یه داستان جالب کمی مبهم و گنگ و تک پارت ⚠️ نکته قابل توجه: این داستان ربطی به جاذبه صفر درجه و امپراطور هفت بعد ندارد⚠️
سلام من رو که میشناسید من دیپر پاینز هستم میدونید من دیگه کلا دور تحقیق در مورد سایفر ها رو خط کشیدم .سر اون ماجرا دیگه دیوونه شدم خوب میگین چه ماجرایی؟ الان براتون تعریف میکنم
دیپر: اه واقعا مدرسه چرته تمام کارهاش .... عمو فورد راست میگفت چی میشد بغل عمو فورد میموندم ولی خوبیش اینجاست عمو فورد یه کپی از جورنال دو و سه رو بهم داده . تو راه مدرسه بودم و داشتم فکر میکردم . جلوی مدرسه ایستادم .دلم میخواست بیل میومد همه ی مدرسه ها رو نابود میکرد ...چی.... الان من چی گفتم ... من دیوونه ام بیل بیاد دنیا نابود میشه وارد مدرسه شدم تام رو دیدم اون هم منو دید اومد سمتم تام یکی از همکلاسی هام بود قلدر مغرور و زورگو و فقط میخواد منو اذیت کنه تام: وای وای نینی کوچولومون اومد چطوری دیپر. دیپر: تام الان حوصله ندارم .تام اومد کلاه منو برداره تا خالم معلوم بشه و مسخره ام بکنن با یه لبخند خیلی ضایع دستش رو محکم گرفتم و پاشو لگد کردم خوب چرا اینجوری نگام میکنین از خودم دفاع کردم دیپر: تام گفتم حوصله ندارم تو کلاس میبینمت وپشتمو بهش کردم و به سمت کلاس رفتم بدبخت فکش دومتر باز مونده بود و چشماش از حدقه زده بود بیرون بالاخره کلاس هم شروع شد
تام : منو ضایع میکنی دارم برات این زنگ ریاضی داریم .معلم وارد کلاس شد و یه مسئله داد واقعا یه مسئله ی ابکی بود شما هم مثل من تابستون یه دروازه که میتونی به بعد های دیگه بری و یه عالمه موجود عجیب غریب ببینی این مسئله ها برات راحته تام دستش رو بالا برد اون که هیچ وقت ریاضیش خوب نبود .معلم: تام میخوای بیای مسئله رو حل کنی ؟ تام: نه میخواستم بگم دیپر بلده تام توی ذهنش: حالا اینو چی میگی دیپر و یه لبخند خبیثانه زد معلم: دیپر بیا و مسئله رو حل کن . با یه لبخند ضایع و با بی حالی رفتم و در عرض دو دقیقه همه رو حل کردم نگاهی به تخته کردم راه حلم درست بود . گچ رو گذاشتم کنار تخته و گفتم مسئله مشکل داره من درستش کردم . دهن بچه ها و معلم دو متر باز مونده بود معلم: ممنون دیپر . رفتم نشستم میبل یه چشمک بهم زد و گفت کارت عالی بود داداشی .تام: چطوری ممکنه زنگ بعد زیست داریم دیپر زیستش ضعیف اره عالیه .بالاخره کلاس تموم شد رفتم تو حیاط و یه گوشه نشستم و شروع به مطالعه ی جورنال ۲ کردم زنگ کلاس خورد این زنگ زیست داشتیم هیچی معلم گفت کی میتونه اینو توضیح بده تام منو انداخت وسط و رفتم براشون توضیح دادم تازه معلم پرسید این ها رو از کجا یاد گرفتی اینا رو تو دانشگاه درس میدن گفتم من زیاد کتاب می خونم . خوب بگم
تام : منو ضایع میکنی دارم برات این زنگ ریاضی داریم .معلم وارد کلاس شد و یه مسئله داد واقعا یه مسئله ی ابکی بود شما هم مثل من تابستون یه دروازه که میتونی به بعد های دیگه بری و یه عالمه موجود عجیب غریب ببینی این مسئله ها برات راحته تام دستش رو بالا برد اون که هیچ وقت ریاضیش خوب نبود .معلم: تام میخوای بیای مسئله رو حل کنی ؟ تام: نه میخواستم بگم دیپر بلده تام توی ذهنش: حالا اینو چی میگی دیپر و یه لبخند خبیثانه زد معلم: دیپر بیا و مسئله رو حل کن . با یه لبخند ضایع و با بی حالی رفتم و در عرض دو دقیقه همه رو حل کردم نگاهی به تخته کردم راه حلم درست بود . گچ رو گذاشتم کنار تخته و گفتم مسئله مشکل داره من درستش کردم . دهن بچه ها و معلم دو متر باز مونده بود معلم: ممنون دیپر . رفتم نشستم میبل یه چشمک بهم زد و گفت کارت عالی بود داداشی .تام: چطوری ممکنه زنگ بعد زیست داریم دیپر زیستش ضعیف اره عالیه .بالاخره کلاس تموم شد رفتم تو حیاط و یه گوشه نشستم و شروع به مطالعه ی جورنال ۲ کردم زنگ کلاس خورد این زنگ زیست داشتیم هیچی معلم گفت کی میتونه اینو توضیح بده تام منو انداخت وسط و رفتم براشون توضیح دادم تازه معلم پرسید این ها رو از کجا یاد گرفتی اینا رو تو دانشگاه درس میدن گفتم من زیاد کتاب می خونم . خوب بگم
تام منو تو هر درسی فکر کنین انداخت جلو و منم باعث شدم همه فکشون دو متر باز بمونه خوب محبوب معلما شده بودم ولی خودم اینو نمیخواستم داشتم جورنال دو رو میخوندم میبل گفت کاریم داره منم جورنال رو توی کیفم گذاشتم نمی خواستم کسی جورنال رو برداره چون واقعا خطرناکه. از کلاس بیرون رفتم تا ببینم میبل چیکارم داره . دیپر: میبل کاریم داری؟ میبل: ببین دیپر از وقتی از آبشار جاذبه برگشتیم همش سرت توی اون جورناله .یه ماه گذشته تو هنوز با یه نفر دوست نشدی اون جورنال رو ولش کن این یه ماه که برگشتیم همش سرت گرمه اون کتاب عمو فورده . آبشار جاذبه تموم شد شکار هیولا و بیل سایفر و اینا هم تموم شد .دیپر: باشه میبل میدونی که من آدم اجتماعی ای نیستم . میبل: داداشی چجوری با وندی و بقیه دوست شدی همون کار ها رو بکن . دیپر: باشه . دوست نداشتم به میبل چیزی بگم هنوز از اون بابت که باعث شدم میبل ناراحت بشه و تو حباب زندانی بشه میدونید که چی میگمناراحت بودم
تام: الان فرصت اینه که ببینم اون کتاب چیه . از زبان تام: کتاب رو برداشتم روش یه دست شش انگشتی بود که شماره ۲ روی اون نوشته شده بود کتاب رو باز کردم یه صفحه بود نوشته شده بود بیل سایفر خیلی عجیب بود توش پر از عکسای هیولا و اینا بود واقعا دیپر این کتاب های تخیلی رو میخونه خندیدم نگاه به صفحه کردم نوشته بود موجودی قدرتمند که میتونه هرچی شما میخواهین رو بهتون بده فوق العاده خطرناک برای احضار کردن بیل سایفر این ورد رو سه بار بخونید چه مسخره من سه این ورد رو بخونم احضار میشه؟ دوبار ورد رو خوندم وقتی که میخواستم بار سوم رو بخونم دیپر پرید تو کلاس و گفت: پسره ی احمق چیکار میخوای بکنی !؟ میدونی چقدر خطرناکه .گفتم: تو واقعا به اینا اعتقاد داری اینا خرافاته اینجا فقط نوشته .......
از زبان دیپر: داشتم میرفتم تو کلاس که ورد رو شنیدم این ورد احضار بیل نبود سریع دویدم و وارد کلاس شدم اون تام بود . خواستم مانعش بشم ولی ناخواسته دور سوم رو خوند . همه جا خاکستری شد مگه ما بیل رو از بین نبردیم یه سایفر اومد ولی قرمز بود اون بیل نبود مگه به جز بیل سایفر های دیگه ای هم وجود دارن؟ بعد دوباره یه دروازه باز شد یه سایفر دیگه ازش اومد بیرون اون رنگش آبی بود . سایفر آبی با گریه گفت: کیل کجا رفتی؟ چرا بهم نگفتی؟ اون سایفر قرمزه که فکر کنم اسمش کیل بود گفت:گریه نکن ویل یه نفر بیل رو احضار کرده منم میخوام ببرمش پیش مجسمه بیل تا به مجسمه دست بده و بیل آزاد میشه . دیپر: من نمیذارم این اتفاق بیافته بعدشم شما ها کی هستین و بیل رو از کجا میشناسین؟ تام که از ترس داشت سکته میکرد . ویل و کیل مثل اینکه متوجه من نشده بودن سمت من برگشتن . کیل: این همون کاج سمج نیست؟ ویل با گریه: اره خودشه همونی که خیلی سمجه و باعث شد بیل نابود بشه . میبل وارد کلاس شد . میبل هینی کشید و برگشت عقب . کیل: اینم ستاره دنباله دار ویل رفت سمت میبل و بغلش کرد ویل: من تو رو خیلی دوست دارم تو مهربونی و ذهنیتت خیلی جالبه . میبل داشت سکته میکرد . کیل: خوب وقتشه و یه نور دورمون رو گرفت و وقتی نور غیب شد ما جلوی مجسمه ی بیل بودیم
از زبان فورد: بالاخره بعد از یه ماه به آبشار جاذبه برمی گردیم. استنلی: بالاخره بر میگردیم استن فورد: اره تمام ویرانی ها رو درست کردیم استنلی خوشحالم که با تو اومدم این سفر استنلی: میخوام ببینم سوز چه بلایی سر کلبه آورده فورد: بالاخره رسیدیم .دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده استنلی: آبشار جاذبه دلتنگت بودم دلتنگ اون وروجک ها هم هستم. فورد: اون نور چیه؟ استنلی: نمیدونم فورد: بیا بریم ببینیم .
از زبان دیپر: چجوری ممکنه یهو یه صدایی از پشت شنیدم برگشتم اون عمو فورد بود .فورد: دیپر !¡ دیپر: عمو فورد ¡! دیپر و فورد: شما اینجا چیکار میکنین ؟ کیل: وای شیش انگشتی هم اومد ازش متنفرم ویل: اره منم ازش متنفرم بیل رو نابود کرد و شروع کرد به گریه کردن . فورد: دیپر اینا کین؟ دیپر: نمیدونم به لطف یه نفر ( به تام اشاره میکنه) که ورد احضار بیل رو خوند این دو تا بیل آبی و قرمز اومدن . کیل با اعصبانیت: ما اسم داریم من کیلم و اون ویله .یه صدا اومد .صدا: چه عجب ویل و کیل یادی از من کردین ویل: بیل! دوباره یه دروازه باز شد و یه سایفر دیگه اومد .اون سایفر گفت: بچه ها شما کجایین آیل گفت ... چشمش به مجسمه بیل افتاد پشتش رو کرد به ویل و کیل و ادامه داد:توضیح لازم نیست ماجرا رو فهمیدم .بعد تبدیل به انسان شد . چی ! چی!اون تبدیل به انسان شد؟!اون سایفر منو دید گفت : عه خودمم که اینجام ! وای خدا میبل و عمو فورد و عمو استن هم اینجان .ما با بهت نگاه میکردیم
کیل: میسو حداقل اومدی اینجا یه خیری برسون . اون سایفر برگشت و گفت: بیل حقشه! چیزی که داشتم میدیدم باور نمیکردم چند ثانیه پیش یه سایفر تبدیل به انسان شد و الان .... دوباره یه صدا اومد: میسو میدونی چقدر دردناکه اینجوری زندانی بشی؟ اون سایفر که فکر کنم اسمش میسو بود گفت: خوب که چی؟ تو سر به سر خانواده من گذاشتی خانواده ی من و خودم حسابت رو رسیدن !😐😒دیپر: میشه یه سوال کوچولو بپرسم؟ میسو: بپرس خودم . دیپر: میشه بگی اینجا چه خبره ؟ لبخندی زد و جلو اومد موهاش رو کنار زد و ... چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم خالش مثل مال من بود . کلاه رو دید چشم هاش برق زد و گفت : من عاشق این کلاهم
اون سایفر چشم های زیبایی داشت چشم هایی به زیبایی کهکشان میتونستی کهکشان رو از توی چشم هاش ببینی قد بلند بود و موهاش هم سیاه بود کلاه رو از سرم برداشت .دیپر: هی !😡 اون سایفر کلاه رو روی سرش گذاشت موهایش که سیاه بود قهوه ای شد کلا شد مثل من ! فورد: چی شد؟ میسو: سخت نگیر عمو فورد کلاه رو از سرش برداشت مثل قبلش شد کلاه رو روی انگشت نگه داشته بود و میچرخوند . کیل: میسو تاج خودت که قشنگ تره . یه تاج از جیبش بیرون آورد. میسو: منظورت اینه؟ویل: اره از اون کلاه که قشنگ تره. دیپر و میسو: من این کلاه رو ترجیح میدم و بعد دوتایی خندیدیم میسو تاج رو پرت کرد طرف ویل. ویل گرفتش . ویل: میسو همه عاشق این هستن که جای تو باشن اونوقت تو... میسو: آه ویل دوباره رفتی تو فاز نصیحت ویل بغض کرد میخواست گریه کنه . میسو: منظوری نداشتم ویل دیپر: منظوری نداشت( دوتایی باهم گفتن) ویل: باشه میبخشمت. خوب راستشو بگم از این سایفر خیلی خوشم اومد .میسو رفت سمت میبل
میسو: خیلی وقته ندیدمت میبل ! میبل: من اصلا تو رو تا حالا ندیدم . میسو: ایرادی نداره . میسو رفت سمت عمو فورد و عمو استنلی . میسو: بالاخره برگشتین؟ استنلی: تو اصلا کی هستی؟ میسو: لازم نبود به خودتون زحمت بدین منخودم اون ویرانی ها رو درست میکردم . فورد: پس اون آدم تو بودی وقتی که خواستیم دوازه رو ببندیم ولی قایقمون شکست میسو: درسته من بودم . دیپر: تو کی هستی؟ میسو: خودم من تو هستم ولی با یه فرق بزرگ
بیل: میسو نمیخوای منو آزاد کنی؟ میسو: نوچ . من بعد از این همه وقت میخوام خانواده ام رو ببینم . کیل: ماسون ! دیپر و میسو: از این اسم متنفرم ازش نهایت تنفر رو دارم . به هم نگاه کردیم میسو یه لبخند گرم و دوست داشتنی زد
دیپر: تو بیل رو از کجا میشناسی ؟میسو: اون یه دوست ،یه مشاور یا یه .. همینطور چیزایی دیپر: یه دشمن میسو: نه این دیگه زیادیه دیپر: پس تو هم دشمن ما هستی میسو: نوچ من دشمنتون نیستم میدونی چقدر عذاب اوره .ویل: میسو یادت نیست یه چند تا قرار داری میسو: اوه یادم رفت بیاین بریم .! بیل: میسو!😡 میسو: خوب چیه کار دارم دارم میرم بیل: منو آزاد کن لطفا میسو: خوب سه بار دیگه این جمله رو تکرار کن بیل: آخه... باشه . میسو یه بشکن زد یه نوری اومد و دور بیل ده علامت نابودی رو کشید نور نا پدید شد بعد افرادی اومدن ولی اونا واقعی نبودن مثل تبهم بود چون بین اون آدم ها عمو فورد و عمو استنلی و میبل بودن همه روی علامت خودشون ایستادن فقط علامت من مونده بود میسو خودش رفت و روی درخت کاج ایستاد تمام اون افراد ناپدید شدن توی دایره که مجسمه بیل در اون قرار داشت زیر مجسمه علامت کاج نمایان شد و مجسمه ترک خورد
مجسمه شکست و بیل آزاد شد . بیل: وای وای درخت کاج سمج شش انگشتی ستاره ی دنباله و چنگک خرچنگ( اگر این علامت رو اشتباه نوشتم ببخشید) دوباره دیدمتون . میسو یه ضربه به تام زد تام که کلهم وقتی میسو رو دید بیهوش شد. دیپر: چی کار کردی؟😡 میسو: هیچی حافظه اش رو پاک کردم بهتره اون از این ماجرا ها چیزی ندونه . بیل: حالا که آزاد شدم میتونم دنیا رو نابود کنم و یه دنیا ی عالی بسازم و بر اون حکومت کنم . میسو یه سرفه کرد. بیل تازه فهمید جلوی کی این حرف ها رو زده . میسو: بیل پیاده شو با هم بریم. دنیا خودش امپراطور داره دوما با چه قدرتی میخوای اینکار رو بکنی؟ بیل: ببخشید امپراطور و تعظیم کرد باور نمیکردم بیل جلوی یه نفر تعظیم بکنه بیل: چرا قدرت هام کار نمیکنه .بیل هر کاری کرد دستاش شعله ور بشه نشد . میسو: سعی نکن من تو رو می شناسم تو واقعا خطرناکی بیل: امپراطور لطفا لطفا قدرتم رو بهم پس بده . میسو: نوچ . یه دروازه ی دیگه باز شد و یه سایفر دیگه ازش اومد بیرون . بیل و ویل و کیل: آیل!😰😨 اون سایفر گفت: شما پسرا معلومه کجا هستین . اوه بیل مثل اینکه آزاد شدی . آیل یکی میزنه تو سر ویل یکی کیل و یکی بیل . بیل: اخ آیل: میدونی چقدر نگران شدم کیل: پس چرا میسو رو نزدی ؟ آیل: اولا امپراطور دوما ایشون امپراطور تمام دنیا هستن سوما ایشون برادر من نیستن شما ها برادر های من هستید ... وای این که شما هستید امپراطور با خواهرتان و عمو هایتان . و به سمت ما اومد . آیل: قبلا هم زیبا بودین میسو: ممنون آیل
خوب دیگه باید بریم . دیپر: صبر کن تو امپراطور جهانی؟ میسو: اره دیپر: پس چرا مثل بیل نخواستی که ....حرفم رو قطع کرد میسو: من خودتم ببین تو بودی چیکار میکردی ؟ دیپر: تو همه چیز رو میدونی درسته ؟ میسو: من از همه بیشتر میدونم حتی از بیل! دیپر: میتونی اسرار رو بهم بگی؟ معامله میکنی یا نه مثل بیل معامله نمیکنی؟ میسو: من هیچ وقت معامله نمیکنم ! دیپر: پس بهم راز ها رو میگی؟ میسو: نوچ دیپر: چرا؟!🥺یه ساعت شنی توی دست میسو ظاهر شد که به هر طرف می چرخید و شن ها به طرف مخالف میریختن میسو: مسئله زمانه! بذار تا زمان تو رو جلو ببره یادت باشه جهان یه هلوگرام سعی و تلاش و اراده و اعتماد به نفسه پس سعی کن اراده ی قوی داشته باشی اعتماد به نفس کاذب و سعی و تلاش زیادی داشته باشی روحیه ات باید مثل آهن سفت و سخت باشه . راستی من یه چیز دیگه هم میدونم ... دیپر: چی؟میسو: الان زنگ تفریحتون تموم میشه و دیر به سرکلاس می رسید اونوقت تو دردسر می افتید. دیپر: ولی ما حدود ۶ ساعته اینجا هستیم چطور ممکنه؟ میسو: زمان تحت کنترل منه من زمان و فضا رو کنترل میکنم . و بعد یه لبخند گرم و دوست داشتنی زد دیپر: ولی چجوری برگردیم؟ یه دروازه باز کرد و همون جور که با کیل و ویل و بقیه میرفت گفت: سریعتر از هرچی فکر کنی اونجایید . راستی به تام ماجرا رو نگیا! همون جور میرفت دست هم برام تکون داد دروازه بسته شد . یه نور دیدم از شدت نور چشم هام رو بستم و وقتی باز کردم سرکلاس بودیم معلم وارد کلاس شد
واقعا عجیب بود و جالب از اون موقع دیگه نخواستم در مورد سایفر ها تحقیق کنم یه سال از اون ماجرا میگذره ولی ..... عکس اونو توی جورنال خودم هم کشیدم هم حالت سایفرش و هم حالت انسانی اش. بله درست شنیدید من نوشتن جورنال خودمو از یه سال پیش شروع کردم از بعد از همون ماجرا میسو اولین چیزی بود که توی جورنالم نوشتم بعد بیل ویل و کیل . خوب خداحافظ .
امیدوارم لذت برده باشید خداحافظ