خب یه سلام و بدون مقدمه بریم سره داستان . بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
روح کهکشان : وای ،، باورم نمیشه اون آمیتیریکسه ( آمیتیریکس اسم ساعته بنه ) . روح کهکشان میره ساعت بن رو میگیره و به دست خودش میبنده . بن : هی ،، چطوری این کار رو کردی ؟ . روح کهکشان خیلی ذوق کرده بود . روح کهکشان : خب معلومه کسی که دنیا رو به دست میتونه هرکاری کنه ،، سخت نگیر . بن : راستی تو از کجا اسمه ساعتم رو میدونی ؟ . روح کهکشان : مثله ینکه یادت رفته همین الان گفتم ،، کسی که دنیا رو به دست داره میتونه هر کاری بکنه
بن : حالا بی مقدمه میرم سره اصله موضوع ،، من می خوام از اینجا برم . روح کهکشان : اوه ،، اوه ،، نمیشه . بن : چرا ؟ . روح کهکشان : خب تو یه نوزاد ایکس رو لمس کردی ،، یعنی . بن : یعنی قدرت اون رو الان دارم ،، وای خدا . روح کهکشان : نترس . بن : کجا نترسم ،، خدایی داری خیلی چرت و پرت میگی ،، من هم آمیتیریکس رو دارم ،، الان این واقعا انصافه . روح کهکشان : بن دنیا یه هولوگرامه که معنی های زیادی داره ،، کاش میسو اینجا بود که یکی از جمله های معروفش رو میگفت ،، اما نیست چون فرستادمش یکم به جای من دنیا ها رو درست کنه .
بن : حالا این هایی که گفتی یعنی چی ؟ ،، نگرفتم . روح کهکشان : خب من از طرف ملکه ی موجودات ایکس اومدم تا این قدرت رو ازت بگیرم ،، چون دی اِن اِی شون رو که داری بازم بیشتر میخوای اینجوری تعادل بهم میخوره . بن : آخیش . روح کهکشان دستش رو جلوی بن میبره و قدرت موجود ایمکس رو از بن میگیره . بن : گرفتی ؟ . روح کهکشان : آره ،، مثله اینکه میسو هم اومد . بن : اما اینجا به غیر از من و تو کسی نیست . روح کهکشان : بن ،، فکر کردی من بزارم به جایی که همه موجودات قدرتمندی مثل من بیای ،، الان داخل ذهن خودت هستیم ،، خب باید بری . بن : باشه . روح کهکشان : آهای بن ،، ساعتت یادت نره . روح کهکشان آمیتیریکس رو پرت میکنه و بن میگیره . روح کهکشان : سعی کن باهاش فراتر از باور ها پیش بری ،، موفق باشی . بن از خواب بیدار میشه . دیپر : اوه نه ،،بیل به قدرتی که میخواست رسید .
بن که کنار بیل بود همه چیز رو دید . بیل : ممنون پسر باعث شدی به قدرتم برسم . بن : من نمیزارم . بیل داشت با قدرتش بن رو خفه میکرد . بیل : فعلا وقته تو رو ندارم ،، باید برم به ویرانی نامشخص خودم برسم . بیل یه دروازه باز میکنه و میره ،، بن میره پیشه دیپر . بن : واقعا متاسفم ،، بیل به قدرتش رسید خیلی بچه بازی کردم . دیپر : مهم نیست ،، فعلا بیا ازبین ببریمش . بن : باشه . دیپر و بن به طرف صفینه میرن . بن : زود باشین حرکت کنین چون دنیا در خطره . همه به طرف زمین حرکت کردن و رسیدن ،، صفینه یه جا فرود اومد .
بن و دیپر از صفینه بیرون اومدن . دیپر : ویرانی نامشخص داره بدتر میشه . بن : من نمی تونم کمکت کنم چون ساعتم اصلا کار نمیکنه . دیپر : تو فقط مراقب مردم اینجا باش . ناگهان حالت دیپر عوض شد ،، ویل کنترل دیپر رو گرفته بود . ویپر : نه بن ،، این جنگ تو نیست ،، این مبارزه ی بین منو برادمه ،، موضوعی شخصی ،، احساسی ،، قدرت ،، مقام ،، و انتقام ،، لطفا دخالت نکن . بن : باشه ،، این به من ربطی نداره . ویپر میره پیشه بیل . ویپر : بیل وقتشه که این جنگی که سال ها پیش من با تد شروع کردیم تموم بشه .
بیل : اوه ،، جناب گریه کن هم اومد ،، می خوای چطوری شکستم بدی با التماس و لطفا گفتن ،، وایسا ببینم ،، تو اصلا هیچ کاری نمی تونی بکنی فقط بلدی گریه کنی . ویپر : تو هیچ چیزی از احساسات نمیفهمی ،، چطور میخوای کسیو درک کنی . بیل گلوی ویپر گرفته بود و به زمین پرتش کرد . بیل : احساسات ،، منظورت همین مهربونی و همدردیه ،، همین احساسات بودن که تد ازبین رفت فقط به خاطر اینکه فقط تو زنده بمونی ،، انتظار داری من مثل تو و تد باشم ،، زود باش بگو . ویپر داشت خفه میشد ،، از اون ور بن ویپر رو میدید .
بن : میدونم ویل گفت کمکش نکنم ،، اما واقعا وضعیت بده ،، و ساعتم هم کار نمیکنه ،، حالا چیکار کنم ؟ . یهو ساعت بن روشن شد. بن : آره روشن شد ،، حالا وقته قهرمان بازیه ،، وایسا این چه موجودیه اصلا یادم نمیاد ،، فقط همین موجود داخل ساعتمه ،، جهنم ببینم چه موجودیه . بن تبدیل میشه و یه موجود عجیب میبینه . بن : چی یه سایفر ،، یک وقت توهم مثله بیل بد نباشی .
بن : میدونم ویل گفت کمکش نکنم ،، اما واقعا وضعیت بده ،، و ساعتم هم کار نمیکنه ،، حالا چیکار کنم ؟ . یهو ساعت بن روشن شد. بن : آره روشن شد ،، حالا وقته قهرمان بازیه ،، وایسا این چه موجودیه اصلا یادم نمیاد ،، فقط همین موجود داخل ساعتمه ،، جهنم ببینم چه موجودیه . بن تبدیل میشه و یه موجود عجیب میبینه . بن : چی یه سایفر ،، یک وقت توهم مثله بیل بد نباشی .
سایفر : سلام اسم من تد سایفره ،، سایفر مغروریت و ترس ،، خیلی خوشحالم که میبینمت . بن : تد ،، تد ،، هوم ،، آشنا میزنه ،، آره ،، ویل اون روز اسم تو رو گفت ،، خب تو با من چیکار داری ؟ . تد : یه معأمله ی برابر . بن : یه معأمله برابر ،، منظورت چیه ؟ . تد میره کنار بن . تد : گوش کن من و تو با هم معأمله می کنیم مثلا من به تو قدرت میدم که به ویل و دیپر کمک کنی و تو هم به من . بن : من چه کمکی می تونم بهت بکنم ؟ . تد : بهت گفتم ،، فقط یه معأمله ی خوب .
بن : اما من باور نمیکنم ،، دیپر گفت نباید به سایفر ها اعتماد کرد . تد : خوب به ویل و دیپر که دارن ازبین میرن نگاه کن یا زمین رو نگاه کن ،، و تو بدون ساعتت نمی تونی مردم رو نجات الان هم که کار نمی کنه ،، پس بیا یه معأمله کنیم . بن خوب به دور رو برش نگاه میکنه و به فکر فرو میره . خب بدجنس شدم اینجا کات می کنم ،، خب موفق باشین ،، دوستون دارم ،، خداحافظ .