سلام این داستان خیالی منه امیدوارم دوست داشته باشید. بهتون پیشنهاد میکنم این داستان رو بخونید چون به مرور بعد از گذشت هر پارت شخصیت های جدیدی به داستان اضافه میشن.....
سلام اسم من سیناست این تازگیا احساس میکنم یه نیرویی پیدا کردم که نمیدونم از چی بدست اوردمش. البته چندتا حدس هم میزنم... ولی بیشتر احتمال میدم بخاطر همون عنکبوتی باشه که منو نیش زده. من جدیدا این توانایی رو پیدا کردم که میتونم از دیوار بالا برم همینطور احساس میکنم حس 5 گانه ی من 11 گانه شده.
من تصمیم خودمو گرفتم میخوام از این قدرت به نفع مردم استفاده کنم به نظرم باید هویتم رو هم محفوظ نگهدارم.ولی چجوری؟؟؟ اها فهمیدم بهتره از لباسی استفاده کنم ک از الیاف اسپندکس ساخته شده باشه اما بنظرم یه ماسک هم نیاز دارم.
امروز دوباره دیدمش اره مطمئنا شما هم اگه میدیدش عاشقش میشدید گوئنه.گوئن استیسی اون شاگرد اول کلاسه ...شایدم دوم بعد از من هر وقت باهام حرف میزنه بهش میوفته دست و پام می لرزه و احساس میکنم دست و پا چلفتی میشم میدونی.هروقت نگاهش به من می افته احساس میکنم کل دنیا رو بهم دادن
هر وقت می خوام احساسمو درمورد خودش بهش بگم اون فلش تامپسون بچه قلدر مدرسه میپرره جلو و من رو هی زایه می کنه.. خب بگذریم هدف من مثل ابر قهرمان های دیگه نجات دنیاست ولی خب با وجود خواهر فضولی مثل بهار نمیشه کاری رو پنهونی انجام داد من باید هویتمو مخفی نگهدارم چون اگه مردم بفهمن که من چه کسی هستم ممکنه خووادم در خطر جدی ای باشن
امروز رفتم لباسی با الیاف اسپندکس خریدم لباسی درست کردم که بعضی جاهاش آبی بود بعضی جاهاش قرمز بود روی سینه ی من هم یه آرم عنکبوت خوشگل بود هر وقت میبینم مردم در خطر جدی ای هستن میرم کمکشون. ولی باید یه فکری هم بکنم تا حد اقل بتونم مثل خود عنکبوت دار بندازم. امروز رفتم تحقیق کردم دیدم قدرت بیو کابل های شرکت ازکورپ زیاده
امروز رفتم دنبال یکسری ادم که به نظرم میومد مشکوک باشن وقتی دنبالشون رفتم دیدم اونجایی که وایسادن ازکورپه هری دوستم هم اونجاست خیلی از دست هری عصبانی شدم چون اون به من قول داده بود که دنبال اینجور کارا دیگه نره... تو مدرسه دوباره دیدمش بهش میگم که دیدمش ولی چطور بهش بگم که نفهمه ؟؟
امروز عصر وقتی بعد از نجات دادن مردم برگشتم خونه از خستگی روی تخت خوابم برد وقتی شب دوباره رفتم بیرون دنبال کارای ابرقهرمانیم دیدم لباسم جای اینکه قرمز و آبی باشه تماما سیاهه خیلی خیلی متعجب شدم... وقتی امروز رفتم ازمایشگاه مدرسه تا ببینم این چیه فهمیدم یه موجود فضاییه که سیمبیوت نام داره...
ولی این چند وقته که این موجود تو بدن منه احساس قدرتمند بودن میکنم میدونی منظورم اینه که اون موجود هرچی باشه بالاخره به من داره حس خوبی میده وقتی میپرم بیرون خود به خود از بدنم بیرون میاد و خودشو شبیه لباس من میکنه وقتی هم ک میام تو خونه دیگه نیازی نیست کلی زور بزنم تا بتونم لباسم رو در بیارم
این سومین روزیه که این سیمبیوت به من چسبیده و من یجورایی احساس میکنم مردم فکر میکنن من خل و چلم اما جدا از تازگیا دارم به ذات پلیدش پی میبرم.. امروز رفتم که این سیمبیوت رو از بدنم جدا کنم ولی دیدم هر چقدر زور میزنم کنده نمیشه بعد یهو خالم اومد خونمون وقتی زنگ در رو زد دیدم سیمبیوت خودش از بدنم پرید بیرون
ممنونم که داستانم رو خوندید امیدوارم دوست داشته باشید منتظر پارت بعد باشید