امیدوارم تا اینجا از داستان خوشتان آمده باشد😄و لطفا همه نظر بدهید چون هرچه بیشتر نظر بدهید منم داستان را قشنگ تر می کنم.راستی خیلی کنجکاوم بدونم شما از کدام شخصیت های داستانم خوشتان آمده و کدام شخصیت هارا دوست ندارید؟
بعد از چند دقیقه کل کل کردن با گیدئون قبول کرد ذهنم را آزاد کنه ولی با چشم هایم همه چیز را زیر نظر داسته باشه.ولی چرا انقدر نگران بود؟چیزی باعث ترسش شده بود؟چی را پنهان می کرد؟این سوال ها را ازش پرسیدم.گفت:آرولا درست حدس زدی نگرانم نگران تو.پرسیدم:برای چی؟جواب داد:فعلا باید از خطری که تهدیدت می کنه مطمئن بشم ولی خطر دیگری هم تهدیدت میکنه که فعلا اون را می تونم بهت بگم.😱
پرسیدم:چه خطری؟پاسخ داد:خب توی جنگی که با مردم تیانا داشتیم همه چیز به نفع ما بود چون آنها محافظی نداشتند.بهتر بگویم محافظ هاشون آنها را ترک کرده بودند و ما هم به عنوان محافظ های ویانا آنجا حضور داشتیم و جنگیدیم😑ولی حالا محافظ هاشون برگشتند و مردمشان را از طلسم دریاچه نجات دادند😱😨😵😲😰چیزی که می شنیدم باور کردنی نبود😖
با وحشت گفتم:وای نه فکر کنم آگرا و آنا خیلی قدرتمند هستند؟جواب داد:بله خیلی.ولی بعد با تعجب گفت:تو اسم آنها را از کجا می دانی؟گفتم:آقای آلنا به ما گفت.راستی اون یکی خطر چیه؟گفت:بهت که گفتم مطمئن نیستم ولی هر وقت مطمئن شدم بهت خبر می دهم یعنی هر وهت به ویانا آمدی جریان را برات توظیح می دهم.صدایش کمی می لرزید.سوال کردم:چرا استرس گرفتی؟...
یکدفعه با استرس گفت:ب ب ببخشید.با ناباوری گفتم:ببخشید؟چی را ببخشم؟چی شده؟با وحشت و اشک گفت:اگه چیزی بفهمه تو تو ولی حرفش را ادامه نداد.همیطوری گفتم:می خواستی بگی جونم را از دست میدهم؟ناگهان از حرف خودم شوکه شدم چرا این حرف را زدم.😱متوجه شدم گیدئون داره گریه می کنه.گفت:آرولا من فقط هفت سالم بود و اگه می دونستم اون می تونه با این کارش برات خطر ناک باشه جلوی اون اتفاق را می گرفتم😭
گفتم:متوجه حرفت نمی شم منضورت چیه؟سریع خودش را جمع و جور کرد و نفس عمیقی کشید.چقدر ارتباط ذهنی شدید شده بود بی اراده اطرافش را می دیدم.توی اتاقش در قصر بود.ولی ذهنش را نمی دیدم چون کاملا بسته بود سعی کردم وارد ذهنش بشم ولی حفاظ ذهنش خیلی قوی بود.جواب داد:بعدا وقتی به ویانا آمدی برایت همه چیز را می گویم.و دیگه سعی نکن وارد ذهنم بشی چون برای این کار خیلی ضعیفی😮دقیقا چجوری فهمید می خواستم وارد ذهنش بشم؟😕
به روبه رویم نگاه کردم ولی با دیدن صورت اوستا که چپ چپ و مشکوک به من خیره شده بود به قدری جا خورم که جیغ کشیدم و تعادلم را از دست دادم و افتادم زمین😅گیدئون و اوستا خندیدند.با عصبانیت گفتم اصلا خنده نداشت.اوستا با شنیدم حرفم دستپاچه شد و گفت:ببخشید ولی صحنه افتادنت خنده دار بود😂.گفتم: با تو نبودم با گیدئون بودم.متعجب کفت:کو؟کجاست؟لبخندی زدم و به سرم اشاره کردم و گفتم:توی ذهنم
تازه متوجه شد که منضورم ارتباط ذهنی است.اول چشم هایش گرد شد ولی بعد با لبخند دستم را گرفت و کمکم کرد بلند شوم و پرسید:واسه ی همین به شکل جالبی رفته بودی توی همروت؟وقتی دید سرم را با تایید تکان دادم ادامه داد:اول دیدم همین جوری ایستادی و توی دنیای خودت سیر می کنی رو به روت ایستادم ولی متوجه من نشدی دیگه داشتم کم کم نگران می شدم که طلسم شدی😄😅😀گفتم:نه طلسم نشدم ولی می خواهم یک نفرو طلسم کنم😆
با خنده سوال کرد:کی؟گفتم:گیدئون😉پرسید:برای چی؟جواب دادم:می خواهم بفهمم چی توی ذهنش می گذره.گفت:طلسمی بلد نیستم و جادوگر هم نیستم و فکر نمی کنم تو هم جادوگر باشی ولی اگه چیزی پیدا کردم بهت خبر می دهم و رفت😄.لبخندی زدم یک زمانی اوستا لجم را در می آورد ولی الان با هم دوست شده بودیم. بعد از سفر به ویانا همه چیز توی زندگی من تغییر کرده بود.ولی عجیب تر از همه این بود که باید با آریستا(خواهر اوستا)صمیمی می شدم💞
از آریستا خوشم می آمد😁دختر زیبا،مهربان،خوش قلب و خجالتی بود ولی بهش کمی حسادت می کردم.نمی دونم چرا ولی احساس می کردم ازش می ترسم.یک ترس عجیب و زیاد.سریع به احساساتم مسلط شدم.می ترسیدم گیدئون متوجه ترسم بشود و بهم بخنده💖به سمت اتاق آریستا به راه افتادمولی به سالن انهای آن طبقه رسیدم متوجه شدم کسی توی آن طبقه نیست ولی آریستا توی اتاقشه.ناگهان😲😱😰😭.....
در پارت بعد می فهمید ناگهان چی شد😀بیشتر با آریستا آشنا می شوید و حقیقت جالبی را می فهمید😮راستی نظر فراموش نشه💗 خدا نگهدار😍