این هم ادامه ی دوست دارم که خواسته بودید ....😁😁
گفتم : بله اون هم فقط از فقر و گرسنگی و بعد بغض کردم .ادامه دادم : یعنی اینقدر من .... خواستم ادامه دهم که پسر گفت : بس کن ببین ، من اصلا قصد ناراحتی تو رو نداشتم . فقط یه سوال بود . همین .... متاسفم
گفتم : زمان چقدر زود میگذره . انگار همین دیروز بود که شما رو دیدم خیلی غم انگیزه درسته ؟؟ پسر گفت : من شاید خیلی اذیت ات کرده باشم ولی منظوری جز عشق نداشتم . گفتم : میدونم . میشه ، میشه برام یه کاری انجام بدی ؟
گفتم : بزار بروم همه آنها حتی دوستانش هم با صدای بلند گفتند : نه .....تو رو خدا .گفتم : اگه اینجا بمونم بهم چی می رسه ؟ هوم ؟ پسر گفت : حداقل یه نفر هست ازت مواظبت کنه . تا این را شنیدم ، انگار چیزی در سینه ام فرو رفت . تا به حال هیچ کس حتی خانواده ام همچنین حرفی را به من نزده بودند .
گفتم : ممنون . انگار حسی به من میگفت کنارش بمون و تنها نگذار اون رو .بی اختیار کنارش روی مبل نشستم و گفتم : مجبورم بمونم چون میترسم با رفتن من اتفاقی برات بیفته . گفت : یعنی تو ... گفتم : بله . دوست دارم 😍
ادامه دادم : شاید عشق مزخرفی باشه و من نه تو رو بشناسم نو تو من رو ! پسر خیلی خوشحال شد و گفت : حالا با من قرار بزار باشه 😆😆ولی ناگهان یک زن سالخورده وارد شد و گفت : هرگز پسر از جا پرید و گفت : مادر ....
من زود از جا بلند شدم و با احترام رو به مادرش کردم و گفتم : شما الان چی گفتی ؟ مادرش تا من را دید گفت : تو به چه جرئتی نزدیک پسرم شدی ؟ و زود روبه رویم آمد و به من با عصبانیت خیره شد .خیلی ترسیده بودم و نمیدانستم چی کار کنم . بدون اینکه بفهمم دست پسر را محکم گرفتم . مادرش با دیدن این صحنه میخواست دست من را پس بزند که پسرش نگذاشت و با صدای بلند گفت : مادر ......
دوستان پسر که شاهد ماجرا بودند ، دیدند وضعیت خیلی خراب است ، ما سه نفر را تنها گذاشتند و خداحافظی کردند و رفتند ..پسر گفت : ببین مادر اون خودش رو به من نچسبانده من مجبورش کردم پیشم بمونه . اون تنها کسی هست که به من آرامش میده حتی شما هم به من آرامش نمی دهید .
مادرش که دید پسرش به حرفش گوش نمیدهد گفت : یعنی تو نمیخوای دختری رو که برات انتخاب کردم رو بگیری ؟؟؟ من تا این را شنیدم گفتم : چی ؟؟؟؟
دوستان لطفا منتظر قسمت ۴ باشید ممنون بای ...
واقعا دوست داشتی 😁😁😁😂😂😂😂