سلام این داستانه نه سوال
امروز تعطیله رفتم صبونه خوردم یاد ادرین افتادم خیلی دوست داشتم بهش بگم لیدی باگم
آدرین:آه کاش میتونستم به لیدی باگ بگم کیم پلگ:ای بابا تو هیچ وقت عاشق پینر نمی شی بذار من باشم حالا
آدرین:آه کاش میتونستم به لیدی باگ بگم کیم پلگ:ای بابا تو هیچ وقت عاشق پنیر نمی شی بذار من باشم حالا
مرینت تبدیل به لیدی باگ شدم رفتم تو اتاق ادرین دیدم که ادرین داره میاد پیشم
ادرین یه لحظه اومد و گفت : عاشقتم کفشدوزک بعد یهو پدرش اومد داخل
یهو ادرین گفت عاشقتم کفشدوزک منم از خجالت سرخ شدم🍅🍅🍅🍅 شدم گوجه فرنگی ادرین هم بهم یه گل داد تعجب کردم چون گربه هم عاشقمه هم اینطوری زانو میزنه هم موهاش هم شبیهشه
رفتم خونه گل رو چسبوندم به دفتر چه خاطراتم یهو دیدم کت اومده رو پست بوم و گفت مرینت میشه یه دقیقه باهات صحبت کنم
بهم یه گل داد گفت خداحافظ بانو مرینت بعد رفت ادرین:رفتم تبدیل به خودم شدم پلگ داشت کنترل رو لیس میزد گفتم پلگ چی کار داری میکنی گفت من داشتم پنیر میخوردم که افتاد رو کنترل الانم مزه ی پنیر میده
پلگ:رفتم خونه ی مرینت رفتم تو اتاقش چند لحظه بعد مرینت او مد تو البته تو شکل لیدی باگ بعد تبدیل به خودش شد و به حبه ی قند غذا داد مرینت گفت پلگ چرا داری کنترل رو لیس میزنی منم بهش گفتم چرا مرینت:یهو دیدم پلک دکمه ی روشنش رو زد یهو دیدم تو کامپوترم وای نه
خب این پارت تموم شد نظر بذارین و اینکه تستچی لطفا قبول کن