سلام خوبین من قسمت های قبلی را لیست کردم اگه تازه این داستان را شناختی برو تو لیست قاب نقاشی و از اول بخون 😉
سلام کیوتا خوبی اول اون بالا را بخوان👆 خب یه گل چینی هم از کل داستان بکنیم😉 (من وارد قاب نقاشی شدم😱_هانا تویی😳_فرار کردیم✌😎_نامرئی شدی😱_ من نیکلاس هستم🙂_جودی هافینیلا 🤝_ کتاب را گذاشتم تو کیف📓_تلپورت کردیم 🔮_جولیکا هستم 😊)
از زبان لیتا:چشم ملکه و رفت 😄
نیم ساعت بعد🕛🕛🕛🕛🕛🕛🕛🕛🕛از زبان لیتا:خب همکاران(توجه داشته باشین لیتا یه ۱۰ ۲۰ نفری را با خودش آورده😁)سرنخ ها نشون میدند که اونا تو این خونه ای که مثل اینکه شبیه درخته رفتند🤔 و وارد خونه میشن🌳🏠
وقتی لیتا نیکلاس را دید قیافه ای تعجب زده 😲خشمگین😡 و وحشت زده😳 بود اون لحظه لیتا گفت:نیکلاس 🤯 بعد نیکلاس هم دقیق قیافه اش شبیه لیتا بود یعنی قیافه ای تعجب زده 😲خشمگین😡 و وحشت زده😳 بود ولی نیکلاس لیتا را نمیشناسه ولی میدونه از طرف الیزابته😝
پیش جودی هانا و جولیکا در جنگل 🌳🌳 از زبان هانا:حالا مطمئنی میدونی پورتال خروج کجاست🤨🤦🏻♀️ جولیکا:لا اشوه برگشت و گفت تا حدی💚 هانا چی چی صبر کن ببینم یعنی چی که تا حدی😱 از زبان جولیکا:یعنی تا حدی گم شدیم ولی نگران نباش یه نشونه بلدم که اگه بهش برسیم راه برگشت را پیدا میکنیم😜 هانا:وای خدا بدبخت شدیم خودتم داری میگی اگه😭😭😭😡😡😡 از زبان جودی:بچه ها یک لحظه بحث نکنید(نکته ی مهم:جودی خیلی وقته داره به اون کتابه که از خونه ی نیکلاس دزدیدن نگاه میکنه که شاید چیزی را رمز گشایی کرد😁)
جودی:این عکسه چیه ؟🤔کنارش نوشته از زمین تا آسمان او میداند و خواهد ماند🤨😐نه اسمی و نه چیزی دیگری اینجا نوشته شده😔(نکته:یکی از عکس های تست😗)هانا:ولمون کن بابا مهم اینه که ما الان گم شدیم😫🤦🏻♀️جولیکا :اَه بس کن دیگه هانا انقدر انرژی منفی نباش به این فکر باش که اگه برگردیم میریم پیش مامانامون🥺🥰
هانا:وایی گفتی مامان یاد مامانم افتادم🥺 این عکس مامان هانا هست👆👆👆
و الیزابت در همین لحظات 👇👇👇👇داشت با خودش حرف میزد:وای اگه لیتا موفق نشه و جولیکا را برنگردونه پیشم چی اگه جولیکا راه برگشت به دنیا ی خودشون را بلد باشه چه🥺😟😭(از زبان من:و از این فکر و خیال ها😉)
تو ذهن جولیکا:وای نه اونا دارن با پای خودشون میرن تو دهن شیر😧😧😧
بای بای کیوتا😘بزن بعدی چالش داریم😁
نظرات بازدیدکنندگان (0)