
سلام بچه ها💖سعی کردم این تست رو یکم زود تر بزارم🙂دیگه کم کم داریم به آخراش نزدیک میشیم😍امیدوارم که خوشتون بیاد😊💖😘
حالا او آنجا بود؛ روبروی دری بنفش؛ به درختی که در کنار دیوار بود نگاه کرد.درخت بدون برگ در آن شب بسیار ترسناک به نظر می رسید. دوم این بند کوله را هم روی شانه اش انداخت و از درخت بالا رفت. دستانش را به دیوار رساند و بعد از آن آویزان شد، به پایین نگاه کرد؛ ارتفاع کم بود دستانش را رها کرد و بر زمین افتاد.
آرام بلند شد و در حالی که بند دوم کوله اش را در می آورد به ماه بزرگ و سفید نگاه کرد و سپس به آنچه در افق انتظارش را می کشید خیره شد. کوله را زمین انداخت و با پوزخندی گفت "دارم میام قاتل"
حتماً در ذهنتان این سوال پیش می آید که چرا لیندا برای کشتن قاتل به باغ قدیمیشان آمده است برای پاسخ به این سوال باید به پنج سال قبل و زمانی که خانواده لیندا کشته شده بودند برگردیم.
پنج سال قبل _ کمی بعد از قتل "می توانی به ما بگویی که چه شکلی بود" "ر..راستش زیاد صورتش را به یاد ندارم ، فقط می دانم مویش قهوه ای بود" "خانواده ای یا کسی را داری که تو را برای زندگی به آنها بسپاریم؟" "زمانی که پدر و مادرم می خواستند از هم طلاق بگیرند، من مادرم را انتخاب کردم به خاطر همین ، پدرم و خانواده اش از من متنفر شده اند. در خانواده ی مادرم هم کسی را ندارم چون مادر بزرگ و پدربزرگم، سالها پیش فوت کرده اند و خاله لوییزا هم که چند سال پیش فرار کرده است و هیچ کس هم دقیقا نمیداند او کجاست و کس دیگری هم در خانواده ما وجود ندارد" "پس کسی را نداری و در این صورت متاسفانه ما مجبور هستیم تو را به یتیم خانه بفرستیم"
پلیس ایستاد، رفت و لیندا را با غم هایش تنها گذاشت.لیندا دست هایش را به هم فشرد؛ چشم هایش را تاجایی که می توانست، محکم بست تا اشک از چشمانش نیاید. هر کاری میکرد نمی توانست از تکان خوردن لب هایش جلوگیری کند.چیزی نمانده بود که بغذش بترکد. نفس عمیقی کشید و از گریه کردنش جلوگیری کرد. چشم هایش را بست تا نفس عمیق دیگری بکشد که ناگهان چیزی روی پاهایش افتاد.
چشم هایش را باز کرد؛ یک تکه کاغذ بود که انگار تا شده بود. به سمتی که آن فرد رفته بود نگاه کرد، پلیس مردی با موهای قهوه ای. که پشتش به آنها بود داشت آرام از آنجا دور می شد، ناگهان ایستاد. سرش را برگرداند و با پوزخندی به لیندا نگاه کرد.قیافه اش آنقدر ترسناک بود که کاری کرد دخترک مانند مجسمه بی حرکت شود. بعد ۲ بار به برگه در دست لیندا اشاره کرد. لیندا به برگه نگاه کرد "قاتل"
این از ذهنش گذشت و سریع سرش را برگرداند تا دوباره او را ببیند. اما قاتل آنجا نبود. انگار که اصلا هیچ وقت آنجا نبوده. وقتی داخل ماشین نشست؛ کاغذ را باز کرد و نوشته هایش را خواند "متاسفم که دیگه اینجا زندگی نمی کنی؛ اما نگران نباش، یکی دیگه به جات زندگی می کنه "من" یه روزی پیدات می کنم و از شرت خلاص می شم"
لیندا ترسید. کاغذ را روی زمین پرت کرد و به پشت سرش نگاه کرد. قاتل، از آن دور ها و در تاریکی ، با آن لباس مشکی، شلوار لی آبی و کلاه نقابدار قرمز رنگش، با پوزخندی ترسناک به لیندا نگاه می کرد. لیندا با وحشت سریع سرش را برگرداند نفس نفس می زد. پایش به چیزی خورد و "ترق!" صدا داد. کمی رفت جلو و نگاه کرد ؛ همان نامه ی وحشتناک!!! سریع آن را برداشت و مچاله کرد ؛ پنجره را پایین داد و کاغذ را پرت کرد.
اول نفس نفس می زد اما بعد برای آرام شدن نفس عمیقی کشید. بعد گفت "نه! من از شرت خلاص می شم!"
خب بچه ها اینم از این قسمت امیدوارم که خوشتون اومده باشه😊خیلی دوستون دارم... خدافظ👋🏻😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بچه ها تست رو گذاشتم در حال برسیه🙂🤗😘
سلام ۱ ماه شد لطفا بزار خسته شدم
ببخشید این چند هفته همش امتحان داشتم دو روز دیگه می زارم🙏
پس به خاطر قاتل رفت.
من یه حدس هایی دارم می زنم یه حسی بهم میگه با فرار خاله هه در ارتباطه. شایدم نباشه اما به نظرم همینه.
در کل مثل همیشه دوباره گل کاشتی.ادامه بده
توی قسمت های بعدی متوجه میشی😉
ممنون😘
من تازه آشنا شدم با داستانت ولی گیج شدم