
...Blue Rose
[عشق...حقیقتا چه معنایی دارد؟!...سوالی ڪه مدتها ذهنم را درگیر خود ڪرده!] چشمهایم را برای چند ثانیه بستم،نفس عمیقی کشیدم و قدم هایم را سرعت بخشیدم. امروز جناب خورشید پس از مدتها دوری افتخار دادند و مهمان دوباره شهر کوچک ما شدند قطعا به دور از ادب بود که تنها از پشت پنجرهٔ مربعیِ کوچَکِ اُتاقِ زیرشیروانیِ نقلیام به استقبال تنها گرما بخش مهربان زندگیام میرفتم:)!
[ پیوند؟جدایی؟محدودیت؟یا نامحدود و بینهایت؟!..] لبخندیی از ته دل زد و به سمت دختری که مانند همیشه با پیراهن نارنجی،موهای طلایی بافته شده و کلاهحصیریی نسبتا قدیمیاش کنار سبد های پر از گلهای آلاله و رز نشسته بود قدم برداشت و به محض رسیدن کلاهش را برداشت و درهوا تاب داد،سرخوشانه خندید و پس از قرار دادن کلاهحصیریی بر موهای قهوه ای رنگ و مواج خود،سلام کرد. +هی امروز چه کاره ای؟! _هوففف، اگر بدونی...صبح به سختی ژان رو راضی کردم تا برای چیدن گلها همراهیم کنه! اما تا الآن که چهار ساعت گذشته فقط دوشاخه رز و یک شاخه آلاله فروختم!...:'( دختر جوان که از خستگی ها و درد های ناتمام و هرروزه ی دوست سختکوش و مهربان خود باخبر بود به سمتش رفت و با به آغوش کشیدنش سعی کرد قدریی از نگرانی و ناراحتی اش بکاهد^^ +نگران نباش بالاخره چند نفر پیدا میشن که نتونن از گلهای قشنگ و خاصات به سادگی بقیه بگذرن؛چندتا زوج عاشق...یا شایدم یه شاهزاده ی تنها که به دنبال بهانهٔ ساده ای برای عاشق شدن میگرده و دنبال ی نشونست!😉😁🌹 هنوز خیلی تا پایان روز مونده ناامید نباش^^💛
[بهانهٔ سادهای برای عاشق شدن...به سادگی گلهای زیبای دخترڪ!؟! انگار خودم هم به حرفی که زدم شک دارم... چطور ممکن است چیزی که مرگ هم توانایی ازبین بردنش را ندارد به همین سادگی باشد؟! آه...نه! ...چیز؟! ظاهراً هرچه بیشتر میگذرد پیچیده تر میشود! ماهیت عشق...!] با صدای زیبایی که در آسمان خلوت پاریس پیچید خود را از دختر جدا کرد و پس از برداشتن رز سرخ و زیبایی که روی زمین افتاده بود با ذوق بیاندازه و عمیقی به سمت نوازنده ی جوان قدم برداشت،نوازنده ایستاد؛ لبخند دلنشینی زد و پس از تعظیم کوتاهی رو به دخترجوان پرسید: _بانوی جوان امروز چه موسیقیای رو ترجیح میدن؟ +...🤩La Primaveraaa با هیجان نسبتا زیاد و کنترل شده ای این را گفت و چشمان منتظرش را به دستان کشیده و زیبای نوازندهٔماهر دوخت. کمی بعد...باحرکت دستهای نوازنده و برخورد آرشهٔچوبی با سیمهای ویولن نفس عمیقی کشید،چشمهایش را بست و با لذت به موسیقی مورد علاقه اش گوش سپرد و در سفر خیالی ذهن خود غرق شد... (La primavera اثر antonio Vivaldi) ∆پیشنهاد میکنم پیش از ادامه دادن بشنویدش:)
+من شما رو تا به حال این اطراف ندیدم،درسته؟! _تهیونگ هستم،کیم تهیونگ. +مانیوک مورل، از آشنایی با شما خوشبختم موسیو! لبخندی زد؛ _به تازگی پاریس رو برای زندگی انتخاب کردم،اهل کشور کره هستم. +اوه. مثل اینکه شما توانایی ویژه ای در خوندن ذهن افراد دارید چشمکی زد و تک خنده ای کرد؛ _فقط کافیه به خودتون اعتماد کافی داشته باشید مادمازل، اگرنه که خوندن چشم افراد کار ساده ایه..؛) خیره درحالیکه سعی در خواندن چشمان سیاه و نافذش داشت گفت: +اوه. ولی من اینطور فکر نمیکنم، شما به تنهایی مثال نقضِ قاطعی برای این موضوع هستید! نرم خندید و نفس عمیقی کشید،ویولن را به شانه انداخت و به سمت دختر گلفروش قدم برداشت...
_واااو رز آبی! دختر با چشمانی خندان که خستگی از آن میبارید گفت: ۰ هرشاخه رز فقط یک فرانک. +حدس میزنم تا به حال ندیده باشید، دکتر گارنیر خیلی تلاش کرد گل رو سالم به مقصد برسونه بعید میدونم تا الان کسی اینهمه ذوق برای رنگی کردن گلهای سفید به خرج داده باشه😁! _اوه پس همونطور که فکر میکردم باید قیمت بالاتری داشته باشه. ۰مردم این روزها برای خریدن گل هزینه ای نمیپردازن اشراف هم که گذرشون به راه ما نمیافته، همین که گلهام به فروش برن و پژمرده نشن باید از خدا تشکر کنم! مرد جوان پس ازدقیقه ای فکر کردن گل را برداشت و عمیق بویید سپس در ازای خاص ترین رزی که ذهنش را عجیب مشغول کرده بود، چهارده فرانک پرداخت! دختر گل فروش که به خاطر تعجب و خوشحالی بی اندازه اش کلمه ای به ذهنش نمیآمد تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و با چشمانی قدردان مرد را بدرقه کرد. +روز بخیر موسیو _به امید دیدار بانوی جوان
[چگونه است که انقدر خاص بنظر میرسد!...رز آبی تغییر ماهیت یافتهی رز سفید عمری کوتاه تر از رز های طبیعی... ..آه...ارزشش را دارد؟!]
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ذهنت ذهن نویسنده ست
🙏🏻💜💜🌼
واقعا هرچقدر تعریف کنم کمه
واقعا حق گفتی
واو تحت تاثیر قرار گرفتم واقعا خوشم اومد میدونی احساسات کارکتر ها رو خیلی اوب بیان میکنی کلماتی که برای زیبای متنت انتخاب میکنی فوق العاده زیباست واقعا یه لحظه حس کردم دارم رمان میخونم منظورم اینه که مثل بقیه فف ها فقط سمبل نمیکنی داستان رو واقعا عاشقش شدم ادامه بده از هم قشنگ تر اون حس و حال موسیقیایی که در داستانت داری آدم رو به دوره های رنسانس میبره و فرد که از عشق درکی نداره این محشره
سلام parnian عزیز، ممنونم از نظرات قشنگت، همه رو خوندم اما خب ترجیح دادم یجورایی به اولین پیام همه رو ریپلای کنم😁
واااقعا انرژیی گرفتم یک دنیا ممنون ازت^^💓
خیلی قشنگ مینویسی عالی بود👌
ممنون ازت،خوشحالم که خوشتون اومده^^❤️