سلام دوستان من نویسنده داستان عشق و نفرت هستم این داستان خشن و عاشقانه هست امیدوارم خوشتون بیاد در ضمن حتما توی کامنت بنویس که ادامه بدم یا نه؟
اول توضیحات ظاهری شخصیت ها رو میدم بعد داستان رو شروع میکنم
خب شروع میکنیم از شخصیت اصلی که اسمش هست جاناتان که قدرت های عجیبی داره و ۱۹ سالشه چشماش فندقی هست و خب چه عرض کنم که دست کمی از من توی شیطنت نداره و رنگ موهاش هم قهوه ای روشن هست
خب می ریم سراغ اتنا یک دختر خشن و زیبا و شر شوخ رنگ چشماش آبی شفاف و رنگ موهاش خرمایی روشن اون ۱۸ سالشه و در ۱۵ سالگی نا پدریش رو کشته
خب بالاخره نوبت میا رسید دوست خل و چل اتنا که اون هم ۱۸ سالشه و موهاش و چشماش هر دو سیاه هستن
نوبت رسید به دوست جاناتان که اسمش هست بنجامین یه پسر خیلی جدی و بد اخلاق ورفتار رو مخ من خودم به شخصه اصلا ازش خوشم نمیاد اون ۱۹ سالشه و رنگ موهاش طلایی هست و رنگ چشماش عسلی
خب نوبت پیتر برادر اتنا رسید اون یک پسر خیلی که چه عرض کنم بی حد و اندازه شنگول هست و رنگ چشماش سبز و رنگ موهاش تقریبا سفید هست
و در ضمن عکس پارت عکس جاناتان هست
از زبان جاناتان:روز اولی بود که به مدرسه میرم مادرم بهم گفت:جان حواست باشه کسی متوجه قدرتی که داری نشه و گرنه اتفاق بدی برات می افته گفتم:مامان بچه که نیستم بذار برم دیدم شد خداحافظ به سمت مدرسه حرکت کردم وقتی وارد شدم همه دخترا منو با دست به هم دیگه نشون میدادن مگه تا حالا پسر ندیدن اه ندید بدیدا یهو یک دختر رو دیدم که با سرعت از کنارم رد شد بهم بر خورد کرد خیلی سریع عذر خواهی کرد و بدو بدو رفت داخل یکی از کلاسا وای اون هم کلاسی من بود چهره عجیب و زیبایی داشت اما خیلی عصبانی به نظر می رسید رفتم توی کلاس اون دختر رو دیدم که داره با یک پسر قد بلند بحث میکنه رفتم نزدیک به حرفاشون گوش دادم اون دختر گفت:پسره پرو چطور جرئت میکنی به دوست من توهین کنی هان؟ پسره:تو هم چطور جرئت کردی بیای با من دعوا کنی؟
دختره:فکر کردی کی هستی پسره ی از خود راضی پسره خواست یک مشت به صورت اون دختر بزنه که دختره جا خالی داد بعد پسره رو هل داد و از یقه پسره رو گرفت گفت:فکر کردی چون زورت زیاده میتونی به همه زور بگی ؟نخیر جناب مهارت اهمیت بیشتری داره بعد پسره رو ول کرد و پسره با سر خورد توی زمین داشتم از خنده منفجر میشدم پسر به این بزرگی نتونست از پس اون دختر بر بیاد (جاناتان :نویسنده نکنه دختره چیزی زده انقدر زورش زیاده ؟ سونیا:درست صحبت کن اتنا همیشه قویه هیچی هم نزده در ضمن حواست باشه با دوست گل من در نیفتی جاناتان:من دوست ندارم با کسی در بیفتم حاج خانم نویسنده)
ادامه در جنگجویان واشنگتن ۲