سلام، این اولین تست من در مورد میراکلسه اسمشم معجزه عشقه و ممکنه فقط چهار یا پنج قسمت داشته باشه
داستان از اونجایی شروع میشه که مرینت، آدرین، آلیا و نینو رفتن به گالری مجسمه رفتن و آدرین مرینت رو سوار ماشین کرد تا بهش بگه......
ادرین:امممم مرینت میدونی من...من یکی دیگه رو دوست دارم 🙁🙁مرینت روش رو به اون سمت میکنه و با ناراحتی میگه اوه باشه😔😔 «چند دقیقه بعد»مرینت:میشه بزنی کنار من میخوام پیاده شم☹️ ادرین:اما نزدیک خونتونیم مرینت:نه میخوام پیاده برم☹️😕 آدرین:اما مرینت من به آلیا گفتم که من ترو میر....مرینت نزاشت که حرفش رو کامل بزنه و بدون نگاه کردن بهش گفت: نه آقای آگرست خودم میخوام برم😤😤ادرینم با تعجب و ناراحتی به راننده گفت که بزنه کنار
مرینت در ماشین رو با عصبانیت باز کرد و سرش رو انداخت پایین با دستاش خودش رو گرفت و رفت توی خیابون😢😢 یکدفعه ادرین داد زد مرینت مواظب باش😵😵 اما مرینت بهش نگاه نکرد😑😑 صدای بوق بلند و نزدیک و چراغ های ماشین توجه مرینت رو جلب کرد و تا بهشون نگاه کرد همه جا سیاه شد
مرینت در ذهنش: تا اومدم به چراغ های ماشین عکس العمل نشون بدم یکدفه همه جا سیاه شد انگار افتادم داخل استخری از سیاهی با سنگ های ریز و درشت که مثل من معلق بودن هر چقدر داد میزدم و کمک میخواستم صدام اکو میشد و به خودم بر میگشت 🗣🗣و هیچ کس جوابم رو نمیداد
یکدفعه خوردم زمین زمینش مثل ایینه بود ولی سیاه بود و وقتی روش پا میزاشتی موج میگرفت اول این توجهم رو جلب کرد اما بعدش یه نور خیلی عجیب بوجود اومد اونقدر شدید بود که من مجبور شدم چشمام رو بگیرم بعد از اینکه نور کمتر شد و من تونستم ببینم چیزی که دیدم خیلی برام عجیب بود🤯🤯
اینکه ببینم پدر بزرگم جلوم رو هوا معلقه و و داره به سمت من میاد👨🦳👨🦳 «نمی دونم پدر بزرگش توی فیلم چیکاره بود یا مرده بود یا نه ولی توی داستان من مرده و یه ادم چاق با کلاه آشپزیه»مرینت:پدر بزرگ؟ شما اینجا چیکار میکنید🤯🤯 /صدا ها اکو میشه /پدر بزرگش:مرینت؟😳😳عزیزم دلم برات تنگ شده بود بیا بقلم🤗🤗 مرینت میپره توی بقلشو میگه منم همینطور ولی از بقلش بیرون میادو میگه اینجا کجاست؟چرا اینقدر سیاهه چرا اینقدر ترسناکه؟😖😖
پدر بزرگ:اینجا مرز زندگی و مردن اما تو اینجا چیکار میکنی🤨🤨 مرینت:نمی دونم هیچی یادم نمیاد 🤷♀️🤷♀️پدر بزرگ:مهم نیست مهم اینکه میخوایی بمونی یا برگردی 🤔مرینت:میخوام بمونم 😓😓پدر بزرگ:چرا توکه هنوز جونی😟😟 مرینت:چون کسی رو دوست دارم که منو فقط دوست خودش میدونه پدر بزرگ دست میکشه روی سرشو میگه عزیزم اشکال نداره دنیا دوروزه نزار دیگران اذیتت کنن اگه اون دوست نداره تو یکی دیگه رو دوست داشته باش😉😉 مرینت یه لبخند از روی اجبار میزنه و میگه باشه پدر بزرگش اروم اروم میره عقب و داشت مهو میشد مرینت هم دنبالش میدوید و میگفت نرو لطفـــــا🥺🥺 قبل از اینکه پدر بزرگ کاملا مهو بشه گفت:دنیا دوروزه مراقبه خودت باش 😚و میره
مرینت دو زانو میشینه روی زمین و میگه نـــــــه😫😫 که یکدفه همه جا سفید میشه اون سنگا های معلق ناپدید میشن و یه چیزی مثل جارو مرینت رو میکشه سمت بالا.....
خوب دیگه تموم نخود نخود هرکه رود زیر پتوی خود😂😂
خوب، امممم برای تست بعدی(که جوکه) یه چندتا جوک بگید چون میخوام با جوک های شما درستشون کنم😘😘