سلام لطفا نظر بدین
«از جایی که یادم میاد ادامه میدم»از زبان ادرین👈لیدی باگ پیام داده بود برم رو برج ایفل کارم داره.من هنوز به خاطر کار دیروزش از دستش ناراحت بودم ولی من که نمیتونم با بانوم قهر کنم وشاید می خواهد هویتشو بهم بگه .«۳ساعت بعد»رفتم سر قرار کفشدوزک هنوز نیومده بود که دیدم یه نفر جلوی چشمامو گرفت وگفت: کت نوار تو به بانوت خیانت کردی پس باید تنبیه بشی بایه سوپرایز.گفتم: ببخشید بانوی من .منو ببخش .گفت: من بانوی تو نیستم من کفشدوزک سیاهم.ترسیدم که شرور نشده باشه دستاش رو برداشتم دیدم کسی نیست.که دیدم کفشدوزک بالباس های سیاه داره می دوه .گفتم :نکنه شرور شده.گربه ی احمق .😭😲
دویدم دنبالش وقتی گرفتمش محو شد فهمیدم گول خوردم ولی وقتی دورو ورم رو دیدم دهنم واز موند😮اونجا واقعا قشنگ بود.دیدم بانوم وروباه قرمز اومدن وگفتن:که گربه کوچولومون زود گول می خره وزدن زیر خنده😂😂گفتم:اصلانم خنده نداره داشتم سکته می کردم.خیلی بدی وپریدم بقل لیدی باگ وگفتم: متاسفم کمی دلخور بودم همین.گربه کوچولوتو می بخشی 🙏🙀.گفت: مگه میشه نبخشم ولی تخسیر خودت بود.روباه قرمز گفت: قضیه چیه؟😕لیدی باگ گفت: دیشب این گربه ی مازده بود به سرش ومی خواست هویتم رو به زور به فهمه.😠
ولی خب نتونست ویه حقه ی بزرگ خورد که بماند.خب پیشی این جا بمون تامن دوستمون رو بد رقه کنم.گفتم: حتما بانوی من.من اگه بهم بگن امشبم اینجا می خوابم چون اینجارو بانوم درستش کرده.😻😻
گفت:باشه پیشی ورفت.گفتم :«پلک پنجه ها داخل» .پلک اومد وگفت: ادرین من گشنمه .لیدی باگ می خواسته از دلت در بیاره وگرنه اینجا این قدر خوشکل نبود .که دیدم لیدی باگ داره میاد بهپلک پنیر دادم وسریع گفتم:«پلک پنجه هابیرون»
از زبان مرینت👈وقتی کلویی رفت .معجزه گر روباه رو برداشتم وبردم پیش الیا وازش خواستم یه کپی شرور از من بسازه تا کت نوار رو راهنمایی کنه .بعد که کت اومد ومعزت خواهی کرد الیا رو بردم خونشون وتشکر کردم.وقتی برگشتم دیدم گل های صورتی ،قرمز شدن و کت نوار نشسته وسط گل ها .بهش گفتم: کت نوار باید هرچه زودتر هاکماس رو شکست بدیم چون من تایه سال دیگه باید برم دانشگاه .از زبان ادرین: وقتی لیدی این روگفت گریش گرفت ولی جلوی خودش رو گرفت نمیدونم چرا؟😕رفتم بقلش کردم که دیدم یهو رنگ گورجه شد🍅وگفت:کت نوار من درباره ی تو اشتباه فکر کردم ولی شاید بعد از شکست هاکماس هویتم رو بهت بگم.خیلی خوش حال شدم ومحکم بقلش کردم جوری که قرمز شد🔴گفتم:ببخشید ورفتم خونه.
وبه پلک گفتم: یعنی یه روزی میشه.پلک گفت: اره ولی الان بهت یه خبر بد می دم .داد زد:پنیرمون تموم شده😿😭.گفتم: همشون روگذاشتی زیر تخت .تا اینو گفتم پرید زیر تخت .پریدم رو تخت وبه امشب فکر کردم .نفهمیدم کی خوابم برد.
ازبان مرینت👈وقتی رفتم خونه .خوابیدم روتخت وبه امشب فکر کردم. نفهمیدم کی خوابم برد.
«فردا صبح »وقتی بلند شدم مثل همیشه دیرم شده بود وبعد از رسیدن به مدرسه دیدم کاگامی اومده به مدرسه ما ومی خواد ادرینو ببوسه که ادرین میگه:نه گاکامی من وتو قفط دوستیم.وقتی اینو گفت خیلی خوش حال شدم.
«بعد از مدرسه »دیدم الیا گفت:بچه ها بیاین بریم بستنی اندره همه گفتن:باشه .الیا گفت:تو نمیای مرینت .گفتم: ببخشید الیا توکه می دونی من نمی خوام تنها بخورم که کارلوس داد زد: مرینت وایسا کارت دارم .رفتم پیشش گفت:مرینت بدو بیا پپپددرت .دادزدم: پدرم چی؟گفت:اون اون
گفتم: اون چی؟😦گفت:داره بامادرت میرن چین وگفتن تو این یه هفته بیام پیشت مشکلی نداری.گفتم:وای کارلوس فکر کردم اتفاقی براش افتاده.نه من مشکلی ندارم .از فردا می تونی روزی یه بار بهم سر بزنی چون الیا میاد خونمون .که یهو.........«این داستان ادامه دارد»