هاااای تو کامنت بگید که خوشتون اومد؟؟؟
آماده شدم و رفتم پایین جونگ کوک تا منو دید دهنش باز مونده بود 😮 _ خوشگل شدی + مرسی🙄 _چته قیافه میگیری ؟! + نمیخام بیام _ نریم و شبو به یه کار دیگه اختصاص بدیم 😈 + بریم بریم تو ذهنم « بریم بهتره دلم نمیخاد به ف*ک برم »
«مهمونی» توی سالن جونگ کوک منو اصلا ول نمیکرد اههه 😑 همش دستمو گرفته بود 🤝🏻 و داشت با دوستاش حرف میزد 🗣️
همش نگاه سنگین یه نفر رو روی خودم احساس میکردم 😟 مثل بید میلرزیدم 😖
تصمیم گرفتم برم توالت دست جونگ کوک رو ول کردم و رفتم احساس کردم یکی داره دنبالم میاد گفتم شادی جونگ کوک هست 🚶🏻♂️ که پسر ای دستمو گرفت + ولم کن # خانم خوشگله مگه نمیدونی توی این مهمونی بیاد با دوست پ*سرت یا با نوزادت بیای + ولم کن عوض*ی #بیا بریم یکم حرف بزنیم
که یه مشت از ما کجا آباد «😂» خورد تو صورتش برگشتم دیدم جونگ کوک بود _ مرتیکه عوض*ی به نمزاد من چشم داری چشمتو در میارم به زور اون گرفتم و از اونجا دور شدیم دیگه حتی یادم رفته بود که میخاستم فرار کنم 🤦🏻♀️
وقتی از مهمونی برگشتیم رفتم توی اتاق که لباسم رو عوض کنم که جونگ کوک اومد 😨 همینجور که داشت میومد سمتم منم یه قدم میرفتم عقب که خوردم به دیوار اومد و دستاش رو دورم ح*لقه کرد + چیکار میکنی ولم کن !! _ رسماً که مال خودمی پس باید جسمی هم مال خودم باشی😈 + ولم کن ولم کن
زیپ لباسم رو یکم باز کرده بود که زنگ در خورد خدارا شکر 😩 پدر جونگ کوک بود لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین پدر جونگ کوک داشت با اون حرف میزد که به یه نگهبان گفت برو توی ماشین یه چیزی هست بیار اونم رفتم و آورد داد به من رفتم توی اتاق بازش کردم دیدم یه لباس عروس بود 😨 فکر میکردم که جونگ کوک به شوخی گفت که همسر آینده ام ما باورم شد 😰
داستانت محشره🙂🙂🙂
عالی بود
وای خدارو شکر که زنگ در خورد
عالییییی خیلی خوبه ممنون
من این پارتو که خوندم معنی نوزادت رو نفهمیدم الان بازم خوندم فهمیدم منظورت نامزد بوده😂
آره از دست این کیبورد 😐
اره
آوریننن خیلی عالی فقط خیلی مغز من منحرف و به کار نگیر 😈
😂😂😂✌🏻
ادامه دارد به جا های باریک میرسه😈😂
اره اره هرچی منحرف تر پر طرفدار تر 😈😈😈
نه لایک میکنید نه کامنت میزارید پس من چطوری پارت بعدی رو بزارم ؟!
بدو پارت بعدو بزارررررررررر
فردا دوتا میزارم 🤗 چون بابام گوشیم رو لازم داره 😐 خودش گوشی داره ولی همش گوشی منو میگیره😂😐
فردا ساعت ۷:۱۵ دقیقه مینویسم