سلام من مرصاد هستم امیدوارم که این داستان خوشتون بیاد
از زبان مرینت👈امروز رفتم مدرسه میخواستم دیگه به ادرین همه چیو بگم که دوسش دارم رفتم مدرسه تا خواستم به ادرین بگم دیدم...
دستش تو دست کاگامیه و دارن همدیگه رو ب+غ+ل میکنن(اگه مثبت میزارم بینشون برا اینه که تستچی قبول کنه
من خیلی ناراحت شدم و رفتم پیش الیا و دیگه نمیخواستم به ادرین نزدیک شم تا به زندگیش اسیبی نرسونم دیگه کسیو دوست نداشتم حتی لوکا هم با کلویی ازدواج کرد(طبق اخباری که از فصل ۴ میگن رابطه لوکا و کلویی جریان میگیره🤷)
یک روز که داشتم درس میخوندم گوشیم زنگ خورد رفتم ببینم کیه ناشناس نوشته بود برداشتم یکی گفت خانم مرینت دوپن چنگ!؟ _بله بفرمایین +متاسفانه خانوادتون در یک تصادف از دست رفتن🥺🥺
_چی نه امکان نداره +گفتش بله درسته من خیلی ناراحت بودم که یهو صدای انفجار اومد تبدیل به لیدی باگ شدم ایندفع خود ارباب شرارت و مایورا اومده بودن... من رفتم و به لوکا و نینو،الیا،کاگامی و بقیه بچه ها معجزه گر دادیم ما تونستیم مایورا و گیر بندازیم و گربه سیاه پنجه برندشو فعال کرد و زد به معجزه گر مایورا یهو.....
دیدیم ناتالیه همه شوکه شدیم و منو کت باهم گفتیم اگه این ناتالیه پس حاکماث اقای اگرست
کت همونحا نشسته بود نفهمیدم چرا ناراحته ولی به جنگ ادامه دادیم از زبان کت نوار(ادرین)؛دیدم مرینت و حاکماث دارن باهم میجنگن بعد یکم فکر کردم که با پدرم بجنگم یا لیدی جون کدومو نجات بدم!...
بعد تصمیممو گرفتم کتکلیزم و زدمش به حاکماث و اون پودر شد
مرسی که داستانمو خوندید پارت بعدی رو هر وقت تونستم میزارم در سریع ترین زمان چون خودتون میدونین تا تیتچی قبول کنه ۱تا۳ روز طول میکشه
تا درودی دیگر بدرود