امید وارم خوشتون بیاد... اسم دختر داستان فیکه...(از بین چندتا اسم قرعه کشی کردم)
دینگ دینگ دینگ.... مسافران گرامی به مقصد کره هر چه سریع تر به گیت مراجعه فرمایند... سریع چمدونم و برداشتم و با مامانم و خالم و عمو هام و بقیه خانواده خداحافظی کردم.... مسئول فرودگاه شناسنامه و پاسپورتم رو چک کرد و اجازه داد وارد بشم... بالاخره نشستم روی صندلیم...مهماندار داشت آموزش های لازم رو میداد.... با نام و یاد خدا و صلوات بر پیامبر خدا سفرمان را شروع میکنیم با سلام خدمت مسافران گرامی... خلبان... هستم... خوشحالم که در خدمت شما هستم امیدوارم که سفر خوبی داشته باشیم.... به بیرون زل زدم و به فکر فرو رفتم.... اسمم محدثه است... الان 16 سالمه... وقتی 14 سالم بود یعنی بابام توی ماموریتش کشته شد ...هنوز که هنوزه دلم برای بابام خییییلی تنگ شده. بیشتر از هرچیزی که فکرش رو بکنی...اما من بر خلاف مامان و خواهرم تو خودم میریختم.... روزگار خیلی سختی داشتم... الان هم برای ادامه تحصیل دارم میرم کره... فعلا فقط برای ثبت نام... تا ببینم بعد چی میشه... چون عمو ها م و پدربزرگم اصلا با این تصمیم من موافق نبودند... وقتی 9 سالم بود میرفتم کلاس زبان و الان شکر خدا به انگلیسی مسلطم... یادش به خیر... بابا خییلی دوست داشت که من کلاس زبان میرفتم چون من اولین نفر توی خانواده بودم که کلاس زبان میرفت و حسابی به زبان علاقه داشت... بابام میگفت محدثه دوست دارم از همه جلو بزنی... دوست دارم تا جایی که میتونی درس بخونی و افتخارم باشی... وقتی کلاسای مختلف مثل کامپیوتر و شنا و زبان و هنر های رزمی میرفتم نگران میشدم اما بابام میگفت اصلا به فکر پولش نباش... من حاضرم لباسهایی که تو تنمه رو هم بفروشم اما تو کلاس هات رو بری... هیییی روزگار... به همین چیزا فکر میکرم که خوابم برد... خانم... خانم... بیدار شید. چشمام رو باز کردم مهماندار بود... خانم نمیخواید پیاده شید.؟؟ اوه شرمنده... خواهش میکنم فقط سریع چشم بازم ببخشید خوابم برد.. اشکالی نداره عزیزم... سریع پیاده شدم و چمدونم رو تحویل گرفتم... باید میرفتم هتل... آخیششششش بالاخره رسیدم هتل... اووووف چقدر خسته شدم... پاهام تو هواپیما خشک شد لباسام رو برداشتم سریع یه دوش 20 دیقه ای گرفتم و لباسام رو عوض کردم...دلم میخواست بعد از ظهر برم یکم بگردم...پس گرفتم خوابیدم و گوشیم رو گذاشتم رو هشدار تا بعد از ظهر بیدار شم و بیرون یه چرخی بزنم...
زینگگگگگگگگگگگگگگگگگگ وای این دیگه چه صدایی... ایششششش... بیدارشدن و یه آب به صورتم زدم و آماده شدم...
اصلا عادت نداشتم لباسای باز بپوشم... یا موهام آزاد باشه و حجاب نداشته باشم... منی که سختم بود چادر نپوشم نمیتونم اینجا حجابم رو بردارم...
برای همین یه مانتو مشکی که کیپ تنم بود و تقریتا زیر زانوم بود رو پوشیدم... (مانتو بلند دوست دارم کلا😁)
و شلوار مشکی هم پام کردم و روسریم رو هم با مدل قشنگی که حتی یه تار موهم پیدا نبود پوشیدم...
یکم کرم ضد آفتاب زدم و برق لب رو با لبام کشیدم...
کلا لبلم خودش خییلی سرخه اگه رژ بزنم خیییلی سرخ میشه...
تو مدرسه همش بهم گیر میدادند که چرا رژ لب میزنم اما هر دفعه که با دستمال میکشیدم روی لبام و میفهمیدند سرخی لبام طبیعیه شرمنده میشدند.
کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...
همه یه جور خاصی بهم نگاه میکردند انگار تعجب کرده بودند... حق داشتند خو...
ولی اهمیت ندادم من نمتونم به خاطر نگاه بقیه اعتقادات خودم رو زیر پا بزارم که... والا...
یکم تو خیابون ها چرخ زدم و اینور و اونور گشتم...
خب دوستان... درسته که داستان من فیکه ولی خب دوست دارم مثل یک رمان باشه
نظر یادتون نره
امید وارم دوست داشته باشید... اگر حمایت کنید و نظر بزارید و بازدیدکننده هم داشته باشم حتما ادامه میدم... توجه داشته باشیدکه فعلا اول داستانه و اتفاقات هیجان انگیزی در راهه... اگه دوست دارید بقیش رو بدونید باید بازدید کننده داشته باشم و نظراتتون رو بدونم تا امیدی برای ادامه داشتن داشته باشم... ممنون...