سلام من آیسا هستم و می خوام براتون یه داستان جالب بنویسم این داستان شاید مثل بقیه مرینت رو پولدار می کنه اما کلی تغییر درونش به وجود اومده مثلاً ازدواج ها فرق داره و من داستان زندگی جدید مرینت رو نوشتم یعنی کت و لیدی باگ توش نیست حتی ارباب شرارت بریم سراغ پارت اول
سلام حتماً با من آشنا هستید من مرینت من فردا قرار برگردم پاریس شاید تعجب کنید ولی من ۱۹سالمه من ۴ساله با خانواده جدیدم. تو نیایورک زندگی میکنم بزارید از اول خلاصه کنم. خوب اول من با ادرن کات کردم (یه نکته قبلاً احساسش رو به ادرین گفت ) بعد چند ماه فهمیدیم کامی بچه سالین و تام و من بچه یه خانواده دیگه البته خانواده کاگامی نه کاگامی بچه که بوده گم میشه و اون خانواده پیداش می کنم بعد کاگامی با خانواده جدیدش میرن ژاپن و من تو شیرینی پزی زندگی می کنم ۴ماه گذشته بود من خیلی تنها بودم. تا اینکه سرمایه یه ادرن پیدا شد به نام دایان
یه روز که داشتم نیومدم از خون بیرون یکی دم در بود گفت: آقای دوپن چنگ اینجاس گفتم :بله بفرمایید گفت :من با خودشون کار دارم مرینت :نیستن رفتن سفر دیگه هم نمیان گفت: شما چیکارشون هستید مرینت :دخترشون بودن گفت مرینت توی؟مرینت: بله خودم هستم کاری دارید گفت :من دایان هستم از آشنایی با تو خوشبخت هستم می تونم بیام تو دایان :من یه خواهر داشتم به اسم مرینت که اسمش رو خودم گذاشته بودم من اون خیلی دوست داشتم اما وقتی ۱ سالش بودمن کار دارم امشب ساعت ۹بیا به این ادرس
از زبان مرینت 👈🏻 هنوز تو شک بودم که دیدم نزدیک ساعت ۹شبه گفت ۹اونجا باش منم دست به کار شدم یه لباس صورتی بود که روش کت جین پوشیدم و کتونی صورتی موهام رو دوگوشی بستم و رفتم دم در یه ماشین بود گفتم کاری دارید گفت خانم مرینت مورن با خدم گفتم حتما از طرف دایان اومده گفتم از طرف دایان اومدید گفت بله سوار شد رسیدم به برج ایفل امشب باید خیلی شلوغ می بود اما اینجوری نبود رفت رسیدم نشستیم فکنم رضروش کرده بود سلام از زبون دایان اون خیلی خوشگل شده بود سلام کرد و گفت بقیه ش رو بگو گفتم تا کجا گفته بودم گفت تا مرینت تو پاریس هست
و اون ادامه دام و گفتم فهمیدیم مرینت تو پارس هست با دو نفر به نام تام و سابین زندگی میکنه که شیرینی فروشی دارن من ۳ماه دنبالت میگردم تا پیدات کردم قیافه مرینت 😳قیافه من 😊از زبان مرینت👈🏻هاج و واج مونده بودم گفتم اون منم گفت آره تویه مرینت مورین ما هستی همرو بغل کردیم گفت من ۲روز دیگه برمیگردم نیایورک با من میای گفتم آره گفت رسوندن و گفت فردا میان میبرمت مدرسه
صبح بلند شدم موهام رو گیس کردم و لباس همیشگی رو پوشیدم درو که باز کردم دم در بود گفتم چه زود اومدی گفت ما اینیم خواهر کچلون رو تنها نمی زاریم من یه خنده دخترونه کردم دم در پیاده شدم در الیا رو دیدم گفت دختر جدید پیدا کردی گفتم نه بابا داستانش طولانی گفت تا حرفم تمام شد گفت خداحافظ خواهر کچلون منم گفتم خداحافظ همه هاج و واج مونده بودم که ادرین رسید گفت دایان همدیگرو بغل کردن
از دید ادرین 👈🏻دم در مدرسه دایان رو دیدم همدیگرو بغل کردیم گفتم اینجا چی کار می کنی گفت اومدم خواهرم کچلون رو برسونم قیافه من و ما مدرسه 😳گفتم کی گفت مرینت مورین نگا من کرد. بیا فه من 😊از زبون مرینت 👈🏻با الیا رفتم تو که خوردم به یکی دیدم لایلاس گفتم چی می خوای گفت تو خواهر اونی واقعا مسخره است گفتم آره و ۲روز دیگه هم میرم نیایورک الیا گفت چی گفتم دروز دیگه می خوام برم نیایورک
الیا ناراحت شد و گفت دختر پس من چی نو بری من چی کار کنم بهش گفتم دختر تو نینو رو دوست داری اونم ولت نمی کنه گفت اون که مرینت نمیشه بعد خانم بوسه اومده درس رو شروع کرد زنگ خورد رفتیم تو حیاط که الیا گفت دختر طراح معروف گفتم باکس گفت با تو اون خیلی معروف بود رفتیم سر کلاس خاستم برم خونه که دیدم دایان با لیموزین اومده کل مدرسه قیافه شون 😳اینجوری بود خانم بوسیه گفت این ماشین با کی کار داره گفتم با من و از الیا خداحافظ ی کردم و رفتم سوار ماشین شدم
همه تو شک بودن اما من نه داشتم به فردا فکر می کردم که دایان گفت خوش گذشت بچه پولدار یکم خجالت کشیدم و جابش رو ندادم از دید دایان 👈🏻فهمیدم خجالت کشیده گفتم خجالت نکشه ما خانواده پولداری هستیم مگر نمی دونی گفت چرا من خانواده تورو میشناسم گفتم خانواده ما رسیدیم پیاده که شد گفتم برای یه سفر راحت به خارج کشور آماده شو گفت من آمدم اما نمیدونم دوستام چی میشه گفتم اونجا دوست جدید پیدا می کنی
از زبون مرینت 👈🏻دیشب تا دیر وقت وسایل رو جمع کردم گوشیمو رو علام بود و تا زنگ زد بیدار شدم و یه لباس خوشگل پوشیم که سفید پشمی بود و روش عکس خرگوش بود با یه دامن پور چین کالباسی بعد هم یه کاپشن کالباسی پوشیدم موهام بلند شده بود برای همین لخت لختش کردم و یه آریش کم و بی رنگ کردم با لژ رب صورتی کم رنگ کم رنگ در زدن گفتم دایان درو که باز کردم همه بچه ها بودن قیافه من 😳😥 قیافه بقیه 😳الیا گفت خوشگل شدی هان گفتم خوب آره
یهو دایان زنگ زد گفت آماده ای گفتم آره ولی اگر میشه با دو ماشین لیموزین بیا گفت مگر چنتا چمدون داری گفتم نه دوستام با ما میان گفت آهان چشم خواهر کچولو بعد زنگ در خورد الیا گفت من باز می کنم ادرین و خواهر س بود (آدرین خواهر داشت )وقتی دیدم شون تعجب کردم بعد دایان اومد آدرینا باز کرد (خواهر آدرین)بعد وقتی همرو دید تعجب کرد همه خنیدیم و حرکت کردیم وقتی خواستیم سوار شیم دیگه نتونستم گریه کردم دایان گفت آقای ماچ هم هرو میرسونید خونه بعد به من گفت خواهر کچلون گربه نکن