الان بالا سر گاز وایسادم منتظرم آب جوش بیاد😐میخوام نودل درست کنم شمام میخواین؟😐✌آهنگ مافیای ایتزیو پلی کن و بذار رو دور تکرار و از داستان لذت ببر.
از وقتی یونگی در اتاقو کوبیده و رفته بود مدت زیادی می گذشت.پاهام رو زمین سرد اتاقک بی حس شده بود و افکارم پریشون بود.از همه بدتر این بود که نه میدونستم چرا اینجام نه میدونستم چرا جه هوآ اینجاست نه میتونستم کاری براش بکنم.تو افکارم غوطه ور بودم که یهو در باز شد و یونگی با چهره ی کلافه و خشمگین جلوم نمایان شد . موهاش آشفته بود و زخم هایی روی دستش دیده میشد . میتونستم صدای کوبیدن قلبمو حس کنم. از ته دلم آرزو میکردم بلایی سر جه هوآ نیاورده باشه.هنوز هیچی در مورد این زندانبان عصبی و خسته م نمیدونستم.
با چهره ی ترسناکی رو به من کرد و کمابیش فریاد زد:{چرا این دوست پسرت انقد یه دنده ست؟} با لحن عصبی شروع به حرف زدن کردم:{نمیدونم اصلا به من چه ربطی داره مگه چی ازش خواستی که قبول نمیکنه} یونگی تک خنده ای کرد:{یعنی تو نمیدونی...مگه میشه آدم با دوست دخترش نگه؟تو حتما میدونی...}تقریبا فریاد زدم:{چیو به من نگه؟چیو باید میگفت؟}با صدای وحشتناکی داد زد:{جای طلاها رو!} یه لحظه احساس کردم توانایی حرف زدن ازم سلب شده...
طلا؟!؟تکرار کردم:{طلا؟!؟} پوزخندی زد:{آره...نکنه نمیدونی چیه؟} بی توجه به کنایه ش زمزمه کردم:{جه هوآ طلا داشته؟}با خنده ی ساختگی ای که توی اتاق تاریک طنین مینداخت گفت:{نگو به تو نگفته که باور نمیکنم...اصن اون که انقدری دوست دخترشو دوست نداره که بخاطرش جای طلا هارو بگه تو بگو...آره تو بگو.تو که جه هوآ رو دوست داری طلاها کجان؟}با لحنی که سعی کردم متقاعد کننده باشه توضیح دادم:{باور کن نمیدونم}
باز هم با خنده ی ساختگی رو به پنجره فریاد زد:{اوههه آره باشه باور کردم...}بعد روشو کرد به من و ادامه داد:{تو در مورد میزان عقل من چی فکر کردی؟}با لحن کلافه ای حرف زدم:{هیچی...من واقعا هیچی نمیدونم .من حتی نمیدونستم اون طلا داره .}یونگی نگاهی به سقف انداخت و حرفمو قطع کرد:{ببین خانم کوچولو من وقت ندارم به حرفای سوزناکت گوش بدم . ولی اینو بدون که اگه جای طلاهارو نگی من میتونم بلایی سر جه هوآ بیارم}
زیرلب گفتم:{یه کلمه از حرفامو گوش نکردی}وقتی یونگی در حال بیرون رفتن از اتاق بود برگشتم سمتش:{اگه بگم طلاها کجاست چیکار میکنی؟}پوزخندی زد:{اول با هم میریم ببینیم واقعا هست یا نه...}بعد هم درو کوبید و دوباره منو با اتاق تاریک تنها گذاشت.فکرم کار نمیکرد . خسته و گرسنه بودم.نگران جه هوآ بودم سرمو گذاشتم رو زمین و چشمام و بستم.به امید اینکه بیدار شم و ببینم همه ی اینا خواب بوده...
پایان این پارت🖤🌈 بزن بعدی چالش داریم
عالییییییییییییییییی😙🥰
ج چ:یه بار خواب دیدم یونگی با یه دختر ایرانی نامزد کرده بعد اونا اومده بودن پیش مامان بزرگم منم خونه ی مامان بزرگم بودم یه جا سیخ نشسته بودم بعد که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم خدایا چرا نرفتم از یونگی امضا بگیرم منکه بایسم یونگیههه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
ج.چ=خواب دیدم جین و نامجوک اومدن خونمون بعد من دارم درس میخونم😐💔
بعد رفتمپیششون دیدم جین داره ی رپ فوق خفن میخونه ولی نامی داره ی وکال رمانتیک میخونه😐
خلاصه که تو خواب جر خوردم😂
جرررر
جین رپش خوبه😐✌
بعدی
بله چشم😐✌😗
عالییییییییی
مرسیییی