سلام اینم از پارت دوم از فصل دوم امیدوارم خوشتان بیاید😄 بهتون پیشنهاد می دهم داستان وحشت در باغ،green elf،هری پاتر و زندانی ازکابان و انجمن جادوگران را بخوانید خیلی قشنگ هستند
گیدئون؟گیدئون؟هرچه صدایش می کردم جواب نمی داد و من را با فکری مشغول گذاشته بود سریع از اتاقم خارج شدم تا همه چیز را به ساکورا و ویلی بگویم ولی با صحنه ی عجیبی روبه رو شدم😮ساکورا و ویلی در آغوش مردی با مو و چشم های سیاه بودند.ساکورا گفت:پدر خیلی دلمان برای شما تنگ شده بود!چشم های من از این گرد تر نمی شد.می دانستم پدرشان به مسافرت های چند ساله می رود ولی اصلا فکرشم نمی کردم الان آقای آلنا را ببینم😨
در همین فکر ها بودم که خانم آلنا با سرعت از کنارم گذشت و با شادی با همسرش سلام کرد😊ویلی که متوجه من شده بود با دیدن قیافه من خندید و پدرش را معرفی کرد ولی آقای آلنا به خانواده اش گفت باید مطلب خصوصی و مهمی را به خانواده خود بگوید.همین موقع اوستا از پشت سرم گفت:سلام آقای آلنا😅من که انتظار نداشتم اوستا پشت سرم باشد😨
ساکورا گفت:بابا نمیشه به آرولا و اوستا هم این موضوع مهم را بگویید آنها خیلی راز نگهدارند😯آقای آلنا گفت:نه نمیشه ولی بادیدن چشم های پر از اصرار و التماس ساکورا گفت خیلی خوب باشه😁همه به سمت اتاق خانم و آقای آلنا رفتیم و در را بستیم☺آقای آلنا گفت:شاید چیزی که می گویم عجیب به نظر برسه ولی حقیقته.نفس عمیقی کشید.....
ادامه داد:راستش دو سرزمن اسرار آمیز کنار هم قرار داره که جادویی و مردمش نیرو های خاصی دارند سرزمین نور و سایه...من،ساکورا،اوستا و ویلی هماهنگ با هم گفتیم:ویانا و تیانا!خانم آلنا که گیج شده بود پرسید:چی؟کجا؟آقای آلنا گفت:شما از کجا می دانید؟ویلی جواب داد:ما هفته پیش آنجا بودیم.خانم آلنا گفت:چیییییی؟مگه شما مسابقه نمی دادید؟اینجا چه....ولی آقای آلنا و سط حرفش پرید و پرسید:پس شما از همه چیز خبر دارید حتی آرولا و اوستا؟
اوستا گفت:بله مادر من تیانایی و من هم ویانایی.گفتم مگه میشه؟پاسخ داد:بله مهم نیست پدر و مادرت چه قدرتی دارند مهم اینه که نیروهای تو چیه!آقای آلنا هم همه چیز را برای همسرش توظیح داد ولی خانم آلنا نمی توانست باور کند وخیلی تعجب کرده بود تا اینکه گفت:پس از قدرت هایتان استفاده کنید تا حرف هایتان را باور کنم....
اول هرسه نفر در مورد جادویشان توضیح دادند و بعد آنها را ثابت کردند.نوبت به من رسید من هم از جادویم استفاده کردم ولی وقتی داشتم از کیریستال ها استفاده می کردم در هوا معلق شده بودم خیلی عجیب و هیجان انگیز بود😄و شروع به توظیح کردم و در پایان گفتم:و در نهایت محافظ ویانا هم هستم😁آقای آلنا گفت:هر چند سال یک بار ما همیشه محافظ هایی برای هر دو سرزمین داریم
ولی اگه یکی از دو محافظ نباشه آن سرزمین یا از بین میره یا شکست می خوره و یا به اهدافش نمی رسه.بعد رو به من گفت:آرولا خیلی مراقب باش.من هم سرم را با کمی ترس تکان داددم و حرفش را تایید کردم😵بعد ما هم اتفاقاتی که در ویانا افتاده بود را شرح دادیم که من پرسیدم:شما محافظان تیانا هم میشناسید؟چون کسی نمی دانست آنها کی هستند ولی به نظر می رسید در جنگ نبودند...
یک لحظه چهره اش تغیییر کرد.یک لحظه کوتاه حالتی از نا امیدی،امیدواری،ترس،شجاعت،شادی،ندانسته و دانسته حالت عجیبی بود!نه؟ولی بعد گفت:مردی به اسم آگرا و زنی به اسم آنا.ویلی گفت:شما از کجا می دانید؟گفت:من چیز هایی می دانم که هر کسی نمی داند و لبخند زد😊بعد من که تازه یاد حرف های گیدئون افتاده بودم سریع در مورد سارا دختری که قراره دنبالمان بیاید گفتم و قرار شد....
خانم آلنا و آریستا هم با خودمان ببریم.حالا من باید پیش آریستا می رفتم و همه چیز را به او می گفتم.نا گهان احساس خستی و ضعف کردم ولی بعدش صدای گیدئون را در ذهنم شنیدم:آرولا میشه اجازه بدی هر چیزی که می بینی من هم ببینم و متوجه شوم به چی فکر می کنی؟با عصبانیت گفتم:اصلا و ابدا به هیچ وجه نمیشه.ولی چرا؟جواب داد:خیلی خیلی مهمه.گفتم:نه نمیشه😠با ناراحتی گفت:خیلی خب باشه😕ولی ناگهان احساس کردم که می تواند از ذهن و چشمم ببیند و من هر کاری می کردم نمی توانستم جلویش را بگیرم.با عصبانیت در ذهنم با هاش حرف زدم ولی گفت:آرولا گفتم موضوع خیلی مهمیه تو دقت زیادی به اطرافت نداری و خیلی چیز ها نمی دونی و من باید از چیزی مطمئن بشوم.....
اینم از این پارت.عکس پارت عکس ساکورا است.داستان قراره خیلی هیجان انگیز بشه😍😆😇