سلام من میخوام ی داستان براتون اماده کنم اگه خوشتون نیومد کامنت بزارید
درزمان های قدیم دختری به نام کتانا بود که چشم های ابی داشت که همه شیفته ی چشم های ابی کتانا میشدند کتانا یک دوست داشت که خیلی دوستش داشت اسم اون الیزابت بود اون ها در یک روز به جنگلی رفتن برای پیک نیک اما یک هیولا اومد و به اون دو حمله کردن یک دفعه جادوی کتانا اتفاق افتاد و برای الیزابت هم همینطور اون ها خیلی شگفت زده شدن و
با هم به جنگ اون هیولا رفتن اسلحه کتانا یک شمشیر بود و الیزابت وسیله های جاسوسی اون دوتا باهم هیولا را شکست دادن و تصمیم گرفتن که گروهی تشکیل دهند. اون دوتا رفتن به مدرسه و کسانی که با اعتماد بودن رو انتخاب کردن هر یکی از اون ها
ها مهارتی داشتن مثلا ساروتوبی روزنامه نگار، کانزاکی یک دکتر بود ، ایچیجو بزرگ ترین شمشیر زن و اهوشی بزرگترین مخترع جهان این دوتا باهم این گروه را تشکیل کردن و
و کتانا قدرت را به اون دوتا داد و گفت هر وقت نیاز به کمک داشتیم از این قدرت ها استفاده میکنیم کتانا براش سوال بود که این قدرت رو از کجا اورده در همان لحظه یک فرشته اومد اون ها تعجب کردن و فرشته گفت سلام اسم من نین نین هستم
این قدرت از چشم های ابی تو بدست میاد و ادامه داد دوستای تو به تو نیروی بیشتری می دهند و خودشون هم نیرو میگیرند و ادمه داد...
گفت من از امروز در خدمت شما هستم. شما باید از من نگهداری کنید و کسی نباید از راز من و تو کتانا بفهمن همه بچه ها گفتن باشه. نین نین گفت شما از این نیرو باید برای حفاظت از این کشور استفاده کنید و کسی نباید شما رو ببینه. در همون لحظه یکی به شهر حمله کرد نین نین گفت یکیتون به مردم بگه بره خونه هاشون و کتانا تو هم باید با بقیه بری با اون بجنگی کازاکی رفت به مردم گفت هرچه سریعتربرید خونه هاتون کتانا به بچه ها گفت که بریم
شکستش بدیم ایچیجو بایک فن حرفه ای یک خراش روی دست هایش انداخت اهوشی در کارگاه خود درحال ساخت یک بمب اماده کرد و به الیزابت زنگ زد و گفت بمب اماده هست و الیزابت به بقیه گفت برن کنار اهوشی بمب را پرتاب کرد و اون هیولا از بین رفت نین نین به کتانا گفت که خدا را شکر جلوش رو گرفتید و خسارت زیادی وارد نشد بعد
رفتن به هم دست دادن و یک جشن برای اولین پیروزی گرفتن و خیلی خوش گذشت اوندر حال خوش گذرونی بودن که کازاکی گفت از نظرت این هیولا ها از کجا میان نین نین گفت شما دشمنی دارید که میخواد این شهر رو نابود کن اسم این دشمن سوکا هست شما باید همه ی فرستاده های اون رو شکست بدید تا با خود اون مبارزه کنید
وقتی با خود سوکا مبارزه کنید وشکستش بدید تا همه ی جادوهای سوکا ازبین بره بعد شما باید وارد کشور دیگه ای شوید تا برادر اون هم شکست بدید . اون ها یک شعار اماده کردند و هرموقع پیروز میشدند میگفتم پیروزی برای ماست.
اون ها هر روز میجنگیدند تا اینکه نوبت به سوکا رسید سوکا خیلی قدرتمند بود از صورت ایچیجو خون میومد دوست های کتانا هم قدرت داشتم که فعال شده بودند ساراتوبی از شالی که دور گردنش بود ایچیجو شمشیر کانزاکی یک دستکش داشت و اهوشی کیفی که همیشه همراه داشت و الیزابت دست های جادویی داشت انها با استفاده از قدرت هاشون سوکا رو نابود کردن و کتانا و دوستاش گفتن پیروزی برای ماست.