سلام دوستان اینم قسمت جدید میدونم خیلی دیر گذاشتم ولی درسا خیلی سخت شده و زمان واسه ما نمونده که تست بسازیم قسمت قبلیش رو با یه اسم دیگه نوشتم یعنی با این اسم نیس سرچ کنید«با بی تی تاس در مهمونی۲» براتون میاره راستی از این به بعد داستان هام رو با گزینه های صحیح و غلط مینویسم خب دیگه خیلی حرف زدم بریم برای ادامه
آنچه گذشت: «دلسا پیشنهاد میده که با هم به سالن کنسرت بریم یعنی باهم سوار تلکابین بشیم و کلا باهم به سالن بریم» اعضا قبول کردن که باهم به سالن بریم شوگا گفت: من میرم خونه شمام دلتون خواست بیاید نیم ساعت از زمان قرارم گذشت نکته:شوگا اینو به اعضا گفت» جیهوپ:قرار😲 قرار با کی!؟ با چی!؟ اصلا کی قرار گذاشتی و به ما نگفتی؟!!؟!؟!؟!شوگا خمیازه کشان:با تختم قبل از کنسرت داشتیم آماده کیشدیم قرار گذاشتم
قیافه ی اعضا:نامجون:😬جین:😬😧جیمین:😇😬کوکی:😐😬جیهوپ:😒😬وی:😠😬قیافه دلسا:😅😆قیافه ی من:😂😐😬شوگا:!!!!!! بعدش جونگ بهم پیام میده:چشماتو ببند تا ده بشمار دستتو ببر بالا\چرا مگه دیوونم آبروم کیره هم دلسا هم اعضا فک میکنن خنگ شدم\خب پس ولش خودم میشمارم:۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.۹.۱|بببببببیییییییییببببببب«صدای بوق ماشین» هممون از ترس سکته کردیم من که وایساده بودم روم و سمت کوچه کردم و اعضا و دلسا هم که نشسته بودن پشت یه سنگ بزرگ هم وایسادن روشونو سمت کوچه کردن دیدیم که.......
راننده های مخصوص گروه من و بی تی اس توش بودن و شش تا بادیگارد بزرگ هیکلم دارن سر کوچه آرمی ها و آیسی ها رو آروم میکنند
قیافه ی راننده ها😦😕😳😖😓«مثلا ترسیده بودن چون خیلی خیلی تند اومدن و نزدیک بود تصادف کنن» مام که عین درخت خشک شده بودیم یهو بادیگارده از اون ور داد زد: آهاااااااییییی مگه نمیبینید هزار تا آرمی و آیسی اینجاس برید تو ماشین و خونه هاتون دیگه همون موقع که اینو گفت یه دسته آرمی آیسی دیگه از اون طرف کوچه اومدن😲
حالا مام از لابه لای درختا نکته: خیلی درخت اونجا بود اونقدری که اگر یه نفر میرفت اونجا کل سورتش زخم و زیلی میشد» به زور و بدبختی فرار کردیم آخرم گم شدیم😢😭 ولی خوشبختانه سریع هم و پیدا کردیم و وقتی پیدا کردیم شوگا دیگه رفته بود«منظور خوابیده بود هست»
«میدونم خیلی دارم کم مینویسم چون من الان دارم عجله ای مینویسم و به سرعت باد اصلا وقت ندارم ولی دفعه های بعدی بیشتر مینویسم» حالا از یه طرف اعضای گروه من و دلسا و مدیر برنامه مون منتظر بودن و از اون طرف مدیر برنامه ی بی تی تس منتظرشون بود
بالاخره تونستیم با مدیر برنامه هامون تماس بگیریم و بهشون ماجرا رو گفتیم و خیلی عجیبه که مدیر برنامه ی ما خونش دقیقا ده متری اونجا بود و بهمون آدرس داد و رفتیم اونجا بعد خودش مارو رسوند به خونه هامون«مثل این خانواده هایی که تو جنگل زندگی میکنن تو فیلما» حالا خوش و خرم برگشتیم خونه زندگیمون و همه چی رو برای اعضا تعریف کردیم
یکروز قبل کنسرت: از زبان من:رفتیم سالن تا تمرین کنیم یقل سالن شهر بازی بود اعضا همش به اونجا فک میکردن و اصلا فکرشون اونجا نبود💫 حالا تمرینا تموم شد مدیر برنامه اومد و گفت:تا فردا آزادید همه کار بکنید ولی جاهای پر جمعیت ممنوع❌ ما عین جت وقتی این حرف و شنیدیم دویدیو سمت شهر بازی و کلللللییییی بازی کردیم
فردا«روز کنسرت»:داشتیم لباس میپوشیدیم که بریم رو صحنه تقریبا کل صندلی ها پر شده بود بی تی تس هم اومده بودن رفتیم رو صحنه و اولین آهنگی که اجرا کردیم آهنگ آیم ساری«اسم آهنگ ها فیکه» رو اجرا کردیم من از اولین اجرا تا تقریبا پنجمین اجرا به پنج نفر شک داشتم همش بهم علامت میدادن و چهار چشمی ما رو نگا میکردن من نگران بودم که نکنه سسانگ باشن
وسط رقص اهنگ آخر بودیم که یه نور لیزر مانند افتاد رو بدن اعضا و من یهویی........ این پارت تموم شد امید وارم خوشتون اومده باشه