این اولین داستان منه و مریکتی هست
تام: مرینت بیا شام دخترم. مرینت: بابا شام چیه ؟ تام : شام غذا ی مورد علاقته عزیزم. مرینت: اخ جون استیک هورا.و بدو بدو از پله ها اومد پایین. مرینت: نمی شه غذام رو تو بالکن بخورم؟ می دونید که اینکار رو خیلی دوست دارم. سابین: عزیزم ما می خوایم باهات حرف بزنیم.
مرینت نشست.مرینت : خب چی شده؟ تام : مرینت عزیزم ما می خوایم برای دیدن داییت بریم شانگهای ولی تو باید بمونی اینجا و مواظب مغازه باشی. مرینت: چیییییییییییییی یعنی من نمی تونم بیام؟ باید تنها بمونم؟ من مغازه رو اداره کنم؟ مننننننننن؟ سابین عزیزم اروم باش بیا این اب رو بخور
مرینت: اما... اخه...من بدون شما..... نمی تونم..... تام : عزیزم ما فقط سه ماه اونجاییم. مرینت: باشه من می مونم . مرینت ناراحت بود . اما به روی خودش نیاورد.
شامش رو خورد و رفت تو اتاقش و شروع کرد به نوشتن خاطراتش. بعد رفت تو بالکن
به ماه گفت: لطفاً حالم رو خوب کن. نیم ساعت بعد جسمی سیاه از روی پشت بام ها می پرید و نزدیک می شد. مرینت خوشحال شد چون اون کت نوار بود. کت اومد و گفت: سلام پرنسس چرا ناراحتی؟
مرینت گفت: نه من ناراحت نیستم کت : من اون چشم ها رو میشناسم.مرینت : باشه کت من ناراحتم طوری که می خوام گریه کنم. و شروع کرد به اروم اروم گریه کردن. کت : پرنسس چی شده؟اشک های مرینت رو پاک کرد
مرینت گریه اش بند اومد و شروع کرد به توضیح دادن. کت گفت: پدر من هم می خواد بره نیویورک. ( برای کار های مدلینگش) مرینت نگاش کرد. توی دل نا امیدش یه نور تابیده شد.
مرینت: کت من باید برم به مامان و بابام تو جمع کردن چمدون کمک کنم. کت : خب برو . مرینت داشت می رفت که یهو برگشت و گفت:کت، ممنونم. و رفت. جفتشون لبخند زدن و رفتن.
ممنون که نگاه کردید.
اگه لایک ها پنج تا بشه و کامنت ها دوتا بازم می زارم 💖
عالییی
عااالی بقیش رو هم بزار
پارت دومش رو گذاشتم عزیزم 💖💖💖
پارت سوم رو دارم می نویسم
اااااا من ندیدم اگه اومده بزن بریم بخونمش 😀😃😃
هوووووورا😅
عالی بود
💖💖💖💖💖🌈🌈🌈🌈🌈
عالیییی بود آجی خیلی خوب بود من عاشق مریکتم✌🏻✌🏻✌🏻♥️♥️♥️
مرسی اجی 💖💖💝
عالی و بی نظیر بود عزیز دلم😍😍😍😘😘😘💟❤❤❤❤❤❤❤❤لطفا ادامش بده کیوتم خیلی قشنگه دورت بگردم😍😍😍💞💞💞💞💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖🌸🌸🌸🌸🌹🌹🌹
مرسی عزیزم 💖💖💖💖
لایک ها یدونه ببشتر بشه می زارم
عالی بود من هم اایک کردم هم کامنت لطفا بقیش هم بزار
مرسی عزیزم حتماً می زارم