
نظر یادتون نرع
_ ببین وی ..... ناخودآگاه گفتم : فک نکنم بهت اجازه داده باشم باهام صمیمی بشی ! جا خورد . اومد جوابمو بده اما سکوت کرد . نفس عمیقی کشید و بعد از اینکه پلک هاش رو روی هم فشار داد گفت : ببین تهیونگ ... متاسفانه یا خوشبخانه باید از این به بعد زنگ تفریح ها رو کنار من بگذرونی . باید همدیگه رو تحمل کنیم ، همش یه هفته اس . سرم وانداختم پایین : اوهوم ، درسته. دوباره بهش نگاه کردم و چند لحظه سکوت کردیم . _ نمی دونم از کجا شروع کنم . میخوای اگه سوال داشتی ازم بپرس . _ نخیر ، از اول کتاب بهم درس بده... یه تای ابروم رو باال دادم و خیره نگاهش کردم که سرش رو پایین انداخت و گفت : لطفا! لبخند زدم : خیله خب . کتابتو بده تا معلم نیومده یه چیزایی گفته باشم ، خیلی وقت نداری . نمره ات خیلی برام مهم نیس اما پای آبروی منم درمیونه ! چشم غره ای رفت و چرخید و از تو کیفش کتابش رو در آورد . خواست تقریبا پرت کنه اما مکثی کرد و بعدش دو دستی داد بهم . بازم لبخند زدم : خیلی فرق کردی !!! سرش رو بلند کردو تو چشمام نگاه کرد : ها؟ _ میگم خیلی عوض شدی .... اینجوری بهتری . _ میدونم . اما فقط یه هفته میتونی از خوبی های من بهره ببری. _ تو هم همین طور ... سکوت ... سرش رو برگردوند و خودش رو با بقیه سرگرم کرد تا من کتاب رو باز کنم و ببینم قضیه چیه. یکی دو دقیقه ای طول کشید . خب ، یه جورایی فهمیدم از کجا شروع کنم . سرم رو بلند کردم : هی ... هی ... با تو ام .... کالس شلوغ بود و اونم با دخترا سرگرم خندیدن بود . دختره سر به هوا ! دستم و زدم به شونش : هه ری !!! یهو پرید و به سمتم برگشت .
با تعجب گفتم : چته ؟ ترسیدی؟ من من کرد و گفت : نخیر .... فقط ... به من دست نزن . اخمام تو هم رفت ... هنوز لجبازه . _ منم عالقه ای به این کار نداشتم . صدات کردم نشنیدی . _ خیلی خب معذرت میخوام . شروع کنیم ؟ _ آره اما توی این شلوغی میتونی؟ _ مجبورم . و شروع کردم به گفتن توضیحات مقدماتی . اولش نه من خیلی بهش نگاه میکردم نه اون به من . من بیشتر سرم توی کتاب بود و اونم به روبه رو خیره شده بود . اما مگه داشتیم لیسنینگ کار میکردیم ؟ یه ربعی رو با همین بدبختی باهاش کار کردم ولی مطمئنم هیچی نفهمید چون خودمم نفهمیدم چی گفتم تا اینکه معلم اومد . ......................... زنگ تفریح اول شد . کتابامو هنوز نبسته بودم که پسرا با لبخند دور میزمون جمع شدن. جبمین : چه طور بود هه ری؟ جانگکوک : ما که باورمون نمیشد شما دوتا آروم کنار هم نشسته بودین و ... رپمان : حتی با هم حرف هم میزدین . لبخندی زدم : خودمم باورم نمیشه ... جانگکوک : ای کاش این اجبار بیشتر از یه هفته بود . تهیونگ : حتی فکرشم نکن ! روبه من گفت : من میرم آبخوری . زود برمیگردم . و رفت . پسرا هم به دنبالش از کالس خارج شدن .
توی سکوت کالس ، به نیمکت تکیه دادم . تهیونگ آروم چه موجود عجیبی بود . خیلی با قبلش فرق کرده . به من گفت کجا میره که الزم نباشه دوباره ازش بخوام که پیشم بمونه و بهم درس بده ، مثل اینکه یه ذره شعور داره . ****** بعد سه چهار دقیقه باالخره اومد . دم در ایستاد و گفت : هیچ کس زنگ تفریح سر کالس نمی مونه؟ نگاهش کردم : نه . این مقرراته ، اما ما استثنائیم . حالت متفکرانه ای گرفت و گفت : پس میتونیم هر کاری که دلمون خواست بکنیم ؟ و بعد لبخند شیطونی زد و آروم آروم به سمتم اومد . جا خوردم . منظورش چی بود ؟ نکنه میخواد اذیتم کنه !؟ اومد و کنارم نشست . یه کم خودم رو جمع کردم ... اما بهم نزدیک تر شد . انقد اومد نزدیک که شونه هامون به هم خورد . شک نداشتم که میخواد اذیتم کنه . برای نفس کشیدن و به بهونه وسیله برداشتن خم شدم تا از تو کیفم چیزی بردارم . اون همون تهیونگ عوضی دو هفته پیش بود ، من اشتباه کردم که فکر کردم عوض شده . سرم رو باال آوردم ، اما یهو ترسیدم و جیغ خفیفی کشیدم . صورتش درست توی چند سانتیم بود . یه کم مکث کردم و بعد گفتم : چرا اینجوری میکنی؟ _ تو چرا اینجوری میکنی؟ _ من کاری نکردم فقط خواستم از کیفم چیزی بردارم . _ از من ترسیدی؟ نباید ضعف نشون میدادم . لبخند مسخره ای زدم : نه بابا . چی میگی؟ _ پس ازم فاصله نگیر و تو چشمام نگاه کن .
ازم فاصله گرفت و در حالی که کتاب رو باز میکرد گفت : به دیوار که درس نمیدم ... هنوز همونجوری مونده بودم . گفت : حرفیم که االن زدم فقط یه شوخی بود . نفس عمیقی کشیدم و حق به جانب گفتم : بله ، خودم میدونم .... در ضمن .... بهت اجازه ندادم با من شوخی کنی !!! همون طور که به کتاب زل زده بود پوزخندی زد و گفت : من فقط میخوام این یه هفته خودم باشم . کاری ندارم خوشت میاد یا نه ... خیلی پسر شیطونیه ، این خصوصیت رو دوست دارم اما نباید بزارم اذیتم کنه . در ضمن، باید تمام تمرکزم هم رو درس باشه . .......................... به کالس برگشتم . دیدم کالس خلوته . فکری به ذهنم رسید . میتونستم با یه شوخی ساده ببینم چه جور دختریه . _ پس میتونیم هر کاری که دلمون خواست بکنیم ؟ از حرفی که زدم کپ کرد . پوزخندی زدم و رفتم و کنارش نشستم . خودم رو بهش نزدیک کردم . فاصله گرفت . بازم نزدیک تر کردم . بازم فاصله گرفت اما شونه هامون به هم برخورد کرد . ازش خوشم اومد .... ایزی گرل نیست . این بار برای رهایی از این فاصله نزدیک ، خم شد از کیفش چیزی برداره . خندم گرفته بود . خواستم بیشتر اذیتش کنم . سرم رو بردم نزدیکش . وقتی سرش رو برگردوند با هم چشم تو چشم شدیم . نفسش خورد به صورتم . یه لحظه خودم هم جا خوردم . تا حاال انقد نزدیک هم نبودیم . زل زده بودیم به چشمای هم ... چشمهای زیبایی داره ! با حرفش به خودم اومدم .
_ چرا اینجوری میکنی؟ گفتم : تو چرا اینجوری میکنی؟ _ من کاری نکردم فقط خواستم از کیفم چیزی بردارم . _ از من ترسیدی؟ _ نه بابا . چی میگی؟ اما میتونستم صدای ضربان قلبشو بشنوم . _ پس ازم فاصله نگیر و توی چشمام نگاه کن . باالخره تونستم فاصله بگیرم ، سریع سرم رو انداختم پایین و با کتاب مشغول شدم : به دیوار که درس نمیدم ... حرفیم که االن زدم فقط یه شوخی بود . خیلی جدی گفت : بله ، خودم میدونم .... در ضمن .... بهت اجازه ندادم با من شوخی کنی !!! دوباره با هه ری سابق طرف بودم ، پوزخندی زدم و گفتم : من فقط میخوام این یه هفته خودم باشم . کاری ندارم خوشت میاد یا نه . این جمله رو گفتم و بعد جفتمون چند لحظه سکوت کردیم .... کم کم شروع کردم به درس دادن : خب بهتره شروع کنیم ... گفتم درس اول راجع به... ****** دو روز گذشت . دو روز ، آروم و بدون درگیری گذشت . انگار دیگه عادت کردیم که مثل دوتا غریبه با هم رفتار کنیم . تمام دعواها رو فراموش کرده بودیم ، انگار تازه دو روز پیش برای اولین بار همدیگه رو دیده بودیم . صبح که وارد کالس شدم به سمت پسرا رفتم . خوش و بش کردم و دست دادم . بعد سمت هه ری رفتم . سرش توی کتابش بود . اصال نگاهم نکرد . داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بعد از سه روز سالم کنم . درواقع میشد اولین باری که به هم سالم میکردیم. کوله ام رو گذاشتم . نشستم . نمیدونستم چی کار کنم . اصال بگم ؟ نگم ؟ اصال چه لزومی داشت که بگم ؟ اما به هه ری گفته بودم میخوام خودم باشم ... پس به سمتش برگشتم و بهش زل زدم ، بعد دو سه ثانیه سرش رو بلند کرد . بی مقدمه گفتم : صبح بخیر!
کپ کرد . فقط نگاهم کرد . حتی پلک هم نزد . پوزخندی گوشه لبم نشست : انقد جای تعجب داره ؟ _ حتی بیشتر از انقدر ...! _ من گفتم میخوام خودم باشم . نمیخوام این روزایی رو که به اجبار کنارت میشینم رو به خودم زهر کنم . _ کار درستی میکنی ... پس ... کمی مکث کرد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد : صب بخیر تهیونگ ! حاال من شوکه شده بودم . فک کن من و هه ری کنار هم نشستیم و اون دستش رو به سمت من دراز کرده . حاال نوبت من بود . با پوزخند به دستش اشاره کرد ؛ که یعنی چرا معطلی !؟ منم متقابال پوزخندی زدم و دستم رو دراز کردم : صبح بخیر هه ری ! _ وااااااااااو !!!!! پسرا به سمتمون دویدن . االن که دقت میکنم میبینم ما که داشتیم صحبت میکردیم کال کالس ساکت شده بود . رپمان : آفرین هه ری . باورم نمیشه ... جیمین به پشت هه ری زد و گفت : واقعا بهت تبریک میگم ، تو موفق شدی . هه ری : راستش من اول پا پیش نذاشتم . تهیونگ بود که صبح بخیر گفت . سرها به سمت من چرخید . جانگکوک : آففففرین پسر . گل کاشتی ! من : خیلی ذوق زده نباشید . در واقع این یه جور نمایشه . رپمان : دیدن نمایششم هیجان داره. داشتیم با هم صحبت میکردین و پسرا بهمون میخندیدن که خانم چویی وارد کالس شد. همه بلند شدیم . _ صبح بخیر خانم چویی . به همه صبح بخیر گفت . به ما نگاه کرد و لبخندی زد : خیلی خوشحالم که به حرفم گوش دادید . امیدوارم به نفع هر دوتون تموم شه... خب ... تهیونگ و هه ری . درسی که امروز
میدم توی امتحان نمیاد و تهیونگ هم الزم نیست سر کالس باشه . شما دوتا میتونید برید توی کتابخونه مدرسه و با هم درس ها رو دوره کنید . هیچ کدوممون عکس العملی نشون ندادیم . _ خیله خب میتونید برید . وسایل هامون رو جمع کردیم و به کتابخونه رفتیم . هیچ کس نبود . درست میز کنار قفسه ها نشستیم . کیف هامون رو باز کردیم و کتابامونو درآوردیم . .......................... تهیونگ نگاهی بهم انداخت : خب اول چند تا سوال از درس هایی که تاحاال بهت دادم میپرسم . _ اما من آمادگی شو ندارم ! _ یعنی میخوای بگی دوره نکردی ؟ _ ام .... راستش .... دیشب ... _ دیشب چی؟ _ با جیمین رفته بودیم بیرون ... ساکت شد ... نگاه کالفه ای به اطراف انداخت و دوباره بهم نگاه کرد : خب االن میگی چی کار کنیم؟ تو باید اونا رو یادت باشه تا من درس بعدی رو بگم . مظلوم نگاهش کردم : میشه یه دوره کوچولو بکنی . فقط یک دقیقه... نگاهم کرد . داشت فکر میکرد . بعد گفت : خیله خب . لبخند زدم اونم بهم لبخند زد . اما سریع جفتمون دوباره جدی شدیم . _ خب . هه ری درس پیش چندتا جمله باهات کار کردم که...
نظر فراموش نشع
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلییییی قشنگ بوووود ❤️😘😍😂
ادامهههههه
عآجی مح هم پارت 6 و 7 و بررصی کردم یکم بصب شاید بیاد جفتش و تایید زدم🦋🐾
عآجی پارت 6 و مح بررصی کردم اما نمیدونم ای تصتچی چش شدح منتشر نمیکنه😿☁️🐾
عه عرررررر اینم شانس منع بدبختع😐😕. عاجی اگع میشع دوبارع بزن
عآجیـ غزل ازت 4 تا صوال داشتم دوص داشتی جواب بدح باشح😻🦋
1. توی تصت اکیپ بشیم میای🥂
2. تاریخ تولدت کیح🦎
3. تک پارتی بنویصم سر میزنی🕊
ببخشید مح یکم زیادی میحرفم😹🍃
۱. حتماااااچرا ک ن
۲. تاریخ تولدم ۲۶ خردادع
۳ بنویس حتما بهت سر میزنم اگع درس اجازع بدع
عع عآج مح 16 خردادم😻😹🐾🦎
من ۲۷ خردادم😅۱۳۸۹
خوشبختم😻👐💕😹
عالی بود پارت بعدی لطفا
مرسییییی
بـازم مثلِ همیـشه عالیـ بود^^🥂🍹
مرسیییییی عخشمممممممم
عالی بود💜
پارت بعد لطفا
مرسی عخشم فردا مینویسم 😊