سیلام بر شوکولات های خوشمل💜😊💜 خب خب من اومدم، خوش اومدم😂 با خودمم داستان من و کوکی پارت ۳ رو اوردم😅✌
ادامه تماس تصویری من و ارالیا(دوستم): ارالیا: ممنونم واقعا که زنگ زدی، راستی *ا/ت* چجور شد که بابات اجاز داد بیای؟ اون خیلی سر سختانه مقاومت میکرد اخه😅. من: خودمم اولش نفهمیدم اما دیشب یه پیغام برام اومد بابام بود رفتم خوندمش گفته بود:دخترم من نمی تونستم تورو تا اخر عمر محروم کنم وقتی میدیدم انقدر ذوق داری و مجبوری مخفیش کنی از خودم بدم میومد این اجازه ای هم که بهت دادم یه جورایی جبران گذشته هاست💜💜💜💜💜. ارالیا: اوکی...خوشحالم که خوشحالی... 💜
من: مرسی لاولی😊. ارالیا:خب عشقم بیشتر از این وقتت رو نگیرم برو از لحظه لحظه این روز خوبت لذت ببر فعلا باعی❤. من:ممنون باعی❤. پایان تماس تصویری. اووووو حدود نیم ساعته دارم با ارالیا حرف میزنم 😅 دیگه یه یک ساعتی مونده تا کنسرت.... مدتی بعد: کنسرت شروع شده بود قلبم هزار می کوبید خعلی ذوق زده بیدم😂💜💜💜همینجوری داشتم همراه ارمی های دیگه تشویقشون میکردم و جیغغغغغ میزدم و خوشحال بودم...
اهنگ اولشون رو داشتن میخوندن که اهنگ اسمش so what بود همینطوری داشتم همخونی میکردم و کلی خوشحال بودم که یه دختر با شونه ش زد بهم و گفت:دختر چه خوش اقبالی کوکی اول کنسرت تا حالا بهت خیره شده💜. من:واقعا؟. دختر ارمی:اره بابا خودت ببین. من یه نگاهی به کوکی کردم وقتی نگاهش کردم یه لبخند خوشمل رو لبش نقش بست 😊😊. من سریع نگاهم رو برگردوندم (خب یکم خجالت زده شده بودم). کنسرت یه چند ساعتی طول کشید...
به جرأت می تونم بگم شگفت انگیز ترین تجربه زندگیم بود😍 وقتی داشتم از سالن کنسرت خارج شدم دیدم یه دختری داره صدام میزنه. برگشتم گفتم:بله؟. اون دختر: خانووووم اقای جانگ کوک میخواد ببینتتون... . من:مطمئنی اونی که گفته من بودم؟. اون دختر:اره. (😍+💜) من همراه اون دختر رفتم وارد اتاقی شدم که کوکی توشه ❤. گفتم: سلام. کوکی:سلام😊. من:.... . کوکی:اممممممم... . من:اممممممم؟. ......
کوکی : نه بابا اممممممم چیه😂 منظورم اینه که میشه میشه یه چیزی بهت بدم؟. من:اری. کوکی: یه جعبه کادوی قرمز به شکل قلب از پشتش اورد و گفت: این واسه تو😍. من شوکه شده بودم یعنی کوکی داشت بهم کادو میداد اونم بدون هیچ مناسبتی😍. کوکی: بازش کن ببین دوستش داری. من بازش کردم وای یه ست گردنبند و گوشواره بود بدون اغراق میگم خیلیییییی قشنگ بود... . کوکی:دوستش داری؟. من:نه... . کوکی:یعنی چیز دیگه ای رو بیشتر دوست داری؟. من:اره. کوکی:چی؟. من: تورو💜💜💜💜.
کوکی اشکش در اومد 😭😭😭😭. من : کوکی غلط کردم گریه نکن. کوکی: اخه... نمی دونم تا کی باید این جمله رو ازت مخفی کنم... . من:کدوم جمله؟. کوکی : اینکه منم واقعا دوست دارم 😭😭 رفتم کنارش نشستم. شروع کردم به گریه کردن. گفت:چرا گریه میکنی؟. من:چون تو داری گریه میکنی. کوکی سریع اشکاشو پاک کرد گفت: من نه من گریه نمیکنم تو هم زود باش اشکاتو پاک کن. من: نموخوام 😭. کوکی : شروع کرد به قلقلک دادنم....
منم که حسابی قلقلکی تشریف دارم زدم زیر خنده کوکی: اها این شد و با هم زدین زیر خنده😂😂😂😂. بعداز خنده ی دور و درازمون گفتم :خب من دیگه برم. کوکی: باشه میرسونمت. همین که خواستم بگم نه لازم نیست کوکی گفت:نه لازم. نیست نداریم. خودم میبرمت💜. من:😊... . کوکی منو رسوند دم در هتل و خیلی جدی گفت: میدونم تو حالت اشک و خنده گفتم اما من واقعا... .
من: میدونم چی میخوای بگی منم همینطور 💜. کوکی: میشه... میشه فردا شب هم ببینمت؟ خواهشششش!!! . من: اوووووم بزار برنامه ها مو چک کنم و الکی یه دفترچه از توی کیفم در اوردم و گفتم خب اینجا نوشته فردا شب وقت دارید اقای کوکی رو ببینید. کوکی:از دست اینکارای تو😂. من:😂 یه دختر خل و چل رو دوست داری پشیمون نیستی؟. کوکی: باید خدمتتون عرض کنم من از تو بد تَرَم رو نکردم😂. من و کوکی:😂😂😂😂😂
کوکی:خب من دیگه فعلا برم خوابای خوب ببینی لاولی بای💜👋. من: همچنین بای 💜👋. وقتی رسیدم تو هتل با خودم گفتم چه خواب خوبی بود دو ساعت دیگه از خواب بیدار میشم همه ی ایناهم یادم میره و دو سه تا سیلی زدم تو گوش خودم خواب نبودم😍 یکی از عکسای کوکی رو اوردم و گرفتمش رو قلبم و تا خود صبح همونجوری خوابیدم.... فرداصبح: وقتی بیدار شدم دیدم لباسامو عوض نکردم و همونجوری با عکس کوکی خوابم برده💜.......
خب دوستان اینم از پارت سوم امیدوارم خوشتون اومده باشه به نظرتون ادامه ش بدم ؟!. نظر بدید حتما عشقولیا💜❤. فعلا باعی💜👋.