خب بریم سراغ پارت سوم که جزو سورپرایز ها بود
ذره ذره رفتم توی آشپزخانه و سعی میکردم پاهایم را از تخمه هایی که سرتاسر کف زمین ریخته بودن ، دور نگه دارم . دستم رو دراز کردم تا لیوان تمیزی از توی کابینت بردارم . به یخچال باز و پارچ مخصوص و بدون میکروب مامان ، که مجهز به دستگاه تصفیه کننده ی اب بود ، توجهی نکردم .
رفتم سراغ شیر ظرفشویی و لیوانمو پر کردم . نمیخواستم بدونم مامان داره چیکار میکنه . دوباره همه چیز مثل همون دوران بد خیلی وقت پیش بود و من نمیخواستم حتی یک نکته ی دیگه دربارش بدونم . برای همین تنها حرفی که زدم این بود :« میدونی یه تخمه هندونه چسبیده بالای چشمت ؟»
انگشت مامان به سمت پیشونیش بالا رفت ، تخمه رو برداشت و اون رو خیلی سریع انداخت روی میز ،. انگار ممکن بود تخمه گازش بگیره...!!
« من از این ها خوشم نمیاد ، یه عالمه ازشون اینجاست . نمیخوام از این ها بخوری ، خب ؟ به مایلی هم از اینا نده . نمیخوام تو شکمتون برن این ور و اون ور و مریضتون کنن..» لیوان آب هنوز به دهنم نرسیده بود که دستم بی حرکت موند !! همین طور به مامان نگاه کردم . اول از ته دل آرزو کردم ..
کاش اصلا از تخت بیرون نمیومده بودم ! آرزو کردم کاش حالا که وقت خوابه ، منم خواب بودم ، اون وقت این جا نبودم تا مامان رو ببینم که این کارا رو میکنه . تمام آب رو سر کشیدم و لیوان رو توی ظرفشویی گذاشتم . بعضی وقتا دوست داشتم لیوان های ابم را بذارم روی پیشخوان که اون وقت بتونم باز هم توی همون لیوان آب بخورم و مجبور نباشم بین هر دوبار اب خوردن اون هارو بشورم .
اما هر بار این کارو میکردم ، مامان شروع میکرد به غر غر کردن در مورد تمام میکروب هایی که از دهنم اون جا باقی مانده آمد . هیچوقت نفهمیدم فکر میکرده چه اتفاقی خواهد افتاد .این طور نبود که مثلا میکروب های دهنم بخوان از کناره های لیوان بخزن پایین و برن روی پیشخوان ، اما مطمئنم دوست نداشت لیوان هارو اونجا ول کنم .
گفتم :« گوش کن !» نفس عمیقی کشیدم و وانمود کردم به جای مامان دارن با مایلی صحبت میکنم. بیشتر از هر چیزی فقط دلم میخواست برگردم توی تختم و چشمام رو ببندم و وانمود کنم اصلا اینجا نیومدم ، اما میدونستم اگر این کارو بکنم ، باز هم این قضیه از درون مثل خوره به جونم میوفته.
مامان بهم احتیاج داشت . « میخوام در یخچال رو ببندم خب ؟ بعدش میخوام بهت کمک کنم این هندونه رو جمع و جور کنی . فکر میکنم باید بری بخوابی ، و گرنه فردا خسته هستی میدونم اینو دوست نداری ؟ » معلومه که مامان اخم کرده . « چرا هنوز بیداری ، دلا ؟!» طوری سوال کرد که انگار نه انگار همین یه دقیقه پیش جوابشو دادم . « باید تو تختت باشی عزیزم ..» اه کشیدم ..
خب اینم پارت سوم لطفاً نظر بده و حمایت کن خیلی بهمن کشیدم حدود سه تا پارت نوشتم : پارت دوم زندگی و پارت سوم زندگی و پارت دوم امیلی بعد هر کدوم حدود ده یازده تا ممنون میشم نظر بدی و حمایت کنی
منتظر پارت بعدی باشین ...سعی میکنم زود بذارم راستی داستان امیلی رو هم بخونید خدانگهدار ..🌹