هایییی 💜🥺🍒چطوری آرمی🍒🥺*💜زیاد تست گذاشتم ولی پاس نشد💜🥺🍒امیدوارم این تست پاس شه🍒🥺💜حمایت پلیز جواب کامنت ها رو میدم 🍒🥺💜پس کامنت یادتون نره*💜🥺🍒✨
بالاخره بعد کلی سختی الان اینجا بودم کره جنوبی بالاخره بعد کلی درس خوندن که اجباری بود تونستم بورسیه بگیرم اره هیچ از درس خوندن خوشم نمیاد ولی آسون ترین راه همین بود سه سال از دانشگام گذشته و من تونستم پول خوبی جمع کنم هم از حقوق ماهانه دانشگاه هم از کار پاره وقتم تو کافه رستوران و سینما ۲ سالم مونده بود که دانشگام تموم شه، کلی وقت بود برای من تا پول خوبی جمع کنم که بعد از دانشگاه یه خونه بتونم اجاره کنم و وسایلشو بگیرم بی وقفه کار میکردم چرخه زندگیم خیلی ثابت بود دانشگاه کار کار خونه خواب درس و دوباره روز از نو روزی از نو بیشتر وقتا سعی میکردم تکالیفمو سرکار وقتایی که بیکارم انجام بدم اگر هم نمیشد صبح زود قبل دانشگاه انجام میدادم اومده بودم اینجا آیدل شم ولی انقدر مشغول بودم که به کل یادم رفته بود ینی وقت نداشتم تا اماده شم
پس گذاشتم وقتی که ازین هیاهو دانشگاه خونه اقامت و کلی کار دیگ دراومدم به اونم برسم:/ ساعت ۵ بود کلاسم تموم شده بود و تو کافه رستوران مشغول کارم بودم با هم اتاقیم اونجا همکار بودم و خیلی خوب بود چون دیگ غریب نبودم باهم دوست های صمیمی بودیم "یونا بروبه مشتری میز شماره ۷ برس من سفارشارو میدم" "باش" سفارشارو دادم و کمی پیشبندمو که شل شده بود از پشت سفت کردم دیدم که چند نفر دارن میان تو پس باید برم استقبالشون-_- "خیلی خوش اومدید میز رزو کردید؟" هفت نفر بودن و یکیشون جواب داد: "بله به اسم سوک جین" "ازین طرف بفرمایید" فهمیدم بی تی اسن الگو های من تو تمام عمرم ولی بروم نیاوردم که شناختم و به کارم رسیدم (پ.ن : نپرم رو کولشون صلوات-_-) میز شماره یک بودن ، منو رو گذاشتم جلوشون و چند دیقه بعد اومدم که سفارش بگیرم "چی میل دارید؟" یه سری غذا و نوشیونی سفارش دادن "چیز دیگه ای میل ندارید؟" "نه ممنون" داشتم راهمو کج میکردم که صدای تهیونگ متوقفم کرد "ببخشید" "بله" "شما صورت زیبایی دارید به نظرم اهل اینجا نیستید" الان واقعا به من توهین کرد یا خودشون:/ "بله من از یه کشور دیگ اینجا درس میخونم
پس اینجایی نیستید ، گفتم چطور مارو نشناختید" هوسوک یکم قیافه متفکرانه به خودش گرفت و لب زد "ولی عجیبه خارجی هم که باشه و نشناسه بالاخره اومده اینجا پس باید بشناسه" " کوک" جدی جدی نمیشناسی من که میخواستم به این بحث پایان بدم گفتم "میشناسمتون مگه میشه کسی شمارو نشناسه" " تهیونگ"پس میشناسی "بله" رفتم و سفارشارو دادم به بعضی از مشتری ها رسیدم و کمی که سرم خلوت شد رو میز روبه روی اونا نشسته بودم ، میز مورد علاقم بود کنج ، دو نفره و دورشم خلوت بود به اونا نگاه میکردم که چطور میگن و میخندن دقت که کردم یکیشون هنوز ماسک گذاشته بود ولی از چشماش تونستم بشناسمش چشای گربه ایش خودشه پیشی کوچولو چند دیقه همینجور محو چشماش شدم که اونم نگام کرد بلافاصله سرم و برگردوندم وه با گوشیم مشغول شدم . . همش نگاه خیره یکیشون رو روی خودم حس میکردم بین اون میز و بقیه میز ها یه دیوار کشیده شده بود که اکثرا سلبریتی ها میومدن اون میز که راحت غذا بخورن فقط هم میز من تو دیدشون بود و تو دیدم بودن یواشکی یه نگاه ریز انداختم خودش بود، پیشی خنگ نگاهش کردم و تو چشاش زل زدم که از رو بیوفته و انقد نگام نکنه نععععععععع قرار نیس سرشو برگردونه فک کنم مسابقه میدادیم که یه مزاحم پرید وسط "سفارش میز شماره یک حاظره" شت ، بلند شدم و غذا رو برداشتم براشون بردم ،تشکر کردن
غذای یونگی رو هم گذاشتم جلوش تو چشام نگاه کرد تشکر آرومی کرد و تک خنده ای کرد خوشگل بود رفتم و به بقیه مشتری ها رسیدم . . . . تهیونگ: "خوشگل نبود؟" کوک : "کی؟" "اون دختره" شوگا ریز خنده ای کرد جیهوپ "اره خداییش دختره جذابی بود چشمای درشتش مژه هاش موهاش که تا کمرش میرسن وااااااهههه" جیمین"موهاشو دوس داشتم پر بودن و برق میزدن خیلی نرم بنظر میرسه" "اوهوم" آرام"اندامشم خوب بود ها" کوک"نگا به چیش توجه میکنه" آرام"بیخیال هیچکدومتون توجه نکردید؟ کمرش باریک بود سینه های پری داشت کلا خوش اندام بود" "بس میکنید یا نه؟ غذاتونو بخورید تا بیوگرافیشم حدس نزدید" یونگی "اوک" . . . بالاخره سرم خلوت شد و تونستم چند دیقه بشینم رو صندلی بازم چشمم بهش افتاد که چقدر کیوت غذا میخوره
سرشو بالا اورد که چشم تو چشم شدیم سرمو برگردوندم که حس کردم تک خنده ای کرد صدام کرد "گارسون "بله" رفتم پیشش ، منتظر بودم بگه چرا اینقد نگام میکنی غذام کوفتم شد "چند سالته" "بیست و یک" یونگی(ینی واقعا ۱۱ سال ازش بزرگتر بودم؟ چشمام داشت از حدقه بیرون میزد) "بیشتر میخوری" "شما ریز جثه اید" همه زدن زیر خنده یونگی جدی شد "زیادی قدت بلند نیس؟" ارام" یونگی اون قدش نرماله تو خودتو نبین با من مقایسش کن" بازم خندیدن "قدت چنده" "کاری با من داشتید؟" "قدت؟" "یکو هفتاد" "کدوم دانشگاهی؟" "سئول" "رشتت چیه؟" " "موسیقی "سال اولی؟" "بله" "توخوابگاه میمونی؟"
دیگ رسما داشت میرفت رو مخم بقیه هم فقط نگا می کردن و تعجب کرده بودن کوک: "هیونگ زیادی سوال پیچش نکردی؟" "نه وایسا تو........جواب ندادی ، تو خابگاه میمونی؟" "بله" "اوه اسمت چیه؟" "ا/ت" "اسم قشنگیه" "ممنون..... دیگ کاری ندارید؟" "آها خواستم بگم چون خارجی هستی و زندگی سختی داری مژدگونی میدم پس تلاش کن فایتینگ" همین! میخواست همینو بگه کل امارمو دراورد "ممنونم حتما" "راستی از کدوم کشور اومدی؟" "ایران" "نشنیدم زیاد .... اون صحرا که توش همش جنگه؟:/" "اطلاعات عمومیتونم که قویه" "درسته" "پس لطفا یکم بیشتر راجب کشور ها بخونید راهمو کشیدم و از پیششون رفتم و به کارم رسیدم باورم نمیشد انقد رو مخی باشه ، اطلاعاتشووووووو....صحرا...جنگ..... -_- -_- بازم اعصابم خورد شد
بالاخره شیف کاریم تموم شد و باید خودمو سریع میرسوندم سینما یونگی داشت میرفت ، عجله داشت ینی اتفاقی افتاده؟ . . شاممون تمون شد و بلند شدیم ماسکامونو گذاشتیم و رفتیم بیرون جین داشت حساب میکرد سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ده دیقه بعد دختری رو دیدم که تو پیاده رو داشت میدوید ، پاهای بلندی داشت کمی که دقت کردم...شت خودش بود کجا داشت میرفت؟ اتفاقی افتاده؟ سوالات داشتن مغزمو میخوردن . . . . رسیدیم خودمو رو تخت ولو کردم خسته بودم و هرلحظه صورتش میومد جلوی چشمم... چشماش خندش موهاش خستگیم و این فکرای شیرین کنتراز ایجاد میکرد درست مثل هنر ، نقاشی بود صورتش ....خیلی معصوم با همین فکر که میتونم باز ببینمش یا نه به خواب رفتم البته با اون اطلاعاتی که من گرفتم مطمئن بودم میبینمش ولی ِکی و کجا خدامیدونه.......کی وقتم آزاد میشه؟؟؟!
دید تو ساعت ۵ صبح بود ، داشتم تکالیفمو انجام میدادم دوروز دیگ امتحاناتم شروع میشد و من دیگ نمیتونستم برم سرکار و فقط باید ذهنمو درگیر درس میکردم گرچه دوست نداشتم . . . . رفتم کلاس بعدش کار و کار بعدش خوابگاه با دوستم یونا کلی حرف زدیم و تازه وقت پیدا کردم که راجب اون پیشی خنگ و دوستاش بگم کلی ذوق کرد و گفت باید بندازم دورش اممممم طعمه خوبی بود ولی من اهل این کارا نبودم راستش پسر و رفیق بازی رو یجور وقت تلف کردن میدیدم بعد کلی نقشه شوم الکی و تصور کن های دوتا دوست سادیسم خوابم برد صبح روز بعد و بعد و بعد همینجوری بود خبری ازش نبود نمیدونم چرا منتظرش بودم ولی وقتم تموم شد و باید واسه ۲ هفته مرخصی میگرفتم تا به درسام برسم . . . یونگی... بعد یه هفته بالاخره وقت پیدا کردم که برم تو اون کافه تنهایی بهونه ای پیدا کردم که بیام .... دنبالش گشتم گشتم گشتم ولی نبود ، کجا بود؟ شانسم پودر شد ، نزدیک یک ساعت وایسادم ولی نبود دیرم بود ، رفتم و از یه از یه گارسون پرسیدم
"ببخشید یه دختر خارجی اینجا کار میکنه درسته؟" "بله چطور مگه؟" "نیستش ...ام...اتفاقی افتاده" "نه ایشون بخاطر امتحانای دانشگاهشون مرخصی گرفتن و یک هفته دیگ برمیگردن سرکار" "خیلی ممنون" "خواهش میکنم" ناراحت شدم ولی بهتر ازین بود که بلای سرش اومده باشه کی دوباره وقت میکنم بیام همینجور میرفتم و دنبال بهونه بعدی برای خالی کردن وقتم بودم . . . یک هفته بعد . . . از دید تو امتحانا تموم شد هوووووووووووووووووووووووووووووورررررااااااااااااااااا بهتر ازین نمیشه حس میکنم بهم تیتاب دادن:/ تصمیم گرفتم اون روزو فقط به خواب ، استراحت و پذیرایی از خودم بزارم که صد البته یونا همراهیم کرد خیلی خوب ازمونامو دادم چون سختی کشیدم مطمئنم که از نتیجش خوشحال میشم اون روزم با مهمونی و خوشگذرونی تو اتاق خودمون البته مقدار زیادی خواببببببببببب تموم شد ولی ای کااااش هیچوقت تمومی نداشت خسته بودم...! صبح جدید و بازم سرکار ولی کلاس نداشتم و بخاطرش هزار بار خدارو شکر کردم که تا لنگ ظهر میخابم بعد از هر سختی آسانیست دیگر:) 1
چطور بود آرمی مرسی که خوندی؟ خوشحال شدم هوم تا این منتشر شد دو تا پارت بعد رو میزارم🥺💜✨🍒 زود زود سعی میکنم از همه اعضا بزارم🍒✨💜 بوس به لپاتون🥺✨🍒✌💜