واقعا معذرت میخوام...
در اتاق جسیکا باز شد ....جنی بود...باخنده در گوش جسیکا یه چیزی گفت/ جسیکا نگاه من کرد بعد از اون حرفش ....گفت نمیدونستم اصلا .....یهو ...ایزابلا داشت میومد در اتاق رو باز کرد و گفت جسیکا جسیکا ...پیداش کردم....میتونیم براش ...یهو جنی دست گذاشت رو دهن ایزابلا و اشاره به من کرد ....😳😳😯منم گفتم اگه خصوصیه میرم بیرون عیبی نیست...رفتم داخل اتاقم....من یکمی سردرد داشتم...گرفتم خوابیدم بیدار که شدم...ساعت ۶ عصر بود..رفتم پایین که یه چیزی بخور..🍕🌭🥪 ولی دیدم در اتاق الکس بازه ...واردش..شدم...دیدم یه نامه رو میزه ..نامه رو برداشتم ..وبردم که نامه رو بخونم..رفتم داخل اتاق نامه رو باز کردم...نوشته شده بود/
اینطوری نوشته شده بود که / الکس و اریک امروز برام نفرستادیتش ..باید برام بدزدیدش ...تا فردا شب وقتی نمونده اگه برام ندزدیدش ...منم قول نمیدم رازتون رو نگه دارم....میفهمید که ...داشتم بقیشو میخوندم که یاو برقا رفت...ایزابلا در اتاقم رو باز کرد ...گفت ...کاترین ...کسی خونه نیست ...بیا بریم پایین گفتم باشه ...نامه رو گذاشتم داخل کشو اتاقم و با جسیکا میرفتیم پایین که یهو براقا روشن شد و گفتن سوپرایز ......تولدت مبارک ....اصلا یادم نبود تولدم بوده..
به جسیکا گفتم ..جسیکا من اصلا یادم نبود تولدم رو تو از کجا فهمیدی ...یهو زنگ در رو زدن ...گفتم کی میتونه باشه ...گفت ...کیک رو رفتن بیارن ...گفتم لازم نبود...کیک خیلی بزرگ بود ...وسایل های تزئیینی و چیا هم خریده بودن...الکس و اروین و اریک رفته بودن خرید همش رنگ صورتی بود..🙁منم گفتم چراااااصورتیییی این همه رنگ داخل دنیا ...من از صورتی بدم میاد 😑اریک گفت / تا اونجا که من میدونم همه ی دخترا عاشق رنگ صورتی هستن ...منم گفتم / من استثنائی هستم .....خوب عیبی نیست ...الکس گفت من میرم بخوابم...شبخوش...گفتم الان زود نیست ...گفت به توچه به الکس و نامه شک داشتم ...کیک و بردیم ...خودمون دخترا براخودمون جشن گرفتیم ...نیم ساعت ...بعد رفتم که گوشیمو بیارم باهم عکس بگیریم ....رفتم ..یهو دیدم الکس باگوشی صحبت میکنه ...در اتاقش هم نیمه باز بود...صداش میمود که میگفت / الکس : آره میفهمم چی میگی ولی اون انگشتر رو واسه ی چی میخوای...مگه اون دختره رو میشناسی...که یهو صدای ایزابلا اومد که کجایی ...منم یواش رفتم داخل اتاقم ...نامه رو از داخل کشو دراوردم ...تا ادامشو بخونم
ادامه ی نامه : الکس فهمیدی برام میدزدیش : راستی یه چیز دیگه رئیس سلام میرسونه فقط ...اون دختر انگشترش رو داخل چمدون نگه میداره ...رمز چمدون :1567....اینه ..فقط ..دخترا متوجه نشه کار تو بوده ...چطور ممکنه ...اون انگشتر مال من باشه ..انگشتری که بابا بهم هدیه داده بود ...اون دزدیتش ...چمدون رو از زیر تخت اوردم بیرون رمزش رو زدم ....و بازش کردم ...انگشتر داخلش نبود...تنها هدیه ای که از پدرم داشتم ...رو برداشته بود...جسیکا اومد بالا ...و گفت دختر کجایی یکساعته بالایی منم نامه رو برداشتم جسیکا گفت کجا ...گفتم اتاق بغلی ...الان میام ...در اتاق الکس رو باز کردم...نامه رو انداختم رو تختش و گفتم ...انگشتری که برداشتی رو پس بده ...همین الان...جسیکا میگفت چیشده ....
الکس گفت ...یواشکی نامه های من رو میخونی ..گفتم حرف الکی نزن ..همین الان انگشتم رو پس میدی ...جسیکا چراغ اتاق رو روشن کرد...و نامه رو از رو تخت برداشت ....وگفت الکس تو چیکار کردی ..چرا انگشتر رو برداشتی ...گفتم جسیکا میدونی اون انگشتر از کی برام مونده ...از پدرم تقریبا وقتی خیلی کوچیک بودم..قبل از اینکه مفقود اثر بشه ..مادرم میگفت پدرت مرده ...میدونیت وقتی گم شده یعنی کشتنش ..یه روز قبل از مرگش اون انگشتر رو بهم داد ...مامانم هم که مرده ...الان تنها کسی که برام مونده اون انگشتره که از بابام دارم ...جسیکا ...الکس انگشتر از جیبش در اورد و رفت نزدیک بالکن ...گفت اگه حرف اضافه بزنی ...انگشترت گم میشه ...گفتم نه ...
الکس انگشتر رو از بالکن گرفته بود...دادزدم گفتم نندازش وگرنه از بالکن میندازمت قسم میخورم ...الکس گفت ..میخواز امتحان کنیم ...گفتم وای به حالت ..همه طبقه ی بالا بودن..جسیکا داخل حالت شک بود...شکه شده بود...جنی گفت چیشده گفتم بزار این انگشترم رو از الکس بگیرم برات تعریف میکنم...جنی گفت جسیکا چیشده ..جسیکا گفت ...جنی..لطفا ساکت باش ...
الکس انگشتر رو از بالکن انداخت پایین ...منم رو به روی الکس بودم ..الکس و خودم رو از بالکن انداختم پایین گفت چیکار میکنی .....گفتم خودت خواستی ....امتحان کردی اینم از جواب امتحانت ...چشم هام رو بستم ..
..چشم هام رو بستم ..وقتی بیدار شدم داخل حیاط بودم...من روی الکس افتاده بودم...الکس من رو گرفته بود..خودش هم بیدار شد...و گفت چقدر سنگینی له شدم ....بهش زبون دراوردم و گفتم دلتم بخواد ...خاله هانا ...گفت ...مشکلی ندارین حالتون خوبه ...من سرگیجه و سردرد داشتم با کمی نفس تنگی ولی به خاله هانا گفتم مشکلی ندارم تا بتونم انگشترم رو پیدا کنم الکس به خاله هانا گفت که سردرد داره و دستش هم خیلی درد میکنه ...منن به الکس نگاه کردم و گفتم ...مچ دستت پیچ خورده ...تا ۱۰ روز دیگه نمیتونی تکونچ بدی ...اسیب جدی ندیدی ...نگران نباش ...الکس با کمک اروین و اریک بلند شد ...اما من انگار پای سمت چپم خیلی بدجوری درد ..خودم تنها بلند شدم ...با جسیکا و خاله هانا از راه پله ها میرفتیم بالا ...که من چراغ قوه بردارم ..و برم انگشترم رو پیدا کنم ..وسط راه پله احساس کردم نمیتونم نفس بکشم و وایستادم ..یهو چشمام رو به تاریکی رفت .....احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم ......
وقتی بیدار شدم داخل بیمارستان بودم .....روی دهنم اکسیژن گذاشته بودند ...حالم خوب نبود ....دکتر اومد داخل اتاق گفت : ۱۰ وقیقه بیشتر وقت ملاقات نمیدم..بعد رفت ...همه نگرانم بودن ...گفتم نگران نباشید ...حالم خوب میشه ...دکتر بعد از سی تی اسکن از ریه ام ..و انجام چند ازمایش ..اومد داخل اتاق گفت ...میخوام یه چیزی بگم ....خانم هانا بیان اتاقم گفتم خاله هانا هرچی شد نتیجه رو بهم بگو ...جسیکا و خاله هانا از اتاق رفتن بیرون ....نیم ساعت بعد دکتر اومد داخل اتاق...بهم گفت مراقب خودم ...باشم ..مرخصم کردن ...
فقط دکتر گفته بود ...نباید زیاد به خودش فشار بیاره ...و اینکه تا ۱ ساعت نخوابه ...و پام رو هم که فقط کوفتگی بود...اما ..دست الکس رو مچش رو آتل گرفتن ... رسیدیم ..خونه ..ظهر شده بود...من صبح از بیمارستان مرخص شدم..ظهر شده بود ناهار خوردیم ...من بعد از اون چند ساعتی خوابیدم...وقتی بیدار شدم ...ایزابلا کنار تختم بود...گفتم چیشده ...ایزابلا گفت:
ایزابلا گفت : زن عمو هانا، و جنی و جسیکا رفتن خرید....تا شب برنمیگردن ...اروین و اریک هم که رفتن کمک کنن ... داخل خرید ...الکس هم خوابه ...من دوست نداشتم برم خرید از تنهایی هم میترسم...منم بهش گفتم...عیبی نیست...بلند شدم و روی تخت نشستم...که یهو بارون گرفت..به ایزابلا گفتم ..که در بالکن رو ببنده ...ایزابلا گفت : من میرم پایین تا یه چیز شیرین بیارم ...گفتم باشه ...بعد از 10دقیقه بعد ...صدای جیغ بلندی اومد...صدای جیغ ایزابلا بود...😶😶
ببخشید واقعا......این قسمت تموم شد ....من دوباره برگشتم عکس این پارت عکس ایزابلا هست ...من بخاطر اینکه کرونا گرفتم نتونستم واقعا ...بنویسم بعدی رو هم فردا میزارم ...نمیدونم کی تائید بشه
تا پارت بعدی بای.......