
...........
آ/ت:«او نه😐💔»لیسا اومد جلو و گفت:«سلام آ/ت تو و آقای جین باهم اینجا چیکار میکنین؟😶 میدونین اگر الان مَردم و باهم ببینن تون و بشناسن تو چی میگن؟😐 کمپانی چی میگه..»و سط حرفش پریدم و گفتم:«لی...لیسا یه لحظه وایسا منو اعضا اومده بودیم بیرون که یه بادی به سرو کلمون بخوره بعدم من از بقیه شنیده بودم که این دریاچه هه خیلی قشنگه از اعضا جدا شدم بیام اینجا رو ببینم که اتفاقی آقای جین رو دیدم😐مگه نه؟»جین با تعجب:«آ آره آره 😐💔»لیسا:«آهان»آ/ت:«تو چرا اومدی اینجا؟» لیسا:«داشتم از این خیابونه رد میشدم که یهو دیدم جنی زنگ زدو گفت که کمپانی همین چند دقیقه پیش گفته بیاین هتل که باهم بریم سر عکاسی گفت که به تو هم بگم منم تا اومدم بهت زنگ بزنم چشمم افتاد به تو و دیدمت 😐 حالا هم بیا بریم الان دیر مون میشه ها»آ/ت:«عه آهان خب»از زبون آ/ت:از جین خداحافظی کردیم و رفتیم هتل از اون طرف هم راه افتادیم به طرف سالن عکاسی تو راه همش با خودم فکر میکردم و حرف میزدم اصلا فکر نمی کردم که اونی که بهم پیام میداد جین باشه 😶ولی چرا خودم نفهمیدم؟😐💔 یهو با ترمز کردن ماشین به خودم اومدم و دیدم رسیدیم. بعد از عکاسی وقتی رسیدیم هتل از اعضا خداحافظی کردم و رفتم جلو در اتاق در زدم جین درو باز کرد! آ/ت:«سلام عع اومدی»جین:«سلام آ/ت آره یه ۱ساعتی میشه که برگشتیم هتل»بعد چند دقیقه وایسا دیمو بهم نگاه کردیم وهیچی نگفتیم تا اینکه جین گفت:« بیا تو دستم خسته شد انقدر درو نگه داشتم 😐»آ/ت:«آخ آره 😅»رفتم تو دیدم جیمین رومبل کنار تلویزیون نشسته و سرش تو گوشیه تا منو دید سرشو از تو گوشی آورد بیرونو گفت:«عه سلام آ/ت😃»آ/ت:«سلام امم تهوینگ کجاست؟»
جیمین:«رفته با کوک بیرون دور بزنن😐💔»آ/ت :«عه آها»بعد رفتم تو اتاقم و درو بستم تا لباسمو عوض کنم بعد از عوض کردن لباسم اومدم تو حال و نشستم رو مبل روبروییه جیمین تلوزیون روشن بود و جیمین هم داشت تلوزیون میدید بعد از چند دقیقه جین هم اومد کنارم نشست 😐 یهو جیمین یه جوری نگاهش کرد جین هم خودشو جمعو جور کرد و رفت اونور نشست 😐💔به جیمین نگاه کردم اما اون خودشو زد به کوچه ی علی چپ و به ادامه ی تلویزیون دیدنش پرداخت 😐💔اما جین سرش تو گوشی بود به خودم گفتم بهتره یکمی باهاش چت کنم گوشیمو برداشتم و نوشتم:«دیدی بلاخره فهمیدم تو کی هستی 😃»همون موقع جواب داد:«عه واقعا؟!!» جواب دادم:«حالا یکم دیر فهمیدم 😐 ولی بلاخره فهمیدم»یهو دیدم جین رفت تو اتاقش بعد از چند دقیقه جواب داد:
:«ببخشید آ/ت باید برم بعدا دوباره میحرفیم بابای👋»منم نوشتم:«بهت مگه نگفتم از این بای بای کردنت خوشم نمیاد 😑ولی به هرحال بای»دیدم گوشیم ٪4بیشتر شارژ نداره بلند شدم برم تو اتاقم و بزنمش به شارژ که دیدم جین داره کتاب میخونه! 😐💔یعنی کار مهمش این بوده؟»رفتم تو اتاقمو گوشیمو زدم به شارژ خوابم میومد برای همین خوابیدم حدود ۴۰دقیقه ای خواب بودم که ازخواب بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد رفتم بیرون از اتاق که آب بخورم دیدم جیمین هم تو اتاق جینه احمیت ندادم و رفتم اشبز خونه لیوانو گرفتم و شیشه ی آبو بر داشتم که یهو لیوان از دستم افتادو شکست پامم برید 😐💔 با صدای لیوان جیمین و جین سریع اومدن بیرونه اتاق و از خورده های شیشه فهمید ماجرا رو 😑💔جین من میرم به یکی از همین نظافت چیای هتل بگم بیان اینجارو امیر کنن و بعد رفت جیمین:«وایسا تکون نخور پات میبره»آ/ت پام بریده 😐»جیمین:«عه پس وایسا»بعد اومد جلو
و دستمو گرفت کشید سمت خودش و ب*غ*ل*م کردو بردم بیرون روی یکی از مبل ها نشوندم 😐آ/ت:«تو از کجا این کارا رو یاد گرفتی؟»جیمین:«تو خوابگاه ۳بار سر کوکی از همین بلا ها اومده دیگه یاد گرفتم😅😐 حالا کجای پات بریده؟»آ/ت:«آها اینجا»بعد یا دستم نشونش دادم تا دید خندش گرفت و گفت:«اینکه بریدگی نیست یه زخمه کوچولوی همچین گفتی بریدگی فکردم بیمارستان لازمی 😐 فقط داره یکمی خون ازش میاد اینم با دستمال کاغذی حل میشه»بعد رفت که دستمال کاغذی بیاره یهو یاد غروب افتادم و گفتم:«تو اون موقع باهام چیکار داشتی؟»
جیمین :«امم کدوم موقع؟😶»آ/ت:«همون موقع ایکه دستمو گرفتی گفتی باهات کار دارم😐»جیمین:«آها اونموقع هیچی هیچی»آ/ت پس چرا دستمو گرفتی و گفتی باهات کار دارم؟😐»بعد جیمین با یه تیکه دستمال کاغذی و چسب اومد جلوم نشست و همینطور که داشت به نام میبزد شون گفت:«اممم چطوری بگم خب من..»آ/ت:«تو چی؟» جیمین:« م...م.ن....»تا اومد حرفشو بزنه جین با ۲تا نظافت چی و تهوینگ اومد تو خونه جین و نظافت چیا رفتن تو آشپزخونه تهوینگ اومد جلو پیش منو جیمین تهوینگ:«سلام آ/ت خوبی؟ چیشدی؟😟پات بریده؟» در ذهن آ/ت:(تا جاییکه من دیدم هیچ وقت تهوینگ اینشکلی حرف نمیزد 😐💔قضیه چیه؟😶) آ/ت:«هیچی پام بریده 😅»تهوینگ:«بریده؟ خب بیا بریم درمانگاهی بیمارست.. جیمین پرید تو حرف تهوینگ و گفت:«پاش زخم شده چیزی نیس 😐 فکنم آ/ت هنوز فرق بین بریده گی و زخم رو نمیدونه 😐 با این حرفش همه خندیدن منم همین طور ((فردای اون روز))از زبون آ/ت:«صبح بود با لیسا و جنی و رزی و جیسو رفته بودیم ادامه ی عکاسیه دیروز ولی حالم خوب نبود بخاطر همین زودتر برگشتم هتل وقتی اومدم در بزنم که یهو شنیدم جین میگفت :«بلاخره که باید بهش بگم! جیمین هم گفت بزار آخر سر سفر بهش بگو یهو کیفم خورد به در😐💔منم برای اینکه ضایع نشم در زدمو وبعد از چند دقیقه درو بار کردم و رفتم تو
((خب پایان این پارت))راستی یه توضیح کوچیک بدم: این داستان ۱۰پارتیه و پارت بعدی پارت آخر داستانه😶💔بخاطر همین هم من این پارت آنچه خواهید خواند رو میزارم((...چی؟😨ی..یعنی😢..... چرا همون اول بهم نگفتی ها؟😭.....گوشیمو روشن کردم دیدم نوشته بود...میرم یه جایی که فقط آب صدامو بشنوه 😢💔...عزیزم!نفسم!جات راحته؟💔))اینم از آنچه خواهید خواند پارت بعدی یا بهتر بگم پارت آخر داستان😶خب ۲تا چالش داریم!!😃اگر یکی از جوابای چالشی که میگی درست باشه ۴تا تست آخرت لایک میخوره و تو تست آخرت کامنت میدم 😉 چالش ۱:بنظرتون کی به آ/ت پیام میده؟ چالش ۲:حدس بزن آخر داستان چی میشه😃
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بودد 😍😍 راستی دقت کردی داستانامون باهم پیش میرن 😍
مرسی عسلم عشقم نفسم (معنی اول سولوی جنی رو گفتم😂💔)🌸🌻
واااوووو آرههه
تالگی 😐💔 تالگی 😐💔 تالگی 😐💔 تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔تالگی 😐💔 میخواستم بگم دوستت دارم عشق خنگولم 😃🔪😐
جانم ❤️جانم❤️جانم❤️جانم❤️جانم❤️
دستم کند 😂منم بیشتر عشقک منن 💓💫
عالییی بود آجی جونم ببخشید دیر دیدم و کامنت دادم 😭😭😭 به خاطر مدرسه سرم خیلی شلوغه 😐💔
مرسی عشخم ❤️❤️💓
نه لاوم درک میکنم منم مدرسه دارم خیلی کم میام تستچی 😐💔از مدرسه م۰ت۰ن۰ف۰رم 😐💔کاملا درک میشی آجی 😐
مدرسه رو می نابودم 😐🔫
عالییییی بود منتظر پارت بعد هستمم
مرسی عسلم 🌸