خب دوستان با ادامه داستان برگشتم
صدای تیر اومد از شانس بدمون دونات فروشی شلوغ بود و نتونستم فراریشون بدم یکهو صدا جیغ اومد و صدای بنگ دخترا را بردم تو اشپزخانه -رزی لیسا شما برید دستشویی اشپزخانه و در را هم قفل کنید . بعد یک ماهیتابه دادم دست لیسا -جیسو جنی شما ها برید تو بخش نظافت تا اونا رفتن بازم صدای تیر اومد
قاتل پیدامون کرده بود و منم جز یک اسلحه کوچولو چیزی نداشتم وارد شد رو صورتش یک ماسک بود
ماسکو برداشت و از تعجب شاخ در اوردم -اقای فاکس چجوری اصلن شما اینجا شما که پاریس بودید برای نجات فهمیدم معاون رییس کل جرم و جنایتی رییس سازمان + درسته حالا هم باید از سر تو دختر فضول خلاص بشم بعد هم هر جوری که شده اون ۴ دختر جوز قز را پیدا میکنم
یکهو پام تیر کشید اما قبل از این که از حال برم یک تر زدم درست کنار شونش و دنیا سیاه شد
وقتی بیدار شدم هنوز زمین سفت بود و در دونات فروشی بودیم چهار ادم بالا سرم بود زود فهمیدم که لیسا جنی و جیسو رزی به ترتیب بالا سرم بودن گفتم چه اتفاقی افتاده + جنی: اون مرد سیاه پوش رفته تو تیر خوردی باید ببریمت بیمارستان تو رو من ؛ صبر کن من چند دقیقه است بی هوشم لیسا : حدود یک ربع می شه . رزی : از تو داره خون میره .جیسو ؛ می تونی بلند شی؟
نه اصلا .لیسا : بیا ببریمت بیمارستان ..........................................سه روز بعد.................................. دکتر: خیلی شانس اوردین زنده موندیم . لیسا: خیلی ممنون تو مار رو نجات دادی جنی :یک کمیسر جدید در راهه ما هم باید برگردیم کره جنوبی بعداً می بینمت. چشمامو میبندم و منتظر اتفاقات خوب میمونم
جالب بود🧡