
...........
گوشیه جیمین صدا داد 😶اما تهوینگ گوشیشو برداشت و چک کرد!😐💔 و گوشیه جین هم زنگ خورد 😐💔آخه اینا چرا اینطورین؟😐به یکی شون پیام میدی همشون با گوشیاشون ور میرن😑جین اومد تو پذیرایی پیش ما رو مبل رو بروی من نشست جیمین گفت:«خسته نباشی دلاور خواب خوب بود؟😐😂»جین:«جات خالی خسته بودم خوابیدم خیلی کیف داد فقط حیف که با زنگ زدن کوکی بیدار شدم 😐💔»تهوینگ:«حالا زنگ زد چی گفت؟»جین:«هیچی گفت کمپانی گفته ساعت ۷باید بریم برای عکس برداری برای مجله 😐💔 راستی آ/ت»آ/ت:«بله؟😐»جین:«شما نمیاین یعنی کمپانیه شما گرهتونو نمیاره؟»
آ/ت:«امم..نمیدونم شاید یه روز دیگه مارو میبرن 😐» ساعت ۷ جین و جیمین و تهوینگ خداحافظی کردن و رفتن ۱۰دقیقه بعدش رزی بهم زنگ زد منم جواب دادم رزی:«سلام آ/ت حاضر شو بیا جلو در هتل میخوایم با اعضا بریم بیرون پیاده روی و گردش اومدیا»آ/ت:«آ..آها باشه باشه اومدم فعلا»گوشی رو قطع کردم لباسم خوب بود (عکس لباس تو پارت قبل هست)برای همین مو هامو شونه کردم و یه گیره کوچیک زدم بعدم یه ماسک زدم رفتم جلو در هتل اعضا رو پیدا کردم و رفتم پیششون آ/ت:«سلام بچهها امم پس لیسا کو؟😕»اعضا:«سلام»جنی:«لیسا رفت به دیدن خوانوادش 😃»جیسو:«خب بچه ها بیاین بریم»
((۲۰دقیقه بعد))تو پارک مشغول خوردن بستنی و حرف زدن راه رفتن بودیم که یهوه از همون شماره برام پیام اومد 😐نوشته بود:«سلام آ/ت اگر میخوای بدونی من کی هستم باید ۹دقیقه ی دیگه به این آدرسی که برات میفرستم بیای فعلا😉👋»گوشی رو خاموش کردم و پیش خودم گفتم:«حتما باید برم ببینم این کیه که بهم پیام میده (حتی شبا هم باهام چت میکنه 😶حس میکنم مثل خودمه 😐)من یه جورایی عاشقش شدم 😐»رو کردم به اعضا گفتم:«اممم بچه ها یه کاری برام پیش اومد باید برم😅منتظر من نمونید فعلا»اعضا:«باشه😐خداحافظ 👋»یه نگاهی کردم به اون آدرس نزدیکه! برای همین پیاده درحال رفتن بودم که یهو
که یهو جیمین رو دیدم 😐💔رو مو اونور کردم تا منو نبینه اما دیر شده بود 😑💔دید منو و اومد جلو جیمین:«سلام آ/ت😐اینجا چیکار میکنی😶نکنه شما هم عکس برداری داشتین؟😶😕»آ/ت:«سلام امم نه بابچه ها اومده بودیم بیرون 😅یه لحظه گمشون کردم دارم دنبالشون میگردم😐(در ذهن آ/ت:خ*ا*ک برسرت آ/ت با اون دروغ گفتنت 😑💔)امم شما چرا اینجایید مگه الان نباید مشغول عکاسی باشید 😐»جیمین:«آها خب عکاسی از من تموم شد منم اومدم بیرون یکمی دور بزنم فکنم الان کم کم دیگه کار اعضا هم تموم شه 😶»آ/ت:«اوو آها! خب دیگه من باید برم😅»و تا اومدم برم
جیمین دستمو گرفت! جیمین:«ام..چطوری بگم آ/ت م..من😅»آ/ت:«شما چی؟!😐»یهو چشمم به ساعتم خورد فقط ۳دقیقه دیگه وقت داشتم برای همین هم گفتم:«امم میشه بعدا حرفتونو بزنید ببخشید من باید برم دیرم شده فعلا 👋»و از اونجا رفتم تو راه همش ۲تا سوال ذهنمو مشغول کرده بود 😐💔1.جیمین میخواست بهم چی بگه؟!😶 و 2.یعنی اون کیه که من میخوام الان ببینمش؟!😐 رسیدم به اون آدرس دقیق همین جا بود یه نگاه به دورو برم کردم چه جای خوشگلیه 😃رو بروم یه پارک خیلی قشنگ بود و کنارش هم یه دریاچه کوچیک درحال تماشای اونجا بودم که یکی زد رو شونم و گفت:«عه آ/ت اینجایی😃»برگشتم نگاه کردم اون
اون جینه بود! آ/ت:«سلام آره 😅 پس شم..»جین:«میشه با من رسمی حرف نزنی منم مثل خودت از رسمی..»آ/ت:«آهان باشه لازم به توضیح دادن نیست 😃»جین:«مرسی خب آ/ت داشتی یه چیزی میگفتی»آ/ت:«آها داشتم میگفتم پس شم..آخ ببخشید پس تو بودی که بهم پیام میدادی 😶ای شیطون 😃...دیدی بلاخره فهمیدم کی هستی»از زبون آ/ت:«داشتم با جین حرف میزدم اما جین همش میخواست یه چیزی بگه من نمیزاشتم و حرفم رو ادامه میدادم که یهو دیدم لیسا اومد!😶 لیسا:«آ/ت! اینجا چی کار میکنی نکنه😐یهو جین رو دید آآ/تت😐💔...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود آجی 💖💖💖💖💖 آی دستم فکر کنم شکست😐💔
مرسییییییییییییییییییییی عشقم 💓😂😂
عالیییی بود منتظر پارت بعد هستمم
مرسی عسلم 🌸
عالییییی خیلی خوب بود آجییی فقط پارت بعد رو طولانی تر بنویس تالگی😄😄
مرسی عشقم ❤️✨چشم کیوتی
وای اجی خیلی عالی بید
مرسی نفسم 🌸