که توی رده ی دوم قرار میگیره و بالاترینشون . ویل و بیل : انگشتر هست . میبل : باورم نمیشه ،، این گردنبند خیلی خوشگله ،، یکی برای منه و یکی برای تو .
ویل : به من افتخار میدین ،، که این گردنبند رو دور گردنتون ببندم . میبل با تکون دادن سرش قبول میکنه ،، و ویل گردنبند رو به دور گردنه میبل میبنده و گردنبد خودش رو به گردن خودش میبنده ،، پیشه بقیه ،، بیل که بغل کیل بود داشت اشک شوق میریخت . بیل : کیل ببین ،، داداشی که هیچکس باهاش دوست نمیشد الان عاشق میبله و الان داریم نادر ترین صحنه رو میبینیم ،، ببین . بعد کیل دیبد بیل خیلی منگل بازی در میاره اونو ول میکنه و بیل با کمر نیخوره زمین ،، پیشه میبل و ویل . بعد گردنبند ها ناپدید شدن . میبل : چی شد ؟ . ویل : اینا ناپدید میشن تا کسی متوجه نشه و فقط من و تو از این خبر داریم . میبل : آها . میبل میره کنار ویل و دستش رو میگیره . میبل : میای تا به کلبه برسیم قدم بزنیم . ویل : آره . ویل دسته میبل رو میگیره و باهم دوتایی قدم میزدن و بقیه اون کنار بوته بودن ،، و هنگ کرده بودن . بیپر ۲ : خب ،، بیاین یکم از خانواده عجیب غریب پاینز و سایفر بریم کنار ،، خب بریم سراغ چند نفر دیگه ،، بزار ببینم کی ؟ ،، آها ،، پیشه گیدن و پاسیفیکا .
بیپر ۲ : خب گیدن و پاسیفیکا لطفا بگین نظرتون رو درباره ی نکهبان آبی بگین « پ = پاسیفیکا ،، گ = گیدن » ( پ : منو از زندان آزاد کنین ،، اگه آزادم نکنی میزنم نابودت میکنم ،، گ : بیپر ۲ لطفا آزادم کن ،، باید برم سایفر هام رو بگیرم الان از گشنگی میمیرن ) من دارم درباره ی یه چیز دیگه حرف میزنم ( گ : پس اینطوریه ،، زندان بان ،، این یه فراریه داره فرار میکنه بگیرینش ،، پ : بیاین یه مجرم خطرناک هم هست ،، گ : حالا بیا پیش عمو و خاله ) خدا نکشتتون ،، من فرار کنم . بیپر ۲ داشت فرار میکرد که گرفتنش و میره پیشه گیدن و پاسیفیکا . گیدن : چه میکنی عزیزم . بیپر ۲ : یکی منو کلا از این شهر نجات بده ،، خیلی ممنونم که همراهم بودین ،، خداحافظ .