این پارت قسمت دوم داستانه
گفتم : لطفا چند لحظه صبر کنید ... لباسم رو پوشیدم ..موهام رو بستم ...و رفتم به سمت در اتاق..و در اتاق رو باز کردم...دایانا راننده ای بودکه اقای ارن برتم درنظر گرفته بودن...میخواستم امروز برم ...جیا و آزونا رو ببینم ...آزونا تازه از شهرکوچیکشون برگشته بود...رفته بود تا مادرشو ببینه مادرش مریضه ..
گفتم : لطفا چند لحظه صبر کنید ... لباسم رو پوشیدم ..موهام رو بستم ...و رفتم به سمت در اتاق..و در اتاق رو باز کردم...دایانا راننده ای بودکه اقای ارن برام درنظر گرفته بودن...میخواستم امروز برم ...جیا و آزونا رو ببینم ....آزونا یکی از دوست های صمیمی منه ...اون برای مسابقات منطقه ای رفته بود ...رشته ی اون ژیمناستیکه ..و داخل دانشگاه مثل من داره درس میخونه ...تا پرستار بشه ...منم رشته اصلیم ژیمناستیک ...ولی برای پرستاری هم درس میخونم...با خانم دایانا رفتیم پایین ...سوار ماشین شدم ۲۰ دقیقه بعد ...رسیدم به خونه ی آزونا ..پدر آزونا ترکشون کرده ..مادرش هم پارسال فوت کرد..اون داخل یه خونه ی کوچیک زندگی میکنه ..که مال عموشه که داخل خارج از کشور زندگی میکنه ..در زدم ..جیا در رو باز کرد من رو دید گفت : جسی ایشالا که چشم نخوری خیلی خوشکل شدی ..گفتم مرسی...به خانم دایانا گفتم صبر بدن ...و منتظر باشن تا من برگردم ...رفتم داخل خونه ..آزونا که من رو دید تعجب کرده بود..(😳😳شکل قیافه ی آزونا همین الان )دلیل این قیافش این بود من همیشه لباس های زشت و کهنه میپوشیدم....پریدم داخل بغل آزونا ..دلم خیلی براش تنگ شده بود..
آزونا گفت: جسی جونم اومده ..گفتم اومدم راهنمایین کنین..نمیتونم هیچ راه حلی پیدا کنم...کمکم کنید..تا بتونم...اونا رو راضی کنم...که کنار یه میز بشینن ...اگه ..نتونم ..باید برگردم پیش نامادریم..اونا دیگه من رو داخل خونه راه نمیدن..حتی بابای خودم...ای کاش مامانم زنده بود..بعد گریم گرفت🥺😭😭😭😭😭جیا و آزونا بغلم کردن ...بعد از چند دقیقه آروم شدم... آزونا گفت : یه راه حل برات دارم...اما اگر خوب نقشتو بازی کنی ...گفتم باید چیکار کنم ؟
آزونا گفت: جسی جونم اومده ..گفتم اومدم راهنمایین کنین..نمیتونم هیچ راه حلی پیدا کنم...کمکم کنید..تا بتونم...اونا رو راضی کنم...که کنار یه میز بشینن ...اگه ..نتونم ..باید برگردم پیش نامادریم..اونا دیگه من رو داخل خونه راه نمیدن..حتی بابای خودم...ای کاش مامانم زنده بود..بعد گریم گرفت🥺😭😭😭😭😭جیا و آزونا بغلم کردن ...بعد از چند دقیقه آروم شدم... آزونا گفت : یه راه حل برات دارم...اما اگر خوب نقشتو بازی کنی ...گفتم باید چیکار کنم ؟
آزونا گفت: خودم بهت کمک میکنم جسی 😘😘...آزونا یه دفتر چه بهم داد...و یه چیزی بود مثل هنذفری ...ولی خیلی کوچیک تر داخل یکی از گوشهام قرار داشت..آزونا گفت: از داخل این من میتونم صداتو بشنوم تو هم میتونی صدامو بشنوی یعنی من صدای اطرا فیانت رو میشنوم ...و با راه دور به کمک ...جیا و خودم کمکت میکنیم جسی....🤩🤩ولی باید درست عمل کنی ...بهم گفت دلهاشون رو بدست بیارم ...اول از نیکولاس باید شروع میکردم ...اما من همیشه گند میزنم ....با این زیبایی که دارم ...اما عقلی در مغز خودم ندارم...از بچه ها خدا حافظی کردم ...با دایانا به طرف خونه راه افتادیم...رسیدیم خونه ۱۰ دقیقه مونده بود ..به ساعت ۷ ..در رو باز کردم...و رفتم داخل ..خونه ..اریک و آرکان بیرون بودن ...ساعت از ۷ عصر گذشت اونا نیومدن و قانون رو زیر پا گذاشتن...آزونا ..بهم گفت تنبهشون کنم...با آزونا با همون چیز کوچیکه در ارتباط بودم ... آزونا یه نقشه ای براشون کشیده بود..که ...حقشون رو میذاشت کف دستشون ...قرار شد...
آرکان و اریک تا صبح نیومدن ....خواستم برم با اقای ارن ملاقات کنم...برای ملاقات حاضر شدم...آزونا هم باهام میومد ...قرار شد که چون آزونا و جیا باهوش ترن...به من کمک کنن...اونا هم با اینکارشون حقوق میگرفتن اقای ارن اجازه داد .که فقط ۱ هفته میتونن بمونن..به جیا و آزونا هرکدوم یه اتاق دادم .....اتاقاشون طبقه ی اول بود...ظهر شده بود ...هنوز از آرکان و اریک خبری نبود....با جیا و آزونا ناهارمون رو خوردیم..نیکولاس هم با ما روی یک میز غذا میخورد..... بعد از ناهار رفتم داخل اتاقم ...تا واسه ی اون دوتا یه نقشه ی خیلی عالی بکشم..اول میریم سراغ نقشه ی جیا و آزونا(نقشه: اگه اون دوتا اومدن باید باخاطر این کارشون ۳ روز کنار هم غذا بخورن )اما من این نقشه رو قبول نداشتم ..چون هرکسی از دستورات من سرپیچی کنه ..باید مجازات بشه ...یه دفتر برداشتم
روی دفتر بزرگ نوشتم دفتر نقشه های من : ........(نقشه ی خودم : اگه آرکان و اریک برگردن یا باید اریک و ارکان و نیکولاس کنار هم غذا بخورن یا اریک یه چیزی که ازش بدش میاد رو بخوره و ارکان هم چیزی که ازش متنفر هست رو بخوره )اریک از سوشی متنفره و ارکان از میگو متنفره ...اینم از نقسه ی من من اون موقع کاملا یه دختر شیطانی بودم..
روی دفتر بزرگ نوشتم دفتر نقشه های من : ........(نقشه ی خودم : اگه آرکان و اریک برگردن یا باید اریک و ارکان و نیکولاس کنار هم غذا بخورن یا اریک یه چیزی که ازش بدش میاد رو بخوره و ارکان هم چیزی که ازش متنفر هست رو بخوره )اریک از سوشی متنفره و ارکان از میگو متنفره ...اینم از نقشه ی من من اون موقع کاملا یه دختر شیطانی بودم..
تقریبا حدود های ساعت۸ عصر بود ...میگو و سوشی رو اماده کرده بودم ....همین حدودها ارکان اریک اومدن...قبل از اینکه ..ارکان و اریک برن داخل اتاقاشون ...با سرعت به اونجا اومدم ...داد زدم ...صبر کنین شما جایی نرید ...براتون نقشه کشیدم ...و داد زدم جیا و آزونا و نیکولاس بیاین بیرون ...همشون اومدن پایین جمع شدن ...گفتم ..ارکان و اریک شما بخاطر اینکه قانون رو زیر پا گذاشتین ...باید مجازات بشید...گفتم مجازات ارکان :ارکان به مدت ۳شبانه روز مجبور میشه که میگو بخوره ...و به مدت ۳روز هم نمیتونه از خونه بیرون بره .... بریم سراغ ....اریک و مجازات اریک :.... اریک باید به مدت ۳روز سوشی بخوره و ۳روز داخل خونه باشه ...یا ....
یااینکه میتونید .....(شما سه تا کنار هم غذا بخورین ..../ همینو که گفتم اریک /اریک سوشی رو برداشت گفت امتحان کردن غذاهای جدید که عیبی نداره ...نیکولاس یواش در رفت ...آرکان هم گفت / غیر ممکنه ما کنار هم غذا بخوریم ......دوباره نتونستم ....خداااااااااا...جیا و آزونا دست گذاشتن رو شونم...گفتن عیبی نیست ...گفتم جیا ، آزونا هرکاری که بگین ر انجام میدم ...از الان قسم میخورم اینا رو کنار هم جمع کنم....لطفا ...هرکاری بگین انجام میدم ....فقط میخوام از گذشتشون سردر بیارم ...آزونا گفت ...تنها راه ممکن ...رو چند هفته ادامه میدیم...فقط جسی لطفا احمق نشیا.....جسی وگرنه ایندفعه خودم میکشمت .....قرار شد به مدت یکهفته دوستام پیشم بمونن..و کمکم کنن ...از اونجا بدبختی من شروع شد....
اینم از داستان قسمت بعد خیلی هیجانی میشه ....مرسی منتظر باشین....ممنون