سلام اینم از پارت دوم امیدواذم خوشتون بیاد داستان های قبلی منم بخونید چامنت یادتون نره دوستان
باورم نمیشد ادرین برام نامه فرستاده باشه بازش کردم شروع کردم به خوندن 📃سلام مرینت عزیز لطفا امشب ساعت 7 بیا جای بستنی اندره کارت دارم ممنونم 📃نامه که تموم شد پریدم هوا تیکی ترسید و گفت مرینت چه خبرته چی شده به منم بگو گفتم تیکی باورت میشه ادرین گفته برم جای بستنی اندره باهم بستنی بخوریم اون با من یک کار واحب داره باورت میشه تیکی
تیکی یک نفس راحتی کشید و گفت فکر کردم قرار معجزه اسات رو ازت بگیرن گفتم چی چی گفتی گفت ام هیچی ببخشید گفتم نه خیر تیکی یک بار دیگه تکرار کن گفت مندنمیدونم برو سوالت رو از استاد فو بپرس گفت اه که اینطوره باشه گفتم تیکی خال ها روشن تبدیل شدم و رفتم تو خونه استاد فو خال ها خاموش استاد فو تیکی گفت قراره معجزه اسام رو ازم بگیرن یعنی جی تیمی قایم شد معلوم بود ترسیده استاد گفت نباید بهت میگفت اما الان کار از کار گذشته هر 2 سال یک بار معجزه گرهارو با یک صاحب دیگه عوض کنم
گفتم چی نه من نمیخوام معجزه گرم رو بدم استاد فو گفت الان 2 ساله معجزه گر دست تو و گربه است من به گربه هم گفتم هفته دیگه بیاید و معجزا اسا هاتون رو تحویل من بدید با حالت مرینتی از خونه رفتم بیرون حالم خوب نبود نمیخواستم با مسی حرف بزنم
از زبون ادرین 👈مرینت بهم زنگ زد و گفت اه سلام ادرین اگه میشه قرار و بزار یک روز دیگه من الان حالم خوب نیست گفتم باشه مرینت فردا میبینمت و گوشی و قطع مردم خودمم میخواستم قرار و کنسل کنم چون از وقتی کهاستاد فو بهم گفته بود حال و احوالم خوب نبود گرفتم خابیدم
از خواب که بلند شدم لباسام و عوض کردم و رفتم مدرسه تو راه مرینت و دیدم که داشت اروم پیاده میومد از قیافش هم معلوم بود مثل من داغونه ماشین و نگه داشتم و گفتم میخوای برسونمت مرینت یک لبخند کم رنگ زد و وفت نه ممنونم ادرینخودم میام گفتم سوار شو وگرنه دیر میرسی ها کم کم سوار شد تا اخر هیچکی هیچی نگفت
به مدرسه که رسیدیم و رفتیم تو کلاس هردومون داغون رو میزمون نشستیم نینو زد به بازوم و گفت امروز حال نداری رفیق چیزی شده گفتم نه ممنونم نینو فقط یکم مریضم و چند تا سرفه الکی کردم
از زبون مرینت 👈الیا هی بهم گیر میداد چرا اینطوری ام اما اخخه نمیتونستم خوشهال باشم منم مسگفتم سرما خوردم اگه راستشو میگفتم هویتم لو میرفت و من اینو نمیخواستم موقع برگشت از خونه پیاده رفتم تکلیفام و نوشتم و خابیدم از خواب که پریدم. ساعت هشت بود و داشت بارون میومد لباس پوشدم و بدون چتر رفتم زیر بارون میخواستم یکم تنها باشم بهترین و اروم ترین جا روی بذج ایفل بود
رفتم روی طبقه 3 تا مونده به اخر برج ایفل و نشستم سرم و کردم تو دستام و شروع کردم به گریه کردن یک دفعه احساس کردم یک چیزی روی شونمه پشتم و نگاه مردم دیوم تدرینم مثل من خسته است و ناراحت از زبون ادرین 👈دیدم مرینتم روی برج ایفله رفتم کنارشو دیدم داره گریه میکنه دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم مرینت حالت خوبه برگشت سمتم و با تعحب گفت ادرین! اره حالم خوبه و یکم خودشو کشید اون ور منم نشستم اون طرف تر و گفتم چیزی شده جرا گریه میکردی اشکاش و پاک کرد و گفت نه چیزی نیست فقط یه موضوع کوچیکه
از زبون مرینت 👈ادرین گفت منم حالم خوب نیست گفتم مثل من و غرغ در سکوت فقط به افق خیره شدیم
امیدوترم لذت برده باشید حتما نظر بدید و کامنت کنید عاشقتونم تا بعد