علیک سلام ،، حالتون خوبه ،، اومدم با پارت بعد آبشار جاذبه و بن تن ،، امیدوارم سر حال باشین ،، این قسمت جالبه ،، پس از دستش ندین ،، خب بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
دیپر : تت..تت..تو...ازم کمک می خوای...نه..نه..بیل سایفر هیچ...وقت از انسان ها کمک نمیگیره . ویل : چرا به میگی ویل ؟ . دیپر : آخه چه کسی به غیر از تو بیل ،، مثلثی هستش . ویل : من ویل سایفر هستم ،، نیمه ی خوبه برادر نچسبم بیل ،، حالا اینا رو ولش ،، ازت کمک می خوام ،، بهم کمک می کنی ؟ . ویل میره جلوی دیپر و دیپر نمیدونه چی بگه . ویل حضور چند نفر رو حس کرد و دور رو برش رو دید و دیپر رو گرفت برد به قلعه ش . دیپر ورجه وورجه میکنه . دیپر : بزار منو زمین بیل ،، با من چیکار داری ؟ .
ویل دیپر رو میزاره زمین . ویل : چندبار بگم من بیل نیستم ،، آخه من کجام شبیه اونه ،، آره حالا از نظر یکم حالت ظاهری شبیه همیم ولی اون روانیه و زرده من آبی هستم و جنگ دوست ندارم . دیپر : آره ،، خوده ،، خودش نیستی ،، چون اون خیلی خونسرده . ویل : خداروشکر ،، بالاخره فهمید ،، حالا التماس می کنم بهم کمک کنی . ویل میره بغل دیپر و با حالت خیلی ناز گریه میکنه و بهش نگاه میکنه . یپر : لطفا اینجوری نگام نکن ،، چی کار داری ؟ بگو . ویل محکم دیپر رو بغل میکنه . ویل : ببین ،، الان بیل ازبین رفته و کسی نیست به این بعد حکومت کنه و منم می خوام حاکم اینجا بشم ولی نمی تونم تا وقتی یه انسان پیدا کنم و باهاش پیوند حاکمیت بخورم . دیپر : و می خوای با من پیوند حاکمیت بخوری . ویل : آره . دیپر : کور خوندی .
ویل : چرا ؟ ،، چرا ؟ . دیپر رو به ویل میکنه . دیپر : چون من به هیچکس اعتماد ندارم . ویل : تو رو خدا ،، یه پیوند کوچولو ،، لطفا . دیپر : چرا می خوای حاکم اینجا بشی ؟ . ویل : چون...چون...می خوام به همه نشون بدم از همه قویترم و فقط گریه نمی کنم...و تو سری خور نیستم و مثل داداش بیل خیلی قوی باشم . دیپر خواست حرفش رو بزنه که رفیقای بیل اومدن ( همون رفیق های بیل داخل قسمت آخر ) و دیپر رو دیدن . ۸ توپ : نگاه این همون پسره که نخوردیم ،، بریم بخوریمش . بعد حمله ور شدن ،، ویل جلوشون رو گرفت . ویل : شما اجازه ندارین به دیپر دست بزنین . دندونی : حالا چه کسی اجازه داد تو یکی به ما دستور بدی .
جا کلیدی : نکنه تو ،، کسی که بچه ننه . ویل : من بچه ننه نیستم . از پشت چند تا خفاش تک چشم اومدن و به سمت دیپر میرن ،، دیپر جیغ میکشه ،، ویل خواست حساب اون خفاش هارو برسه که ،، رفقای بیل اومدن و ویل رو گرفتن و داشتن دیپر رو میگرفتن . دیپر : ح..حا..حالا چیکار...کنم ؟ . ویل : ولم کنین ،، من از شما قویترم . ۸ توپ : آره جون خودت ،، الان باید از دستمون فرار می کردی . رفقای بیل به دیپر نزدیک میشن و دیپر رو میگیرن . دندونی : حالا باهاش کباب آدم درست کنیم . یهو ویل اعصبی میشه و همه ی رفقای بیل رو پرت میکنه سمت دیوار و میره پیشه دیپر .
ویل : تو که نمی خوای بمیری . دیپر : نن..نن..نه . ویل : پس با من پیوند حاکمیت بده . دیپر : هیچ وقت . ناگهان ویل دست دیپر رو میگیره . ویل : ببخشید دیپر . و باهاش پیوند حاکمیت میبنده ،، و یل به درون دیپر کشیده میشه ،، دیپر خیلی تغییر کرده بود ،، چشم هاش آبی رنگ شده بود ،، و لباس هاش تغییر کرد ( همان طور که در عکس پارت مشاهده میکنین ) و بعد رفقای بیل رو میگیره و به بدترین شکل ممکن اون هارو عذاب میده .
دیپر : خب ،، اربابتون کیه ؟ . رفقای بیل : شما . دیپر : حالا از جلوی چشم های من گم شید . رفقای بیل از پیش دیپر رفتن و دیپر تنها موند و یهو سره دیپر درد گرفت . دیپر : تو با من چیکار کردی ؟ ،، بیا بیرون ازمن ،، ازم بیا بیرون ،، ویل سایفر . ویل از دیپر جدا میشه . ویل : ممنون پسر ،، حالا دیگه من به پادشاهیم رسیدم و تو هم زنده میمونی . دیپر خیلی غمگین شد . دیپر : من چطور تبدیل به ،، حاکم اینجا شدم ،، من یه آدم معمولی بودم . ویل ،، دیپر رو بغل میکنه . ویل : عادت میکنی .
بعد ویل برای دیپر دروازه ویرانی باز میکنه . ویل : دیپر تو باید دروازه های ویرانی رو ببیندی . دیپر : اما چطور اون هیولا ها ازمن قوی ترن . ویل : بعضی مواقع باید از مقامت استفاده کنی ،، خب خداحافظ . ویل رفت . از اون ور میبل میاد . میبل : دیپر بیا بریم خونه . دیپر : باشه . دیپر : درسته ( داخل ذهنش ) بعد کابوس زمان یکم بی معنی هستش . زمان حال . بن : قضیه از این قرار بود . دیپر : آره .
دیپر : بن میشه ،، این قضیه رو به هیچکس نگی ،، تا موج سوم . بن : باشه . ویل : خب ،، خب ،، بن تنیسون همه چیز رو فهمیدی و حالا باید هر دوتون برین به دنیای ۳ بعدی خودتون . دیپر : آره . دیپر یه دروازه ویرانی باز میکنه . بن : قراره بریم . دیپر : فقط یه چیزی زمان اینجا بی معنی هستش . بن : باشه . دیپر و بن از دروازه رد میشن و دنیای خودشون برمیگردن ،، زمان همون موقعی بود که از دروازه وارد شده بودن . گوئن : وا..وا..وایسا ،، شما همین الان...
بن : زمان اونجا بی معنی بود . بعد بن به دیپر چشمک میزنه و یه مشت به بازو ی دیپر میزنه . دیپر : ممنون . بن : نه من ازت ممنونم ،، جونم رو نجات دادی ،، همچینم مغرور نیستی ،، میای یه آبمیوه بزنیم . دیپر : باشه . دیپر و بن از اونجا میرن . کِوین : بن مگه با این پسر مشکل نداشت ،، الان چطور شد ؟ . روک : دیپر خیلی فوق العادست .
خب یکم مرض دارم ،، بعد روح کهکشان نیمه اکسولاتل رو مینویسم ،، نظر یادتون نره ،، دوستون دارم . خداحافظ .