سلام این هم قسمت دوم داستان عاشقانه دوست دارم که خواسته بودید...
گوشی از دستم افتاد . قلبم تند تند میزد . حدس میزدم که از این کار های خود یک منظوری داشته باشد ولی نه عشق ....
گوشی را از روی زمین گرفتم و به یکی از اتاق های طبقه بالا رفتم گذشته بود و من همچنان در شوک بودم ؛ بلند شدم و تصمیم گرفتم آن پسر را ببینم . نزدیک پله ها که شدم ، خدمتکاری را دیدم ؛ پیش خود گفتم اگر اطلاعات بیشتری از او داشته باشم ، راحت میتوانم از دستش در بروم .پیش خدمتکار رفتم و گفتم : اون پسر اونجا نشسته رو میبینی ؟ گفت : کدوم رو میگید ؟ گفتم : همون که یه شلوار راه راه و یه تیشرت پوشیده . گفت : آها ایشون رو میگید ؟ ایشون ....
- ایشون یکی از اعضای گروه بی تی اس هستند . خیلی خوشتیپ هست ؛ درسته ؟ 😆 پیش خودم گفتم : اره خیلی 😑😐😐😶 خدمتکار میخواست بیشتر چرت و پرت توضیح دهد که من زود رفتم پیش آن پسر و انگار چند نفر را هم دعوت کرده بود . نمیدانم ؛ لابد یه جشن کوچک بوده ! زود رفتم گوشی را روی میز پرت کردم و چشم غره ای به او رفتم ؛ ناگهان گوشی از روی میز افتاد و صدای پسر ناخدا گاه پخش شد ....
همه با تعجب به من و آن پسر خیره شدند و من با نگرانی به او .پسر که فهمید من خیلی نگرانم زود به طرفم آمد ...
با عصبانیت داد زد و گفت : چرا دوستم رو نگفتی به این جشن بیاد ؟ مگه من الکی صدام رو ظبط کردم ! ها ؟ و بعد لبخند کوچکی زد و معنای آن این بود که فقط یه نقش بازی کردن است ...من هم برای اینکه لو نروم یا نرویم گفتم : من هم اومدم بهتون بگم که ایشون مریض بودند و نتوانستند تشریف بیاورند . برای اینکه طبیعی تر بشود ، گفتم : عصبانی هم میشه و گوشی را گرفتم و رفتم ...
جشن که تمام شد ، با جدیت تمام به طرفش رفتم و گفتم : ببینید آقا من هیچ تمایلی با شما بودن رو ندارم . گفت : چرا ؟ مگه من چه اشکالی دارم ؟ خوشتیپ، خوش قیافه ، خوش زبان و تا میخواست کلمه بعدی را بگویند ، دست هایم را به نشانه هیس روی لب هایش گذاشتم و گفتم : دقیقا از همینطور آدم ها متنفر هستم .پسر دست هایم را پس زد و گفت : هههههههههههههههههههههه من هم با تعجب تمام او را تماشا میکردم ولی خدا را شکر از رو هم از رو نمیرفت . گفتم : هی . مگه من عروسک خیمه شب بازی توام ؟ پسر گفت : ببین طبق اون چیزی که گفتم نه من تو رو درست و حسابی میشناسی نه من تو رو ؛ در ضمن مگه نباید دو تا ........ همدیگه رو بشناسند ؟؟ 😂
گفتم : وای وای .به خدا از تو خل و چل تر پیدا میشه ؟ اگه منو ول کنی از سیلی های آبدار جون سالم به در میبری ! پسر گفت : ببین تو که باهام قرار نمی گذاری حداقل اسمت رو بهم بگو گفتم اسم من ...
- اسم من سولی هست . حالا که فهمیدی بزار به جان تو و دوستان خوشتیپ ات بزار بروم . گفت : نه نه نه نه ...!چند سالت هست ؟ گفتم به تو چه ؟ مگه تو فضول منی ؟ گفت : oh yes... دقیقا همین جمله را با آب و تاب گفت و ادامه داد: من تو رو تنها به خاطر خوشگلی ات نیاوردم . میخوام باهات تمرین کنم . گفتم : چه تمرینی ؟؟
میخوام ، باهات خوش باشم . همین . همین تمرین رو میگم 😅😂
گفتم : فکر نمیکنی گیر می افتی ؟ گفت : منظورت چیه ؟ گفتم : به نظر تو شاید این دختر فقیر یه خانواده نداشته ؟....
گفتم : اصلا اون حرفم رو فراموش کن . از دهانم پرید .دوستان پسر تا حرف های من را شنیدند خیلی زود احساسی شدند و یواشکی بین همدیگر اشک میریختند .پسر هم که فهمید آثار ناراحتی روی همه حتی خودش سایه انداخته گفت : ببخشید میشه ازت بپرسم خانواده ات کجاست ؟ گفتم : دیگه اونا رو ندارم و همین طور نمیتونم ببینم . 😭😭😭 گفت : یعنی یعنی ......
عزیزان لطفا منتظر قسمت سوم باشید . خداحافظ تا قسمت بعد ...