های گایز♡ از پارت اول زیاد استقبال کردین و گفتین دوباره داستان ترسناک بزارم.خب اینم پارت دوم. امیدوارم خوشتون بیاد. نظر بدین.☆
گاهی نیمه شب مادرم رو میبینم که از اتاق نشیمن به سمت حموم میخزه.اما آخرین باری که مادرم رو دیدم داشت توی آتیش میسوخت.
اون شب من و دوستم جک،توی جنگل چادر زده بودیم.حقیقتا خوندن مجله های ماورایی لذت بخش بود.اما دوستم قهوه رو ترجیح میداد.چیزی رو که توی مجله بود بلند خوندم:《هی جک اینجا نوشته اجنه بجای انگشت سم دارن.》 دوستم جک از بیرون چادر گفت:《حقیقت داره.》 منم گفتم:《چطور اخه؟》 و اون لحظه جک دست بی انگشتش رو وارد چادر کرد و گفت:《مثل این.》
میدونین زندگی کردن با یک جنازه ترسناک نیست.اما اینکه نصفه شب پا میشه و راه میره،قضیه رو ترسناک میکنه...
یک نفر ازم پرسید:《مایک چی شد که تصادف کردی؟》 گفتم:《داشتم رانندگی میکردم و دخترم دستش رو روی شونه م گذاشت و گفت(بابا برام بستنی بخر.) گفت:《خب اینکه چیز بدی نیست.》 گفتم:《آخه من اون روز از روی خاک دخترم برمیگشتم.》
پنل شاسی آسانسور داشت نشون میداد داریم به طبقه 14 میریم.اما نکته ی ترسناکش این بود که ساختمون 10 طبقه بیشتر نداشت.
مادرم برای اینکه به خواهرم بفهمونه چیزی توی کمدش نیست،رفت توی کمد و در رو بست.هنوز منتظرم مادرم برگرده.
من نگهبان شیفت شب هستم.شبا یک دختر کوچیک با لباس سفید و چشمای تماما سیاه میبینم که به دوربین مداربسته زل زده.
شب وقتی دیر به خونه رسیدم،همسرم اومد و گونه م رو بوسید.رفتم توی تخت.یک پیام برام اومد.پیام همسرم بود که گفت:《ظهر رفتم روستا خونه ی مادرم و دو روز دیگه برمیگردم.》!!
امروز اولین روزی بود که به این خونه اومدم.خونه ی بزرگیه.توی اتاقم بودم و ساعت 3 نیمه شب بود.داشتم به در و دیوار نگاه میکردم.این خونه درسته بزرگ بود ولی ترسناک هم بود.سگم زیر تخت بود و داشت بازی میکرد.میتونستم حرکتش رو حس کنم.دستم رو زیر تخت بردم و گفتم:《باستر آروم باش.》 میتونستم مو هاش رو لمس کنم.یک دفعه در باز شد و باستر اومد داخل!!!
دیروز اون دختر بچه از زیر تختم اومد بیرون و دوید سمت در.نمیتونید درک کنید این چقدر ترسناکه،چون نمیدونید دو روز پیش اخرین تکه از جسدش رو خوردم.
این خیلی ترسناکه که از طبقه ی بالا صدای جیغ شکنجه بیاد.ترسناک تر از اینکه بفهمی طبقه ی بالا خالیه.
ما یک آشپز گرفتیم برای شام امشب مون.داشتم غذا رو میخوردم که یک تیکه پارچه سفید پیدا کردم داخل غذا.وقتی غذامون تموم شد،رفتم آشپز خونه دیدم آشپزی که استخدام کرده بودیم،گوشه ی آشپزخونه س و دستش از تا آرنج قطع شده.از اون به بعد از گوشت چرخ کرده متنفر شدم.
بیشتر شون رو خودم نوشتم.اونایی هم که خودم ننوشتم،کلی تغییرشون دادم تا تبدیل شد به این داستانا.وگرنه خیلی ترسناک نبودن. برید بعدی اخرین داستان...
بعضی وقتا صداهایی رو از اتاق نشیمن میشنوم.نمیدونم روح اون مردیه که دیروز وقتی داشت توی آتیش میسوخت کمکش نکردم یا روح همسرشه که وقتی یک نفر اونو داشت با خودش به زیر زمین میبرد،کلی التماس کرد تا کمکش کنم.
بله همینا بودن.دوست دارین پارت سوم هم بسازم؟ سوال این تست: میخوای برای 100000000 پول یک ماه توی یک خونه پر از جن و روح زندگی کنی؟