امیدوارم حالتون خوب باشه و همیشه سرزنده و سربلند باشیدو مراقب خود در این دوران بعد باشید بریم سراغ داستان ،لتس گو
معرفی شخصیت ها : نام : ژاکلین ، مشخصات : دختری با موهای بنفش ، چشم های عسلی ، دوست اِما نام : روزیتا: مشخصات: دختری با موهای آبی روشن و چشم های آبی ، دوست اِما نام : ماری ، مشخصات : زنی با موهای قهوه ای و چشم های سبز ، مادر اِما
اِما: تمیز کردن خونه های مردم برام سخت بود ولی دیگه ناراحت نیستم فردا روز تولدمه و من ۱۹ ساله میشم خیلی دوست داشتم پدرم و لِئو کنارم باشن دستمو بگیرن و گونه ام رو ببوسن ، دوری از پدر و لِئو برام رنج آور بود ، من از کودکی حس داشتن پدر و از دست دادم و الان فقط یکمادر برام مونده که همیشه پشت و پناه منه مادری رو در حقم تموم کرد و من باید براش جبران کنم وقتی تو کنکور قبول بشم میتونم بهترین هدیه رو بهش بدم هدیه ای که ارزش تمام اشک های اون رو داشته باشه این همه سال کمکم کرد ، نذاشت حتی یک اشک از چشمم سرازیر بشه باید موفق بشم مطمئنم از قبولی من در کنکور حتما شاد میشه . 😊 دوباره زندگی روی خوشش رو بهش نشون میده بازم از ته دل شاد میشه 😄
(داخل خونه اِما ) ماری : داشتم برای تولد اِما کیک درست میکردم که صدای زنگ اومد روزیتا و ژاکلین اومده بودن روزیتا : سلام خانوم جونز اِما خونه اس ؟ ژاکلین خانوم جونز ما تصمیم گرفتیم اِما رو برای گردش ببریم تا شما کارای سوپرایز تولد اِما رو آماده کنید ماری : حتما ممنون میشم، اِما تو اتاقش داره برای کنکور درس میخونه بفرمائید. اِما : صدای در اومد دیدم ژاکلین و روزیتا اومدن خیلی خوشحال شدم، بهم گفتن که آماده بشم بریم بیرون ، منم قبول کردم ، لباسامو عوض کردم و برای رفتن آماده شدم 👚
اِما : با ژاکلین و روزیتا رفتیم سمت یک پاساژ ، ولی انگار حرفی تو دلشون هست که نمیخوان بگن اون چیه ، داشتم نگران میشدم امروز مثل همیشه نبودن همیشه با دقت به حرف های من توجه میکردن ولی امروز زیاد توجهی ندارن رفتیم داخل بوتیک لباس، از همه نوع لباس داشت ، اونا چند لباس خریدن و یکی رو کنارگذاشتن هنوز تو شک بودم که چرا امروز مشکوک شدن از پاساژ بیرون اومدیم و با هم رفتیم سمت کافی شاپ روزیتا یک اسپرسو و ژاکلین یک آبمیوه سفارش داد منم قهوه سفارش دادم روزیتا : اِما میدونی که ما خیلی دوست داریم ، ولی نمی خوایم ناراحت بشی..... اِما : داشت حرف میزد که ژاکلین با آرنج زد به دست روزیتا و روزیتا حرفشو قطع کرد حالا دیگه مطمئن بودم که یک چیزی رو دارن از من مخفی میکنن ، خدایا یعنی اون چیه ؟ 😓
ژاکلین : اِما زمان دادن کنکور کِیه ؟ من مطمئنم موفق میشی یک ساله که داری زحمت میکشی 😊 اِما :خیلی ممنونم ژاکلین جون ولی هنوز سه یا چهار روز مونده که زمانش برسه یکم نگرانم البته این طبیعیه چون همه استرس قبل از کنکور رو دارن 😅 منم روش از زبان ژاکلین: درسته عزیزم این یه چیز طبیعیه نگران نباش تو خیلی تلاش کردی حتما موفق میشی از زبان روزیتا : آره اِما جون منم مطمئنم موفق میشی تو زرنگی الانم که این همه درس خوندی استرس نداشته باش عزیزم 😘 اِما : خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم خیلی بهم امیدواری میدین امیداردم که تو زندگی به هر چی میخواین برسین ❤ با این حرف خنده از روی لباشون رفت هنوز شک دارم که میخوان حرف ناراحت کننده ای بهم بگن ولی سعی میکنم که چیزی رو نشون ندم
تو راه خونه بودیم ، برام تعجب آور بود که ژاکلین و روزیتا نمیرن خونه اونا که هیچ وقت شبا خونه من نمی اومدن ، امروز خیلی مشکوک شدن 😓 رسیدیم خونه دیدم چراغ ها خاموشه نگران شدم که برق ها روشن شد و همه گفتن : سوپرایز 🎉 خیلی خوشحال شدم یادم رفته بود که امروز ، روز تولدمه 😍 از مادرم و ژاکلین و روزیتا تشکر کردم و نشستم پشت میز خونه خیلی قشنگ شده بود حتما مادرم خیلی زحمت کشیده بود 🥰
ژاکلین و روزیتا دو تا از لباس هایی که خریده بودن رو به من کادو دادن مادرم هم یه گردنبد بهم داد 🎁 ژاکلین : اِما اول آرزو کن و بعد شمع ها رو فوت کن 🎂 چشمامو بستم و آرزو کردم که بتونم خوبی های مادرم رو جبران کنم ، اون خیلی برای خوشحالی من زحمت کشیده، حالا نوبت منه که جبران کنم 💕شمع ها رو فوت کردم و چشمامو باز کردم مادرم و بغل کردم و ازش بخاطر زحمت هایی که برام کشیده بود تشکر کردم اصلا حواسم به روزیتا و ژاکلین نبود 😅 از هر دو معذرت خواهی کردم . دیگه داشت دیر وقت میشد و اونا رفتن خونه منم به مادرم کمک کردم و وسایل و مرتب کردم خیلی خسته بودم رفتم تو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم و خوابیدم😴
تو خواب اِما : دیدم که تو یه جای تاریک وایسادم چهره لِئو رو دیدم که ناراحت جلو من ایستاده و شرمنده اس اشکم داشت در میومد خواستم بغلش کنم کهگفت هر کاری میکنی نرو تو اون........ حرفش نصفه موند و محو شد 🌫 😨 از خواب پریدم حالم خیلی بد بود خیلی ترسیده بودم 😰 منظورش از نرو کجا بود کجا نرم خیلی نگران بودم 😥 رفتم پایین و یه آبی به دست و صورتم زدم یکم بهتر شدم و رفتم بخوابم اما اصلا خوابم نمیبرد همش چهره لِئو جلوی چشمم بود یک لحظه هم فکرش از توی سرم بیرون نمی رفت 😣 تو فکر لِئو بودم که خوابم برد😴
ممنون که داستان رو خوندی اگه زحمتی نداری کامنت بزار و اگر انتقادی داری بنده در خدمتم
حالا که تا اینجا اومدی بگم که خیلی خفنی