سلامممم این دومین داستان منه اگه دیر به دیی میزارم درک کنید فصل امتحان ها اومد و برای من سخته زود زود بزارم 😅
من جیجی هستم از روز اولی به به دینا اومدم یتیم بودم الانم ۱۵ سالم هست و بخواطر اینکه که ۱۵ سالم شده دیگه کسی منو به انواع بچه نمیپزیره😓و از الان باید برای خودم زندگی کنم برای همین توی رستوران ها کار میکردم چند مدت هم به خانه این اون میرفتم و مواظب بچه ها بودم دیگه ۱۸ سالم شده بود (داستان از زبان خود جیجی) ۱۸ سالم برای بانک من حساب کاری کار میکردم😅و درامد خوبی داشتم. از ۱۶ سالگی یه دختر زیبایی شدم برای همین خواستگار زیاد داشتم ولی من حتی نمیزاشتم بیان خونه😂 دلم نمیخواهد کسی توی زندگیم راه بدم حتی یه حیوانه خونگی
خب دیگه بیخیال لین چرت پرت ها باید پاشم برم سر کار الان اقای زارع منو میکشه ( اقایه زارع ریئس جیجی هست) من ماشین ندارم برای همین پیاده رفتم نیم ساعت فقط راه بود وقتی رسیدم همه بدجوری داشتند کار میکردم توی دلم گفتم چه عجب همه دل به کار دادن یک دفعه کاترین ( همکارش و بهترین دوستش) گقت. دختر بدو بدو لباستو بپوش گفتم چیشده نفس نفس میزد میگفت فقط بدو و سریع رفت منم سریع لباسم پوشیدم موهام درست کردم (جیجی تویه رستوران گارسون بود) رفتم سرع میز ها سفارش هارو گرفتم داشتم به سمت اشپز خانه میرفتم که سفارش هارو بگم که یک دفعه افتادم وقتی بلند شدم یه گربه اونجا بود سریع گرفتمش اومدم بکنمش بیرون که یه پسر دستم گرفت گفت وایسا اون گربه منه
گفتم واقعا😏 گفت بله میشه بدیش گفتم اره و گذاشتمش دم در رستوران گفتم از بیرون حواست بهش باشه😏😑 گقت اون گربه با ادبی هست نمیدونم چرا به شما چسبیده واقعا بیخشید گربه یه میو نازی کرد و چشم هاش گرد شد خب دلم به رحم اومد گفتم باشه. ولی یه بار دیگه ببینم اینجوری کرد میکنمش غذا اینو گفتم گربه موهاش سیخ شد😱 یه میو کرد رفت توی بغل صاحبش. یه خنده کردم تا اومدم یه چیزی بگم که یهو کاترین اومد گفت دختر چرا داری حرف میزنی زدو باش سفارش هارو تحویل بده
گقتم چشم چشم سریع رفتم بعد که سفارش ههرو تحویل دادم دیدن کاترین بدجوری داره روی میز ها و..... خیلی تمیز میکنه گفتم چیشده گفت امروز قراره یه ادم مهمی بیاد و کسی نمیدته چه شکلی هست گفتم کی؟ گفت. یه ادمی که قراره اینجا سرمایه گذاری کنه گفتم اهان و رفتم سر کارم یک دفعه یه دختر کوچولو اومد بهم سلام کرد گفتم سلام کاری داری گفت اره اینجا پارک برای بچه ها دارید؟ گفتم اره یه جایه کوچیک داریم ولی پولی هست😅 گفت بیا💵گفتم بیا از این طرف اون بردم اونجا یک دفعه گفت وایسا ورم برگردونم بعدش گفت هیچی😇گفتم باشه🤨نمیدونم ولی اینگار دختر خیلی مشکوک میزد ولی بهتر برسم به کارم اخ وای نه پام خود به میز😣 دد بدی داشت ولی در هر صورت داشتم راه میرفتم سفارش هارو میدادم🥰 و مثل همیشه لبخند میزدم. که مثل همیشه کارل اومد کارل یکی از مشتری هایی هست که همیشه میامد میرفت و مثل همیشه پنکیک سفارش میداد کاترین رفت سفارش گرفت و داد اشپز خانه و منم رفتم سفارش تحویل بدن ولی اون پنکیک سفارش نداده بود یه غذایه دیگه بود خیلی عجیبه من یک بار بهش اون عذا رو پینهاد دادم گفت از این غذا متنفر هست ولی تون الان اون سفارش داد
یکم مشکوک شدم اخ حتی یا کلا هم سرش بود ولی گربنده کارل داشت برای همین فکر کنم کارل هست شایدم یه ادمه دیگه باشه 🤷🏻♀️ سفارس تحویل دادن از کجکاوریم گفتم کارل؟ گفت بله بفرمایید گفتم هیچی اخ همیشه پنکیک سفارش میدادی شک کردم خودت باشی😅 گفت چی خب دیگه علاقه هست گفتم باشه و رفتم شیفت من تمام شد رفتم خونه جورابم که دراوردم پام کبود شده بود. فکر کنم بخواطر اون میزه بود اخ مگه میشه😣 پام گذاشتم توی یخ تا کبودیش بره و یه نفس عمیقی کشیدم و رفتم سر کمدم تا رد باز کردن یهو😨
هرچی لباس بود افتاد روی سرم😐و یه گربه پرید بیرون دو ساعت توی خونه با گربه داشتم میدیدم تا بگیرمش😣چقدر هم سریع بود بلاخره یه پتو انداختم روش تا گرفتمش موهاش طلایی بود چشم هایه سبزی داشت اون شبیه من بود یکم نگاهش کردم اون یه بچه گربه بود انداختمش بیرون ولی میو میو میکرد اینگار. ول کن نبود😐 در باز کردم کنار در نشسته بود و چشم هاش اونجوری کرده بود منم گفتم برو دیگه میو میوش بیشتر شد اینگار مادرش اون ول کرده برای همین بهش گفتم فقط ۲ روز و یک دفعه تومد توی بغلم شیطون مثل غورباقه میپره😂 بردمش توی خونه شیر ریختم توی یه ظرف و گذاشتم جلوش و اونم اینگار خیلی گرسنه بود
خب ببخشید وسط داستان میپرم 😅 خواستم بگم که لطفا لطفا نظر هاتون بگید وقتی نظر ها با ۱۱ رسید من داستان بعدی میزارم البته ۱۱ تا نظر که بزارما 😅
فردا بهش گفتم چیزی دست بزنی میکشمت گربه یه میو کرد گتم افرین رفتم سر کار مثل همیشه کار سخت و هنوز اون کبودیم خوب نشوده بود و بدجوری درو میکرد ولی بازم لبخند میزدم🥰 اومدم خونه باورم نشد همه چی سر جاش بود و تازه یکم هم مرتب تر یک دفعه دیوم گربه یه دست مال توی پنجش هست و داره به بدبختی تمیز میکنه. یک دفعه رو به من شد گفت میو گفتم وای خدا چطوری تو که فقط گربه هستی چطوری اخ. گفت میو میو گفتن من که نمیفهمم چی میگی ولی افرین. براش یه تیکه گوشت بردیم گذاشتم یخش اب شه و بهش دادم اونم خیلی خوشحال شد ۲ روز شده بود ولی دام نمیاند ببرمش بیرون براش یه قلاده خریدم روش نوشته بود پرنسس ولی اینگار خوشش نیامد و رفت یکی از کتاب هام از کتاب خونم پرت کرد پایین گفتم چته چیکار داری کتاب برداشتم روی کتاب نوشته بود جک گفتم دوست داری اسما جک باشه؟ یه میو کرد اومد توی بغلم خودشو مالید اینگار از اسم اجک خوشش اومد بود ولی اون که سواد نداشت پس؟ بیخیال دارم به چه چیز هایی فکر میکنم اخ😂 فردا رفتن فلاده رو پس دادن یه قلاده به اسم جک خریدم و فهمیدم اون دختر نیست اون پسر هست😂
من جز داستان جیجی هم یه داستلن دیگه خم نوشتن دختر خون اشام فصل ۲ هم داره البته دارم مینویسم 😅
۱۱ تا نظر ببینم خوبه یا بد؟ راستی هم تویه اون داستانم نوشتم کاترین هم تویه این داستان بخواطر اینکه من میخواستم اسم کاترین باشه ولی نشد برای همین توی همه داستانم اسم کاتریت توش هست