بچه ها اسم داستان هری پاتر و سنگ جادو شد عشق. پاتر هدی
از زبان ابی:الان چند سال از ماجرا سنگ جادو میگذره و بد از بازی جام اتش من سدریک رو از دست دادم و عذاب وجدادن دارم اخه اون ع۰ا۰ش۰ق۰ه من بود ولی من همیچین حسی نداشتم و اون فهمیده بود و یه روز بهم گفت می دونه کی رو دوست دارم
اره اون درست میگفت من عاشق هری شده بودم همینجوری تو افکارم بودم که یعدفه هرماینی زد به شونم (علامت هرماینی∆ علامت ابی•)∆ داری به چی فکر میکنی • ها هیچی ∆من که می دونم •خب بگو∆تو باید بهش بگی•اون فقط من رو به عنوان دوستش میبینه
∆خب که چی•بعد همین حرف هم باهم نمیزنه ∆وا تو فازت چیه ابی •😐میرم تو جنگل (پرش زمانی) داشتم تو جنگل به موجودات عجیب غذا میدادم که یدفه یه صدا توجه هم رو جلب کرد~اونا چین؟برگشتم دیدم هری بو تپش قلبم رفت بالا •او سلام هری اینا موجوداتی هستن که زیاد بهشون توجه نمیشه فقط بعضی ها غادر به دیدنش هستن مثل من تو که ولدرمورت رو ادامه حرف رو نگفتم
~ادامه بده •ام چیزه خب من~ می خوای یه جا بشینیم حرف بزنیم •اره رفتیم رو یه کوه نشستیم اون خیلی بلند بود و پیشنهاد من بود که بریم رو بشینیم ~تو هیچ وقت از خودت حرف نمیزنی• خب چی بگم~راجب زندگیت بگو•باشه من با عمو و زن عموم زندگی میکنم وپدرم مریض و من مجبورم اونجا باشم چون فعلا نمیتونم کرایه بدم اخه هزین درمان بابا خیلیه و من نمی تونم جفتش روبدم من یه زخم روی بازوم دارم که والدرموت اونو گذاشته ومادر من رو والدرمورت کشته ~تا حالا نگفته بودی زندگیت خیلی شبیه منه
اگه پارت بعدی رو می خوای لایک کن
بای کیوتی
ممنون اجی❤
اره چرا نشم ستایش ۱۶ ساله ❤
داستانت عالی آجی 😅😍
آجی میشی من کیمیا ۱۲ساله هستم
پارت بعد رو برو بخون گذاشتم
آها الان میخونم ♥️