سلام علیلک چطورین من آمده ام با روح کهکشان ،، داستان داره هیجان پیدا میکنه خب زیاد حرف زدم . بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
میسو : ویل ،، کیل ،، و بیل من نیستم مراقب این اتاق باشین هر اتفاقی افتاد ،، کسی یا چیز رو وارد نکنین حتی خودتون وارد نشین ،، هر اتفاقی افتاد وارد نشین . پیشه دیپر . دیپر : آهای ،، میسو منو بیار بیرون ،، میسوووو . دیپر نفس عمیقی میکشه . دیپر : الان من کجام ؟ ،، خدا لعنت کنه تو رو میسو . ناگهان یه پسر کوچولوی نورانی از جلوی دیپر رد شد ،، و میخندید . دیپر : آهای پسر ،، وایسا . پسر کوچولو : دیپر بیا دنبالم ،، هاهاها . پسر کوچولو شروع به راه رفتن میکنه و میخنده . پسر کوچولو : دیپر بیا دنبالم ،، هاهاها . دیپر : منو از کجا میشناسی ؟ . پسر کوچولو شروع به دویدن میکنه .
پسر کوچولو : دیپر اگه دنبالم نیای ،، نمی تونی از این خواب ابدی بیدار بشی . دیپر میره دنباله اون پسر نورانی ،، دیپر بهش نمیرسید . دیپر : به من جواب بده ،، منو از کجا میشناسی ؟ ،، و چرا باید اینجا باشم ؟ ،، وایسا . پسر کوچولو : فعلا در اون حد نرسیدی که من به تو جواب بدم ،، آخرش بهت میگم ،، حالا بیا دنبالم بیا ،، دیپر . دیپر : خیلی داری این جمله ی دنبالم بیا دیپر ،، رو میگی . در طِی راه زیر پای دیپر خالی شد . دیپر : چه اتفاقی داره میوفته ؟ . و دیپر میوفته .
دیپر : آآخخخ ،، سرم درد گرفت . اون پسر کوچولو پشت دیپر ظاهر میشه . پسر کوچولو : خیلی خوبه زنده ای ،، هاهاها . دیپر : خیلی میخندی . دیپر خواست از پشت اون پسر کوچولو رو بگیره ،، که اون پسر جاخالی داد و دوباره شروع به دویدن کرد . دیپر : ای خدا دارم عذاب میکشم ،، باید برم دنبالش . دیپر دوباره میره دنبالش و به دور رو برش دقت می کرد داخل یه جای عجیب افتاد بود . دیپر : آهای ،، پسر برقی ،، اینجا کجاعه ؟ . پسر کوچولو : به دنیای خواب و رویا خوش اومدی ،، هاهاها . دیپر : داره این خنده هاش داره کفریم میکنه .
بعد یه دختر زیبا با ظاهری پرنسسی جلوی دیپر ظاهر میشه و میگه : یه انسان از دنیای واقعی وارد به قلمرو من شد ،، همین الان از اینجا برو تا دستگیرت نکردن . دیپر : نن..نن..نه..حتما اشتباهی شده...من با خواست خودم نیومدم...می تونی از اون پسر بچه ی کوچولو بپرسی . پسر کوچولو میره بغل اون دختر . پسر کوچولو : بس کن میرا بزار یکم اینجا بمونه . میرا ( اسم همون دختره ) یه نگاهی به پسر کوچولو میکنه . میرا : باشه ،، همراه من بیاین . دیپر و اون پسر کوچولو همراه میرا میرن ،، در طول راه . دیپر : ببخشید شما کی هستین ؟ . میرا : اسم من میرا هست و پرنسس دنیای خواب و رویا . دیپر : شما پرنسس اینجا هستین . میبرا یهو وایسا و یه جمله هایی گفت .
یهو زمین لرزید و یه قصر وسط جنگل درست شد . میرا : به قصر من خوش اومدین ،، بفرمایین داخل . دیپر هنگ کرده بود ،، و وارد قصر شد . ۲ ساعت بعد ،، دیپر وسط میزه غذا خوری نشسته بود و اون پسر کوچولو هم کنارش ،، و دیپر سعی می کرد اونو بگیره ،، اما اون پسر کوچولو ازش جاخالی میداد . دیپر : چرا نمی تونم بگیرمش ؟ . پسر کوچولو : وقتی اعصبی میشی ،، خنده دار میشی ،، هاهاها . میرا : خب امیدوارم هرچه زودتر بری چون تعادل رویا و واقعیت بهم میخوره . دیپر : کاش می تونستم برم ،، یهویی اومدم اینجا . یهو پسر کوچولو شیطونیش گرفت و کلاه دیپر رو گرفت . پسر کوچولو : اگه می تونی بیا ازم بگیر . دیپر اعصبی شد رفت که کلاهش رو بگیره ،، اما میرا شونه دیپر رو میگیره . میرا : اون یه بچه کاریش نداشته باش ،، و اینکه واقعا خیلی خوش شانسی که اون تو رو انتخاب کرد . دیپر : یعنی چی ؟ . میرا : بعدا میفهمی . میرا رفت و پسر کوچولو اومد جلوی دیپر . پسر کوچولو : خب بیا بریم ،، حالا دنبالم بیا دیپر ،، هاهاها . دیپر : خیلی میخنده ،، خب شروع کن ه می خوام برم . پسر کوچولو شروع به دویدن میکنه و دیپر دنبالش و از پیشه میرا میرن و دوباره زیر پای دیپر خالی میشه و میوفته داخل یه دنیای دیگه .
دیپر : این دفعه داخل کدوم جهنم دره ای اومدیم ؟ . ناگهان کلی سرباز دیپر و اون پسر کوچولو رو محاصره میکنن و زندانیشون می کنن و میبرن به قصرشون و در داخل سیاه چاله میندازن . دیپر : لطفا منو بیارین بیرون ،، کجا میرین ؟ . دیپر کنار دیوار میشینه و به اون پسر کوچولو نگاه میکنه . دیپر : از صبح تاحالا الافم کردی که دنبالت بیام ،، اومدم الان داخل یه سیاه چاله هستم ،، باورم نمیشه ،، میشه فقط به یه سئوالم جواب بدی ،، فقط یکی ،، اسمت چیه ؟ ،، فقط همین . پسر کوچولو کنار دیپر میشینه . پسر کوچولو : من اسم های زیادی دارم ،، با زبان های مختلف ،، ولی همشون به یه معنی هستن ،، جهان ،، یا هستی ،، دنیا و... ،، اسم های دیگه ،، خودت منو چی صدا میکنی ؟ .
دیپر : منظورت از اسم های زیادی داری چیه ؟ . پسر کوچولو : من می خواستم خودت اینو بفهمی ولی نه وقتش هست نه حوصلش . دیپر : تو کاملا جدی شدی ،، اصلا نمیخندی ،، چیو خودم بفهمم . پسر کوچولو : من درواقع نقشه جهان هستم ،، همون نقشه ای که دیدی با ملکه کهکشان ،، من همه ی اون سیارات و کهکشان ها دنیا هارو بهم وصل کردم ،، حتی ملکه کهکشان هم در اون حد هم نیست که منو بتونه ببینه . دیپر : یعنی تو میگی ،، تو همون نقشه ی جهانی و ملکه کهکشان با این همه قدرت نمی تونه تورو ببینه . نقشه ی جهان یه بشکن زد و دیپر و خودش رو آورد به جایی خودش همیشه قرار داشت . دیپر : اینجا آشنا میزنه .
نقشه ی جهان : بله اینجا خونه ی منه ،، جایی که من توش هستم ،، تو تنها کسی هستی که منو میبینه ،، ملکه کهکشان منو نمیبینه اما میدونه من حضور دارم . دیپر : اگه تو نقشه ی جهانی ،، پس چرا یه بچه ای ؟ ،، ببخشید کنجکاو شدم . نقشه جهان : چون از خوبی های وجودت من به شکل بچه هستم ،، و اینقدر مثله بچه ها هستم . دیپر : فهمیدم ،، نقشه جهان تو میتونی قدرتم رو ازبین ببری ؟ . نقشه جهان : دیپر ،، متأسفم ،، بعضی چیز ها اصلا هیچ راهی براش وجود نداره . دیپر : اما من این قدرت رو نمی خواستم ،، فقط برای اینکه دنیا ازبین نره ،، من با بیل معأمله کردم ،، حالا هیچ کس نمی تونه این قدرت رو ازم بگیره .
نقشه جهان : دیپر ،، به جای اینکه خودت رو سرزنش کنی ،، سعی کن قبولش کنی ،، تو حتی از ملکه کهکشان قوی تری ،، و می تونی هرکاری کنی ،، حتی مشکلاتی که داری رو میتونی ازبین ببری ،، هیچکس نمی تونه باهات کاری کنه . دیپر : برای ( با حالت گریه ) تو راحته برای من که یه بچه ی ۱۳ سالم و زیاد چیزی نمی دونم ،، چیزی خیلی خیلی خیلی بزرگیه . نقشه ی جهان صورت دیپر بالا میاره و اونو میبوسه ،، دیپر میره عقب . نقشه جهان : دیپر ،، به نظرم باید به قدرت درونیت برسی .
دیپر : قدرت درونیم برسم . نقشه جهان : اگه به قدرت درونیت برسی ،، دیگه حتی بیل سایفر هم نمی تونه در برابذر تنو کاری کنه ،، پس لطفا قبولش کن . دیپر اشک هاش رو پاک میکنه و بلند میشه . دیپر : حالا که هیچ راهی برای ازبین رفتن قدرتم وجود نداره ،، پس قبولش می کنم ،، قبول می کنم . نقشه جهان لبخند میزنه . خب اینجا کات کردم ،، پارت بعد قشنگه منتظر باشین ،، دوستون دارم ،، خداحافظ .