خب دوستان اینم پارت ۲ 💙 ببخشید اگه دیر شد 😘💙 امیدوارم خوشتون بیاد 💙
که یهو دوباره قلبت درد میگیره 💔 . میگی : آه 😣 و میشینی رو زانوهات . اعضا میان پیشت . تو حالت بده و نفست هی میگیره . تهیونگ: حالت خوبه ؟؟ چیشد ؟ . کوک : چیشد قلبته ؟ . تو سرتو تکون میدی .نامجون : خب ما الان باید چیکار کنیم ؟ یعنی داروییچیزی ؟😥 . تو نفست هی بند میاد ولی به سختی میگی : تو ...هاه ( مثلا نفس نفس میزنی) خونه...هاه ...ت.تو. هاه تو...ا..اتاق ..کش..شو جعبه..ی...قر..مز . . جیمین : دو سوت آوردم . و فوری میدوعه سمت ویلات . ولی برمیگرده چون کلید نداره 🤦♀️ . جیمین : کلید ؟ . تو به سختی میدی دستش . دوباره میره سمت خونه و میره داخلو از تو اتاق تو کشو اون جعبه ی قرمزو میاره.
جیهوپ از جیمین میگریتش و درشو بازمیکنه ..... تو اون جعبه کلی مروارید هست. جیهوپ: اینا ور میخوای چیکار ؟!😶 . دوباره میگه : ولش کن ... خیلی خب چند تا میخوایما چیکار کنیم ؟ . تو یدونه برمیداری و قورت میدی . بعد از اینکه اونو قورت میدی رگای بدنت حدود ۷،۸ ثانیه آبی میشه و بعدش دوباره حالت عادی در میای و نفست منظم میشه و قلبت دیگه درد نمیکنه . جین : الان حالت بهتره؟ . تو : آره ممنون . شوگا : میگم چرا اینطوری شد ؟ آخه من تاحالا بیماری قلبی ای ندیدم که این شکلی باشه . تو : بیماری قلبی نیست ، من بعضی موقع ها اینطوری میشم ، وقتی بچه بودم اینطوری شدم مادر سارین منو برد پیش یه زنه ، اون انگاری یه زن عجیب غریبی بود میدونی مثلا حالت علم غیب داشت ،اون گفت که وقتی اینطوری میشم باید از این مرواریدا قورت بدم و خودشم اینارو بهمون داد گفت اگه تموم شد دوباره بریم پیش خودش ازش بگیریم ولی تا الان که تموم نشده .
کوک : عجب .... میگم دیگه حالت کامل خوبه میتونی بلند شی ؟ . تو : آره خوبم .. لازم نیست انقدر جدی باشین من حداکثر هر دوماه اینطوری میشم ..... البته قلبم سالمه ها ولی خب دیگه اینطوری میشه چون من تا الان خیلی دکتر رفتم ولی هیچکدومشون مشکلی تو قلبم پیدا نکردن. بلند میشی و ازشون خداحافظی میکنی و میری خونه .
تو فردا صبح ساعت ۹ بلند میشی و دوش میگیری و صبحونه میخوری ( اگه آب بهت بخوره خیس نمیشی یعنی بعدش که از حموم میای بیرون خشکی ) . یه تیشرت آبی بلند و یه شلوارک سرمه ای لی میپوشی و موهاتو میبافی و دمپایی همیشگیتو میپوشی و میری بیرون . کنار ساحل میشینی . اعضا هم بیدار شدن میان بیرون و صب بخیر میگن تو هم میگی صبح بخیر . جیهوپ میشینه زمین ( البته رو شن ها) و میگه : میگم یه سوال . تو : هوم . جیهوپ : چرا اینجا کسی نیست ؟ ، یعنی میدونی اینجا یه ساحل قشنگ داره یه جای ساکت و آرومه ، خیلی عجیبه که به غیر از ویلای تو و این ویلایی که ما توش میمونیم ویلای دیگه ای نیست 🤔
تو : طبیعیه . جیهوپ : چرا ؟ . تو : آخه افسانه ها میگن اینجا هیولا داره . جیهوپ: جان؟! . تو کلی میخندی و میگی : شوخی کردم دیگه در اون حدم نیست 🤣 . جیهوپ : 😐 . تو : خب آخه ببین اینجا که خودتون دیدین از یه حدی بیشتر اگه تو آب بری جلو یهو زمین شل میشه و تو اگه کسی بهت کمک نکنی غرق میشی ، این خودش یه دلیل جداست بعدم که ببین از اون تیکه به بعد ..... . و با انگشتت یه قسمتی رو دریا رو نشون میدی که ........
که یهو همه آب دریا به حالت خطی میرن اون سمتی ! . تو میگی : هان این چیه ؟! و دستتو میاری پایین و اون آب ها ول میشن . تو فقط تعجب میکنی و بقیه ی اعضا تعجب نمیکنن . نامجون : مگه یادت رفته میتونی همچین کارایی بکنی 😐 . تو : معلومه که یادم نرفته ولی این دیگه زیادیه من قدرتم در این حدم نیست که بچچتونم با یه انگشت کل دریا رو ببرم یه ور دیگه ، من معمولا اصلا نمیتونم در اون حد انجام بدم ولی اگرم بتونم به سختی میتونم و کلی انرژی هم ازم کم میشه ... اصلا امکان نداره با یه انگشت من آب تکون بخوره 😧 . اعضا همشون : 🙎♂️🤷♂️ . تو : خیلی عجیبه پوففف 🤦♀️ . و بلند میشی و میری داخل ویلا . از اون طرف اعضا هنوز نشستن اونجا . تهیونگ : میگم به نظرتون ما شومیم ؟ . شوگا : مطمئنا . جین : یعنی چی مطمئنا 😐 البته که شوم نیستیم . شوگا: اگه نیستیم پس چرا از وقتی اومدیم داره اتفاقات عجیب غریب میوفته 😐 . جین : بیخیال این اتفاقا ربطی به ما نداره ، شما که انقدر خرافاتی نبودین 😐 ........ پاشین ...پاشین برین تو مث که زیادی به کلتون باد خورده مغزتونو جا به جا کرده . و به زور همشونو بلند میکنه و هل میده سمت ویلاشون .
توضیح : هر ۲۰۰۰ سال یه الهه ی آب جدید انتخواب میشه و امروز هم همون روزه و یه الهه ی جدید انتخواب شده . نکته اینجاست که چون الهه ی قبلی یه مقدار از قدرتشو داده به تو ، این یکی الهه هم خود به خودی همون مقدار از قدرتشو به تو منتقل شده و بخاطر همینه که قدرتت چند برابر قوی تر شده . ( نکته : همه ی الهه های آب زیر آب زندگی میکنن البته وقتی یه الهه ی آب جدید انتخواب میشه الهه ی آب قبلی قدرتشو از دست میده ولی بازم زیر آب زندگی میکنه .
زیر آب : ( الهه ی آب جدید اسمش سابرینا عه ( نکته : هر الهه ی آب از بین انسان ها و توسط بقیه ی الهه های آب انتخواب میشه و بهش قدرت داده میشه ( همونایی که قدرتشونو از دست دادن) ) . سابرینا داره حرف میزنه : مزخرفه..... مسخرس...... چرا قدرت من باید بخاطر حماقت اون احمق ( الهه ی قبلی رو میگه ) کم بشه ؟ اصلا چرا باید یه مقدار از قدرت من برسه به یه انسان فانی 😠 . یکی از الهه های قبلی : ( نکته : الهه ی قبلی که جونتو نجات داده الان تو این جمع نیست) لطفا ادبو رعایت کن ، تو نمیتونی به یه الهه ی دیگه بی احترامی کنی ، ما ارشدهای توعیم . سابرینا : هه ، به شما ها احترام بزارم ؟ ... شما ها حتی نصف قدرت منم ندارین 😂😒 . یکی دیگه از الهه ها : ادبتو رعایت کن سابرینا تو نمیتونی اینطوری با ما ..... . سابرینا : وراجی دیگه بسه . و با قدرتشو هولشون میده و خودشم میره به اتاق شخصیش . از اون ور بقیه ی الهه هام دعوا دارن که تو گفتی اینو انتخواب کنیم و من نکردم و من میخواستم این و انتخواب کنمو از اینجور حرفا .
الان ۲ روز گذشته و سابرینا همش به بقیه ی الهه ها ظلم میکنه . اون از ۲ روز قبل که به عنوان الهه انتخواب شده خیلی همرو اذیت میکنه . حتی بعضی موقع ها از آب میاد بیرون و موج های بزرگی درست میکنه و تا الان خرابی های زیادی تو شهر و روستا های جزیره ی جیجو به وجود آورده ( همین جزیره ای که شما هستین) .تازگی ها هم خیلی داره دنبال تو میگرده و میخواد قدرتشو ازت پس بگیره . ( نکته : اگه بخواد قدرتشو پس بگیره باید تو رو بکشه و اونطوری اون مقدار قدرتی که از الهه ی قبلی به تو رسیده بود هم میرسه به سابرینا) . ( نکته : وقتی میاد بیرون آب وسط دریا عه و مردم نمیبیننش)
سه روز بعد : ( دوستان میدونم هی دارم بعد بعد میکنم ولی موقع هایی که اتفاقی نمیفته جزعیاتی نیست که بنویسم برای همین اینکارو میکنم وگرنه اگه داستانای قبلیمو خونده باشین طوری نیستم که بخوام هی داستانو رد کنم 💙) توی این چند روز تو و اعضا خیلی باهم صمیمی شدین و دوستای صمیمی حساب میشین☺️ . اعضا رفتن داخل شهر که یه سری مواد غذایی و خوراکی و لباس بخرن . تو توی ویلای خودتی . یه شلوار خاکستری راحتی با یه تیشرت آبی پوشیدی که یه ور تیشرتتو دادی داخل شلوارت و موهاتم بازه . نشستی رو مبل که در میزنن . میری درو باز میکنی و میبینی اعضان پس واینمیستی بیان تو و دوباره میای میشینی رو مبل و تلویزیونو روشن میکنی ( مثلا حالت خیلی راحت انگاری که اعضا ام جزء اعضای اون خونن)
(شکل خونه : وقتی از در میای داخل روبروت آشپزخونست و سمت چپت حموم و دسشویی ، روبرو مایل به راست هم اتاق خوابه ، بعدشم وقتی بری وسط هال و برگردی سمت راست روبروت مبل ( که البته بیشتر کاناپه حساب میشه) هست که پشتش به توعه( یه جوری گفتم انگار آدمه😐👍) و روبروی کاناپه ( همون مبل) هم میز تلویزیون و تلویزیون هست) . جین اول از همه میاد تو و خریدای تو دستشو میذاره یه گوشه و کتشو در میاره و میذاره رو مبل و میره از تو یخچال یه بطری آب میگیره دستشو میخوره میاد پشت مبل و به سمت تلویزیون وایمیسته و یه دستشو میذاره رو تکیه گاه مبل ، تو هم همونجایی که جین وایساده رو مبل نشستی .
اعضا هم پشت سر هم میان تو و جونگ کوک هم که آخرین نفره میاد داخل و درو با پاش میبنده . جین : چی نگاه میکنی . تو: عمو پورنگ . جین : 😐 . تو : ایناها دیگه اون جلوعه ، اخبار . ( دوستان فقط یه نکته من توی هرکدوم از داستانام شخصیت اعضا فرق میکنن یعنی یه جا ممکنه خیلی راحت باشن یه جا خیلی خجالتی و سرسنگین پس لطفا تو کامنتا چیزی نگین که خودم میدونم اعضا چند روزه با آدم انقدر راحت نمیشن ولی خب داستانه دیگه) جیهوپ درحالی که داره از کابینت های بالایی اسنک پنیری برمیداره میگه : .......... خب دوستان پارت دوم هم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘💙 . خیلی خیلی ازتون ممنونم که تو همه ی داستانام تا الان خیلی کامنتای خوبی میدین و خیلی بهم انرژی میدین 💙💙 خیلی دوستون دارم و بگم که چون خیلی خوبین یه سورپرایز هم براتون دارم 😉😜😚💙💙💙💙 بای 👋💙