سلااااااام😊 این تسته جدیدمه که کلا ۴ پارت داره😁 ولی بازم داستان های متفاوت میزارم😌 توجه: در این داستان هیچ خوناشام یا گرگینه ای وجود ندارد و این رمان عاشقانه رای کودکان زیر ۱۰ سال توصیه نمیشود و کپی عکس ممنوع میباشد😄
توضیحات درباره مانلی(شخصیت اصلی داستان):یه دختر سرسنگین درس خون خیــــــــــــلی مؤدب اون مادر زادی موهای سفید داره با چشمای ابی تیله ای 😄 هرکی اونو میبینه تلسم میشه و عاشقش میشه ولی اون اهمیت زیادی نمیده😛و به خودش قول داده تنها یه انتخاب داشته باشه و دیگه هیچ موقع سمت کس دیگه نره😉واسه همین دنبال عشق واقعیه😌❤اون یه دوست داره به اسم لینا که توی عکس پارت میبینش و موهای قهوه ای داره🙆...برین ادامـــــــــه😁
روز سرد زمستونی بود❄برف سنگینی داست میبارید و مانلی تنها تو خونه بود(راستی بچه ها مانلی مستقل زندگی میکنه یعنی هم پدر داره هم مادر داره هم یهوخواهر ۱۰ ساله دلره خودشم ۱۹ سالشه و دانشگاه درس میخونه)و داشت حسابدکتاب میکرد که مول شهریه داتشگاه و کرایه خونه و خورد و خوراک و موشاکش چقد میشه💫که صدای در میاد🙊 مانلی در رو باز میکنه 🙀 یه مرد مسن دم دره سلام نیکنن پسره میگه نیشه بیام تو هواسرده⛄گفتم بفرمایید بعد گفت شما مانلی هستید؟😑😐 گفتم بله کاری داشن گفت بله اگه میشه زود تر شهریه دانشگاهتون رو پرداخت کنید که یهو.....
دوباره در میزنن😐درو بازومیکنم یه مسر بجه بود با لباس های پاره 😖 دلم سوخت گفتم سلام عزیزم❤خوبی پسره گفت سلام خانم ممنون خوبم دستمال کاغذی میخواید؟ گفتم نه عزیزم مامان بابات کجان؟ گفت من پدر مادر ندارم😿گفتم ببخشید ننیخواستن ناراحتت کنم😔 پس تنها زندگی میکنی ؟ پسره گفت نه یه دادش بزرگ تر دارم ۲۰ سالشه خییلی کمکم میکنه ولی من خودمم به خاطر اون کارم میکنم😞 گفتم سرتو بیار بالا تو باید به خودت افتخار کنی😌 مدرسه میری؟ گفت نه گفتم باشه بیا داخل فعلا بیرون سرده ... میاد داخل😄بعد برگشتم به اون اقا گفتم ببخشید من کار دارم باید اون اقا کلاهش رو برداشت و دم در خداحافظی کرد گفتم حتما شهریه رو پرداخت میکنم یه لبخند زد و رفت😊برگشتن به اون پسر گفتم چند سالته؟ گفت هفت سالمه گفتم باشه ، از لباسات راضی هستی؟ کفت نه گفتم دادشت کجا کار میکنه گفت تا ساعت ۱۲ شب تو یه رستوران کار میکنه😀گفتم امروز میخواستم لباس بخرم واسه خودم لباس بخرم الان تو هم بیا بریم هم واست لباس بخریم هم کفش😜گفت نه من نمیتونم قبول کنم گفتم بیخیال بیا بریم خرید دوستانه💚گفت بریم رفتیم من یه جفت کفش یه جفت دمپایی خونه گی یه بولیز و یه شلوار خریدم بعد رفتیم واسه اون پسر سه تا دست لباس خونگی خریدم و دو جفت کفشو یه جفت دمپایی خونگی و چهار دست لباس بیرون و یه کاپشن واسش خریدم دیدم ساعت نزدیک به ۱۱ بود گفتم جین (اسم پسره)نظرت چیه بریم رستوران شوگا(داداش پسره) هم غذا بخوریم هم بیاریمش خونه گفت عالیه👌
رسیدیم رستوران ماشین رو پارک کردیم شوگا رو صدا کردیم👄شوگا وقتی اومد دادشش رو تو لباسای خوب دید لبخند رو لبش اومد گفتم سلام شما از این به بعد خونه من گفت خیلی خیلی ممنونم❤بعد از خوردن غذا با جین به شوگا گفتم تو نمیخوری ؟ گفت اگه نیشه من خونه غذا بخورم گفتم اونجا تا موقعی که بتونید خونه بخرید واسه شماست لبخند زد و سوار ماشین شدیم و رفتتیم اومدیم خونه دیدم شوگا هم لباس مناسب نداره بهش گفتم فردا دو باره میریم خرید و واست لباس میخریم دستشو گذاشت رو شونه ام گفت ممنون نشسته بودن رویه کاناپه و واسه شون توضیح دادم از کی تا کی نیستم و سر کلاسم سر کارم و از این جور چیزا و یه ننیمرو با پنیر میتزا واسه شوگا درست کردم و خورد و رفتن خوابیدن من رو تختم دراز کشیده بودم داشتم فکر میکردم که خوابم برد...😴
فردا صبح از زبان شوگا...
زود پاشدم جین رو بیدار کردن باهم یه میز صبحانه خوشگل و خوشمزه چیدیم😋 از زبان مانلی پاشدم رفتم سر میز دیدم شوگا با جین یه میز چیدن تشکر کردیم و شروع کردیم به خوردن 😋بعد اماده شدم رفتم سمت در که جین دستم رو گرفت و گفت کی میای؟گفتم الان ساعت ۷ صبحه و تا ۴ بعد از ظهر بیرون اگر هم داداشت رفت سرکار تو نرو من همه دستمال هات رو میخرم تو بمون خونه با گاز و این هم دست نزن تو یخجال کیک داریم گشنت شد برو بردا گفت باشه و خداحافظی کردم و رفتمسر کلاس دیدم در مدرسه قفله گفتم ول کن امروز نمیرم و بر گشتم تو راه برگشت بودم که یه بستنی فروشی دیدم🍧رفتم سه تا بستنی خریدم چون تو زمستون میچسبه پیاده شدم فتم سفارش دادم و نشستم روی صندلی منتظر موندم یه اقای خیلی خوش تیپ اومد پیشم نشست و انگار هم سن من بود اونوگفت: ـ خانم میتونم شمارتونو داشته باشم ـ خیر واسه چی؟! ـ همینجوری ـ نه اقا نمیشه ـ باشه خدا نگهدار و رفت بستنی ها رو گرفتم و رفتم خونه در زدم شوگا در رو باز کرد سلام خانم گفتم سلام لطفا منو مانلی صدا کن گفت باشه بعد گفتم جین کجاست گفت حموم منم بعدش میخوام برم گفتم اوکی که همون موقع جین اومد بیرون گفتم جین بدو بیا بستنی خریدم گفت اخ جون بــــــســــــتـــــنــــــی😹موقع خوردن شوگا گفت مانلی چرا زود اومدی گفتم در مدرسه قفل بود نرفتم گفت اوکی گفتم راستی شوگا بعد از ظهر باید بریم لباس فروشی لبخند زد و گفت نه ممنون من از لباسام راضیم گفتم نه نمیشه
ببخشید کم بووود
دفعه بعدی بیشتر میزارم😬
بایییییییییی👋👋👋👋👋👋👋👋👋❤❤❤❤❤
Maneli2
داستانت زیبا بود منتظرم ولی اگه میشه بزار ذهنت باز باشه و بیشتر چهار قسمت برو
باشه حتما😄
بریم واسه پارت بعدی🏃♀️🏃♀️🏃♀️
چشم😊