بچه ها بعدی اومد 😅
دلیلی برای نگفتنش نمی بینم تو یه ( سنتی مانستری ) از دید ادرین من یه دفعه از هوش رفتم وقتی بیدار شدم دیدم تو یه قبری شیشه ای مثل برای مامانمم دیدم ناتالی و محافظم و دوستام و همه سر قبری که توش خوابیده بودم گریه می کردن یذره دقت کردم دیدم پدرم رو زمین نشته و داره گریه می کنه و داد میزنه ادرینن پسرممممم🙄🙄یا خدا بابامو این همه احساسس
یه دفعه با پا کوبیدم به قبر و باز شد
ولی هیچ کس نفهمید دیدم کاگامی هم اونجاس رفتم و بغلش کردم و گفتم من زندم 😱 کاگامی پرید بغلم از دید مرینت چشامو باز کردم دیدم ادرین زندس داشتم از خوشحالی بال در میوردم که دیدم بغل کاگامیه اینقدری گریم گرفت که میت نست اونجارو سیل ببره یهو ادرین و کاگامی نگام کردن از دید ادرین دیدم مرینت از اینکه ما همو بغل کردیم خیلی ناراحته فهمیدم که عاشقمه همه چشاشونو باز کردن ودیدن من زندم همه ریختن سرم ّعلم کردن بابام اومد حلو از خوشحالی بغلم کرد و پرتم کرد هوا و دوباره گرفتتم 😂
یهو لپ بابامو بوس کردم نمی دونم چرا 😐بابام گفت ادرین واقعا جنبه ی شوخی نداری یهو خشکم زد فهمیدم شوخی بود داد زدم دیگه از این شوخیا نکن بابااااااااااااا
گفت باشه یهو همه کف کردن با خودم فک کردم چرا همه اینجوری ان دیدم پدرم لبخند زده خشکم زده بود یه دفعه یه فکری به سرم زد
پاش دم تا عملیش کنم به پدرم گفتم بیا و دستشو گزاشتم تو دست ناتالی و به پدرم گفتم مامان دیگه رفته تو نباید اینقدر خودتو اذیت کنی ناتالی همیشه وفادار بوده اون عاشقته یهو دیدم بابام یه جوری داره میاد سمتم که انگار میخواد بزنمتم 😬
یهو انصراف داد 😅😅🤣🤣
گفتش چرا که نه ناتالی یه زن عالیه ناتالی از خوشحالی داشت بال در میاورد و منم رفتم و دستمو گزاشتم تو دست مرینت کاگامی همینجوری نگامون می کرد و کلویی و لایلا فک کنم خودتون می تونید قیافشونو تصور کنید 🤣🤣 که یک دفعه مرینت
خب بچه ها این پارت هم تمو شد 😁
کامنت می زارید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت عالی هست ادامه بده
وسیع کن بیشتر بنویسی و سریع تر بزاری
ببخشید کلی تو راهه اخه تستچی الکی قبول نمی کنههه
خخخخخخخخ 🤣🤣 باحال بود
ممنون 🤣 پارت ۱ رو ببینید جر میخورید
🤣🤣🤣🤣🤣😁
مردم از خنده
خودمم همینطور 🤣