
مخصوص میراکلس ها
چِشمـانَش شُـروعِ حادِثهـ بـود💙 #PART_1 "Adrian💚 " سرهنگ دستی به شونم زد و گفت سرهنگ : تبریک میگم سرگرد آدرین ...! کارت حرف نداشت مثل همیشه عالی بودی..! با همون لحن محکم همیشگیم گفتم : انجام وظیفه بود قربان.. سرهنگ سرجاش نشست و گفت :برو یه هفته استراحت کن.. بعد بیا که یه پرونده سنگین داری..! آدرین : یک هفته زیاده قربان دو روز کافیه..! سرهنگ مردد گفت : مطمئنی؟! فقط دو روز؟! آدرین : بله قربان.. فقط دو روز.. سرهنگ : بسیار خب.. من برات همون یه هفته رو مینویسم ولی هر وقت خواستی بیا.. آدرین : چشم.. میتونم برم؟! سرهنگ سرشو تکون داد... احترام نظامی گذاشتمو از اتاقش اومدم بیرون..! نینو مشت زد به بازوم نینو : مرخصی گرفتی نه؟! آدرین : اخ بمیرم که تو نگرفتی نینو : معلومه که بعد اونهمه جان فشانی بهم مرخصی دادن الان میرم خونه تخت میخوابم..! یهو گوشی نینو زنگ خورد.. همینطور که از ستاد میومدیم بیرون جواب داد
نینو : جانم آلیا! 📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱 نینو : عشقم من تازه اومدم مرخصی.. 📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱 نینو : چشم استراحت کنم میام.. 📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱📱 نینو باشه فعلا.. خندیدم و گفتم آدرین : میبینم که به خاک فنا رفتی! نینو : خفه شو ایشالا یکی عین آلیا گیرت بیوفته من هرهر بهت بخندم..! سوار ماشین شدیم.. آدرین : من با عشق کاری ندارم...حالا ماشینت کو؟! نینو :دست آلیاست..! راه افتادم سمت خونه منو نینو باهم زندگی می کردیم.. وقتی نتونستم خودمو جمع کنم نینو کمکم کرد به خودم بیام.. جلوی خونه وایسادم.. آدرین : بپر پایین اقای لاهیف! نینو : مگه نمیای بالا اقای آگراست؟! آدرین : میرم ناهار بگیرم.. نینو : چه حالی داری تو! بیا بالا سفارش میدیم بیارن دیگه..! آدرین : فست فود تعطیل جناب.. میرم گوجه و تخم مرغ بگیرم املت بخوریم! نینو : پس برو..! نینو پیاده شد منم گازشو گرفتم و رفتم خرید.. پشت چراغ قرمز نگام افتاد به آینه.. هیچیم شبیه چهارسال پیش نبود! موهای فرم چند تاییش سفید شده بود و هیچیم به یه سرگرد نمیخورد.. موهای رنگ شده ام تناقض وحشتناکی با ستاره های روی شونم داشت.. زمزمه کردم : سرگرد آدرین آگراست از دایره مواد مخدر و جزو بهترین مامورین مخفی!
چراغ سبز که شد حرکت کردم.. زندگی من تو یه شب زیرو رو شد و شدم اینی که الان هستم.. راضیم از این تغییر..! بعد خرید برگشتم خونه و ناهار درست کردم.. نینو یکم خوابید و بعدش رفت پیش آلیا.. من موندم و تنهاییام! «دو روز بعد» وارد اداره شدم... تقه ای به در اتاق سرهنگ زدم و با بفرماییدی که گفت وارد شدم آدرین : سلام جناب سرهنگ کارم داشتید؟! سرهنگ : بیا تو آدرین جان.. درو بستم و وارد شدم.. سرهنگ : ایشون از دوستان قدیمی بنده هستن آقای دوپنچنگ..! لبخند کوچیکی زدم.. سرهنگ ادامه داد : دختر ایشون یه دانشجوی نخبه اس.. موفق شده یه فرمول فوق العاده کشف کنه که به بیماری آنفولانزای ناشناخته توی کشورمون پایان بده.. (کرونا نیست ها😑) آدرین : واقعا؟! چه عالی سرهنگ : هنوز دارن روش کار میکنن.. ولی خب تا همینجاشم خبر به جایی که نباید رسیده و یه باند خطرناک دنبال اون دختر هستن.. آدرین : خب چه کاری از من بر میاد..؟! سرهنگ و اقای دوپنچنگ بهم نگاه کردن.. حس خوبی بهم دست نداد...! انگار یه دردسر واقعی منتظرم بود....

خوب بید؟
بازم بزارم ادامه رمان رو؟
لایک ونظر برا ادامه😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خدایا مرسیی داستانی آفریدی
اگ قشنگ باشه تا پارت اخرت میام
عالی بود
عالی
عالی بید
عالی
زود تر پارت بعد را بزار
چشم
خخخخخخخییییییلللیییی خوب بود
باحال
خوب
عالی
بزار پارت بعد رو زود بزار
عالی بود🤩❤
ادامه بده🥰🌈
آجی میشی؟
اجی 😍