بقیه ی داستان
سرم رو چرخوندم دیدیم یک ماشین مدل بالا درست جلوی دم خنه ی دوستم وایساد هفت نفر از ماشین پیاده شدن اول نشناخت مشون بعد یکی از اونا اومدن جلو خواست بگه
که سلام ماریا که دوستمه جلوی حرفش پرید گفت بله کاری داشتین با دستم محکم به پشتش زدم گفتم اگه بزاری میگه چه کاری داری ماریا گفت وا ببخشید نفهمیدم بعد مرده گفت سلام ما اومدیم کلیدو بهتون بدیم من گفتم شما کیم نامجون هستین اون گفت
بله بعد گفتم خب اینجا رو از کجا پیدا کردین نکنه تقیبم کردین گفت نه تقریبا شما سوار تاکسی شدین بعد با هزار مکافات تاکسی رو پیدا کردیم و آدرس پیدا کردیم بعد گفتم خیلی ممنونم جمیمین پرید وسط گفت خب شما را انگار یه جا دیدم اها یادم اومدم خواست بگه که
تهیونگ گفت اسم شما چیه گفتم ابراهان انرگی هست جین گفت چه اسم عجیب و قشنگی من خندیدم و جونگ هوسوک کلید بهم داد ازش تشکر کردم جونگ کوک عطسه بزرگ رفت منم گفتم بیاین تو وگرنه سرما میخرین
اونا قبول کردن ولی بعدش راننده صداشون کرد و گفت که بیگ هیت برای فردا برانامه ی مهمی داره و باید دنس تمرین کنین همه با نارحتی داشتن میرفتن که من گفتم اینجای جای تمرین هست امشب و اینجا بخوابین الان با این وضعیت نمی تونین برین
با خوشحالی با قدم های سریع نزدیکم شدن گفتن واقعا گفتم بله راننده رو هم صدا کردمو گفتم شما هم بیان بعد در پارکینگ و براشون باز کردمو ماشین گذاشتن تو همین که درو باز کردم خب این قسمت شد تا قسمت بعدی بای
واااااااییییی عاااالییی بووود
یه پارت دیگهه هم بزاااار😂😂😂😂
داستان ترسناکم بزاررررر😶🤜