سلام دوستای گلم. خب اینم از پارت دوم... امیدوارم خوشتون بیاد... کامنت یادتون نره و داستان رو معرفی کنید تا بهتر بنویسم براتون... دوستون دارم... (درضمن آرنیا هستم😉🥰)
یکم تو خیابون ها چرخ زدم و اینور و اونور گشتم... تصمیم گرفتم برم پولام رو که تبدیل شده بود رو بگیرم... و برم مدرسه برای ثبت نام... پولا رو گرفتم و رفتم مدرسه... اینجا هم دخترا و پسرا با تعجب نگام میکردن...مدرسه برام خاص بود آخه تو مدرسه ها که ما مختلت نیستیم که... به انگلیسی گفتم که از ایران برای ثبت نام اومدم و از اینجور حرف ها... مدارکم رو گرفتند و گفتند که بهم زنگ میزنن که قبول شدم یا نه... از مدرسه زدم بیرون و سوار اتوبوس شدم...
10 دیقه گذشت که چشمم به آب افتاد... نمیدونم دریا بود یا رودخونه ولی هر چی بود میخواستم برم ببینم... پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم... حالتش یه جوری بود که ما بالای صخره ها بودیم و پایین آب بود... خیلی ارتفاع داشت و معلوم بود عمیقه... خیلی از مردم پایین مشغول آب بازی و اینجور چیزا بودند... یکم رفتم جلو... وایییی... چه هوایی... چه باد و نسیم خوبی... چه حالی میده... یکم نشستم و پایین رو نگاه کردم... ایکیپ های زیادی پایین بودند... یه گروه پسر که فکر کنم 7 نفری میشدند هم پایین بودند و شلوغ بازی میکردند... کره ای میگفتند برای همین چیزی حالیم نشد ولی خیییلی شاد بودند...
بلند شدم... تصمیم گرفتم با گوشیم از پایین که آب بود و حالت قشنگی داشتم عکس بگیرم.... یکم خم شدم اما زیاد چیزی پیدا نبود... بیشتر خم شدم و عکسم رو گرفتم تا صاف شدم و اومدم برگردم یه سنگ ریز از زیر پام سر خورد و لیز خوردم نفهمیدم چی شد که پرت شدم پایین..... یاااااا خداااااااااااااااااااااااجیییییغغغغغغغغ خیلی ارتفاع داشت یه جیغ بنفش کشیدم.... یا حسیییین...😱😰😨 افتادم تو آب... شنا بلد بودم اما مواقعی که میترسیدم همه چیز یادم میرفت و الانم شنا کردن رو یادم رفته بود... یکم دست و پا زدم و تقلا کردم که روسریم از سرم باز شد و آب رفت تو گلوم... داشتم خفه میشدم... بدنم کرخت شده بود و توان جم خوردن و نداشتم... یه چیزی پرید تو آب اما قبل از اینکه بفهمم که چی بود یا چه کسی بود دنیام سیاه شد و دیگهههه چیزی نفهمیدم...
جونگ کوک... . . . خیلی وقت بود با بچه ها نرفته بودیم بیرون و امروز آماده شدیم تا یکم بریم بیرون... هفت نفر بودیم و هر کی یه نظری داشت برای همین قرعه کشیدیم که کجا بریم... دریا..... آخییش همگی آماده شدیم و رفتیم کنار آب.... جیمین و جین و وی داشتند تو آب بازی میکردند که نامجون رو هم کشیدند تو آب... همشون تو آب بودند... داشتم نگاشون میکردم که نگاهم به بالای صخره ها یکم جلو تر از خودمون افتاد... تعجب کردم... معلوم بود کره ای نبود... ترز لباس پوشیدن دختره خیییلی فرق داشت و هیج جاش پیدا نبود... حتی موهاش... خم شده بود پایین.. معلوم بود که داره عکس میگیره که یهو لیز خورد و از بالای صخره ها پرت شد تو آب... بچه ها با صدای جیغش ساکت شدند و تو جاشون شوکه زده خشک شده بودند... به خودم اومدم و سریع طرفش دویدم و پریدم تو آب... بچه ها با این حرکتم به خودشون اومدند و طرفمون دویدند و بالا وایسادن...
چیز زیادی پیدا نبود... نفس کم آوردم... یه چیزی دیدم به سمتش شنا کردم... موهاش دورش ریخته بود... وای خدای من... تا حالا دختری مثل این ندیده بودم... ترسیدم چون هر چی تکونش دادم بیدار نشد... کمرش رو گرفتم و به سمت بالا شنا کردم... هیییییع.... یه نفس عمیق کشیدم و دختره رو بیرون آوردم... دستم و دادم زیر زانو هاشو بلندش کردم...
خوابوندمش کف ماسه ها... بچه ها دورمون جمع شده بودند... هول شده بودم نمیدونستم چیکار کنم که جیمین گفت قفسه سینه ش رو فشار بده تا آب هاشو بالا بیاره... شروع کردم ضربه زدن، فایده ای نداشت فقط یکم آب بالا آورده بود... داد زدم: چیکااااار کنم داره میمیرررررره... بچه ها ترسیده بودند...
چاره ای نبود... جونش تو خطر بود... تو یه حرکت نفسم.رو توی دهنش خالی کردم و بهش تنفس مصنوعی دادم... بچه ها خشکشون زده بود... چندبار دیگه هم کردم اما فایده نداشت... برعکسش کردم و یه مشت زدم تو شونه هاش که شروووع به سرفه کرد... واییی خداااا.... بیدار شد... حال نداشت و دوباره از حال رفت... تهیونگ (وی):ای بابا.. این که دوباره از حال رفت...!! جین:میخواید چیکار کنید؟؟!
جین:میخواید چیکار کنید؟؟ شوگا:باید ببریمش خونه... ماها که نمیتونیم بریم بیمارستان دختره رو هم نمیتونیم تنها بزاریم... پس باید بریم خونه... سوار ون شدیم و دختره رو بغل کردم و نشستیم... جی هوپ:کوکی اگه اذیت میشی بدش به من... نه راحتم بیخیال دردسر داره جی هوپ:اوکی... رسیدیم خوابگاه وی بغلش کرد و گذاشتنش رو تخت من... آر ام:بهتره بریم بیرون وقتی بیدار شد ازش میپرسیم که کیه... بهش میخوره 16_17 سالش باشه... مشخصه کره ای نیست... جی هوپ:آره منم کنجکاوم شوگا:کوکی تو نمیخوای یه دوش بگیری؟؟ کثیف شدی! *چرا چرا... میرم... رفتم تو حموم تا یه دوشی بگیرم... بو گرفته بودم... . . . . محدثه چشمام رو باز کردم سرم گیج بود و متوجه اطراف نبودم.... از رو تخت بلند شدم... تو هتل نبودم... اینجا دیگه کجا بود؟؟؟ من کجام؟؟؟؟ چرا روسریم سرم نبود... من افتادم تو آب اما چرا الان اینجام...؟؟؟؟تو همین فکر ها بودم که... کــــه یــــهـــــو....
خب این هم از پارت دوم... امیدوارم زودی آپ بشه... (فعلا بمونید توی خماریش😉🤷🏻♀️😁🤣😂😂😂😂)
فقط یادتون نره نظر بدید... اگه نظر بدید و تشویقم کنید زودی پارت سه رو براتون میزارم... مرسی که هستید... بوس به کلتون(البته به غیر از جنس مذکرا🤷🏻♀️😶) یادتون نره داستانم رو معرفی کنید... و اینکه کلی اتفاقات با حال در این داستان تو راهه... که با حمایتتون میتونید متوجه بشید... ♥💜💜 تا پارت بعدی فعلا👋🏻👋🏻👋🏻💋🙏🏻