
سلام حرفی ندارم 😐
در آخر پرستارا وارد اتاق شدن .... دیگه نفهمیدم چیشد چشمامو باز کردم چند قطره اشک کناره چشمم خشک شده بود .... فکر کنم چند ساعتی بیهوش بودم .....حال خوبی نداشتم پدرمو صدا زدم اومد بالاسرم پدر ، مارینت حالش چطوره ؟ ..... چهره اش غمگین شد و کمی سرش رو پایین برد با لکنت بهم گفت :
بهم گفت : را .... راستش ما .... حرفش رو قطع کردم و گفتم مارینت چی ؟ مارینت چی بگو دیگه .... گفت : پسرم یه ذره آروم باش بهت میگم فقط قبلش قول بده که عصبانی نمیشی ، نذار دوباره پرستارا صدا کنم خب ؟ ..... با صدای گرفته گفتم : من که حالم خوبه بذار یه نظر ببینمش بذار عشقمو ببینم دل تنگشم ..... گفت : آدرین باشه پس بلند شو باهم بریم ..... کمی خوشحال شدم ولی غمگین بودم خوشحال بودم بخاطر اینکه میخواستم ببینمش ولی غمگین بودم که قراره تو این وضعیت ببینمش ....
بلند شدم با پدرم رفتم ..... گفت : چند دقیقه صبر کن الان میریم پیش مارینت ..... رفت سمت پرستار نزدیک ۵ دقیقه در حال صحبت با پرستار بود بعدش اومد پیش من .... گفتم : چیزی شده ؟ .... گفت : نه فقط از پرستار اجازه گرفتم که بتونیم مارینت رو ببینیم .... گفتم : مگه کجاست ؟ .... گفت : الان میفهمی .... هر چقدر که بیشتر قدم برمیداشتم نگرانیم بیشتر میشد پدر و مادر ماری، آلیا ، نینو اونجا بودن با چهره به شدت غمگینشون و گریه های مادر ماری مواجه شدم بهم نگاهی انداختن ..... از کنارشون رد شدیم بعد از چند دقیقه گفتم : ما داریم کجا میریم ..... گفت :
گفت : خب پسرم را ... راستش مارینت تو کماست ..... تمام وجودم سست شد دلم ریخت گفتم : چی داری میگی ؟! کما ؟! ..... نذاشتم حرفشو ادامه بده ..... ماری عشق من تو کماست چقد راحت میگی مارینت تو کماست ؟! .... گفت : اون گوشه لباس هستش برش دار و بپوش با لباسای خودت نمیتونی بری داخل ۵ دقیقه میتونی ببینیش من داخل نمیام .... لباسام رو پوشیدم وارد اتاق شدم ..... ماری روی تخت مثل فرشته ها خوابیده بود رفتم کنارش روی صندلی کنار تخت نشستم .....
دستاشو توی دستام گرفتم گریه کردم و گفتم : عزیزم چشماتو باز کن دیگه .... میخوام توی چشمات که مثل دریاست غرق بشه ..... بلند شو بهم بگو دوست دارم بگو دیگه .... نمیگی تو بری من بدون تو چیکار کنم من اشتباه کردم عشقتو ندیدم ..... ولی الان که عاشقت شدم چرا داری میری ..... من میمیرم بدون تو بلند شو .... به چهره ی نازش خیره شدم ..... چند دقیقه بعد پدرم وارد اتاق شد و گفت : بسه پسرم ۵ دقیقه تموم شد الان پرستار میاد بهمون گیر میده دیدیش بسه بلند شو بریم ..... چیزی نگفتم دست عشقم که توی دستم بود رو بوسیدم و رهاش کردم ..... به سمت در رفتم ..... هنوز چند قدم برنداشته بودم که یهویی ......
بابای 👋😽💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وای آجی چرا نمیزاری پس بعدی رو؟
آجی جونم گذاشتم منتشر شد 😁
عالییییییییییییی
عررررررر عررررررر 😢😢😭😭😭
میسی 💙
سلام من داستان رو تازه خوندم خیلی قشنگ بود آفرین عالیه ادامه بده😍😍
ممنونم عزیزم 😻
آجی مرسی که زود میزاری من هر وقت که میام توی پروفایلت ذوق میکنم که قسمت بعدی داستانت را گذاشتی واقعا ممنونم🙈🙈😻😻
خواهش میکنم آجی جونم😻😘