قسمت دوم:برایت تعریف میکنم{1}
چشمم رو باز کردم. صبح شده بود؛ به قاب کنار تختم نگاه کردم. داخلش عکس دوستام بود. همشون داشتن لبخند میزدن،خیلی خوشحال بودن.
اون لبخند ها.....دلم واسشون تنگ شده. خیلی وقته که دوستامو اون قدر خوشحال ندیدم. اون روز که از وقتی از خواب بیدار شدم نمیدونستم که خوشحالیم داره به پایان میرسه......نمیدونستم پایان خوشی هامون شروع شده
اسم من الیناست.اسم مستعارم گیمر کرافته. حدودا 2 سال پیش یه اکیپ به اسم بیت لند ساختم؛ و با کسایی مثل خودم آشنا و دوست شدم. از قدیمی های اکیپ که باهاشون صمیمی هستم میتونم•ویپر،میبل،آیشا،باران،آرها، کلر،آرنی،سانست و حدیث• رو نام ببرم
از موضوع اصلی دور نشیم....بعد از اینکه بیدار شدم به دوستام زنگ زدم. توی پارک منتظرم بودن. منم سریع لباس پوشیدم و رفتم سمت پارک
وقتی رسیدم همه بچه ها اونجا بودن؛ کنار دوستم آیشا یه دختر ایستاده بود....همون دختره که زندگیم رو عوض کرد.باعث شد همه فکر کنن من دیوانه شده ام. همونی که. ......بسه!برای امروز کافیه
مطمئنین که کافیه؟ ......آره. .....ولی من حتی شروع هم نکردم. ........ببین عزیزم، نمیخوام به خودت فشار بیاری،من اینجام که درمانت کنم نه اینکه نمک روی زخمت بپاشم.......شما درست میگین خوشحالم یکی درکم میکنه:)......من دیگه میرم خداحافظ........خداخافظ.... {پایان قسمت دوم}
قسمت دوم:برایت تعریف میکنم{1}