امیدوارم خوشتون بیاد .💕
جیا دوتا دستش را روی سرش گذاشته بود و موهاش را به هم ریخته بود و با گریه می گفت : ( دیدین وقتی گریه می کنیم صدامون انگار بالا نمی آد . اینم همونجوری .) نَههه.. ای ...ن ... امکان. ...ندارههه. وبلند داد زد « نهه .. بابا ! »
تهیونگ : بچه ها جمع شید . جین : چیزی شده ؟ تهیونگ : رییس شرکت « irp » اَیِ اَر پی . امروز ساعت ۱۰ تصادف کرده و الان وضعیت بدی داره. شوگا : وایسا ببینم ، مگه این همون شرکت نیست ؟ جیمین : چرا همونه .
ماشین با آخرین سرعتش به جلوی در بیمارستان رسید . جیا حالش بد بود ، نمی توانست راه برود . انگار کل زندگی اش نابود شده بود به هر سختی بود خودش را به جلوی اتاق عمل رساند . مادرش جلوی در اتاق عمل نشسه بود و گریه می کرد و تا جیا را دید بلند شد و دستانش را باز کرد و جیا پرید توی بغل مادرش و گفت :
نه مامان ، این یه کابوسه ، مگه نه ؟ مادرش سر جیا را نوازش می کند و آرام گریه می کند. ساعت ها همانطور می گذشت ودیگر شب شده بود که ناگهان در اتاق عمل باز شد ..
دکتر با قیافه ای ناراحت گفت : متاسفم هر کاری که از دستم بر می آمد کردم . جیا همین که این را شنید از شدت شک روی زمین افتاد ....
امیدارم خوشتون آمده باشع و این داستان ادامه دارد .... اگه دوست داشتید لطفا نظر فراموش نشه.💓
خیلی خوشم اومد. پارت بعدم بزار
پارت بعدی رو نوشتم فعلا داخل بررسی است.
ممنون از نظرت امیدوارم از پارت بعدی هم لذت ببرید.💝