
به نام خدا سلام ، من تصمیم گرفتم در کنار داستان شاهزاده تاریکی این داستان رو هم بنویسم ، امیدوارم خوشتون بیاد ، از جایی کپی نکردم .
داستان از زبان دیپر : تویه جنگل قدم میزنم و خاطراتم رو مرور میکنم . وقتی اسم تابستون میاد یاد چه چیزی میفتید ؟ ...نرفتن به مدرسه،تفریح کنار خانواده و دوستان،استراحت،آفتاب...،ولی اگه از من بپرسی میگم ... موجودات ماوراء طبیعی!،نفرین ها و طلسم ها !، گم شدن تو نظریه ها!... سلام، من دیپر پاینز هستم، یه پسر نوجوان ۱۳ ساله به اصطلاح عادی ، ولی هیچ چیز راجب من عادی نیست ، من یه خوانواده غیر معمول دارم و در عین حال فوقالعاده ... شاید بگید چون غیر معمولیم فوقالعاده ایم ولی اشتباهه، چیزی که مارو فوقالعاده میکنه اینکه پا به پای همدیگه پیش میریم و از لحظاتی که داریم برای پا بر جا نگه داشتن این خانواده استفاده میکینم . صدای خش خشی رو از پشت سرم میشنوم.
بعد از اینکه روم رو برمیگردونم با دیدن یه برچسب رویه زمین ، متوجه میشم اینجا چه خبره ! . لبخندی میزنم و به راهم ادامه میدم . بعد از برداشتن ده قدم روم رو بر میگردونم و گوش خواهر شیطونم رو میکشم . میبل: آخخخخخخ. دیپر : نشنیدی میگن جاسوسی کار بدیه ؟ میبل : خودت چی که جاسوسی بقیه رو میکنی . دیپر: من کی جاسوسی کردم ؟، اگرم کردم به خاطر این بود که بفهمم تو این شهر چی میگذره. گوش میبل رو ول میکنم. دیپر: خوب حالا میشه بگید چرا جاسوسی برادرتون رو میکردید ؟ میبل می خنده و میگه: هیچی ، فقط دیدم بدون اینکه حرفی بزنی از کلبه خارج شدی، چیزی شده؟ دیپر: نه ، چیزی نشده فقط داشتم خاطراتمون رو مرور میکردم . میبل : هه، آره ، چه خاطره ها که نداشتیم . میرم و برچسبی که رویه زمین افتاده بود رو بر میدارم و به میبل میدم . میبل: اوه ، مرسی دیپری ، نمی خوام گمش کنم . با لبخند میگم: پس بهتره حواست رو بیشتر جمع کنی .
میبل به برچسب نگاه میکنه و بعد اون رو تویه جیبش می زاره . رویه برچسب عکس یه موجود سفید با نمک بود که شاخ هایی قرمز رنگ داشت ، حالا مطمئن نیستم شاخ باشن . شب شد و بعد از اینکه برای خواب آماده شدیم رفتیم تو تختمون . میبل بعد از کلی بپر بپر کردن، تویه تختش ولو شد . میبل: خیلی خوشحالم دوباره برگشتیم . با لبخند به میبل نگاه میکنم دیپر: منم همینطور. میبل : خوب ،شب بخیر دیپ . دیپر: شب بخیر میبل . چشمام رو بستم و وقتی باز کردم، خودم رو تویه جای عجیب دیدم . دیپر : این... اینجا کجاست؟ صدا : اینجا چشم انداز ذهنه پسر . روم رو برمیگردونم و فردی شنل پوش رو میبینم . دیپر : تو کی هستی؟ کدوم موجود ماوراءطبیعی هستی ؟ پسر لبخندی میزنه و شنلش رو از روی صورتش کنار میزنه . مو هایی سفید داشت و چشم هایی آبی ، شاخ هم داشت، حالا شاخ بودن یا هرچیز دیگه ای نمی دونم . پسر با لبخند میگه : اگه آنالیز کردنت تموم شد تا به سوالات جواب بدم ! اولش نفهمیدم ولی به خودم امدم و به علامت آره سری تکون دادم .
پسر با لبخند میگه: من اکسولاتلم ، موجود ماوراءطبیعی که تو تا حالا ندیدیش و قدرت زیادی داره و همچنین خواسته ای از تو ! دیپر : چه خواسته ای ؟ اکسولاتل : می خوام بهم اعتماد کنی و ... حرفش رو قطع کردم و گفتم : اعتماد کنم ؟ اونم به کسی که ۱ دقیقه هم نیست اسمش رو میدونم. اکسولاتل: می دونم سخته ولی...دوباره حرفش رو قطع میکنم. دیپر: ولی و اما نداریم ، تا وقتی که ندونم تو واقا کی هستی بهت اعتماد ... ایندفعه اکسولاتل حرف من رو قطع میکنه و میگه : حالا من باید حرفت رو قطع کنم ، گوش کن پسر ، به من اعتماد کن ، چون من یه دوستم . دیپر : یه دوست ؟ اول باید معنیش رو بدونی ، هر موقع فهمیدی می تونی دوست پیدا کنی . اکسولاتل سرش رو پایین میگیره و بعد از کمی مکث بلند میکنه . اکسولاتل: من معنی این کلمه رو میدونم . دیپر : پس باید این رو هم بدونی نمیشه به کسی که تو خوابت میبینی اعتماد کنی . اکسولاتل از گوشه ی چشمش به نقطه ای نامعلوم خیره میشه ، بعد با لبخند به من نگاه میکنه و میگه: درسته ،نمیشه .
سوالی به اکسولاتل نگاه میکنم . بیدار میشم و تویه تختم میشینم . داشتم به خوابم و اون موجود ماوراءطبیعی فکر میکردم . متوجه میشم یه نفر جلوی من ایستاده ، سرم رو بلند میکنم و با دیدن اکسولاتل جیغی خفیف میکشم . با کلافگی به اکسولاتل نگاه میکنم و میگم : تویی که. اکسولاتل: درسته منم . میبل در حالی که چشماش رو می مالوند تویه تختش میشینه . میبل: آاا...دیپر ، تو بودی جیغ زدی ؟ دیپر: چیزی نیست ، بخواب. میبل : باشه . میبل می خوابه . دیپر : اون تو رو ندید . اکسولاتل : درسته ، فقط تو میتونی من برو ببینی یا صدام رو بشنوی . ( ~این علامت یعنی دارن تویه ذهنشون حرف میزنن) دیپر ~ مثل اینکه یه رفیق ماوراءی پیدا کردم ~ اکسولاتل : صحیح . دیپر : چی ؟ تو ذهنم رو می خونی ؟ اکسولاتل: آره و میتونم بفهمم چه احساسی داری .دیپر : یعنی مثل بیل ؟ آههههه.
خوب این از پارت اول ، امیدوارم که خوشتون امده باشه ،قراره کلی اتفاق های جالب بیفته ، اگر از داستانم خوشتون نیمد به بزرگی خودتون ببخشید ، نظر هم فراموش نشه ممنون میشم ، بای بای 👋🏻
بای بای 👋🏻😅
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دارم رمانتو دنبال می کنم
از همین الان کنجکاویم فوران کرد/=
خوب....
ممنون 💗💗پارت ۲ تو بررسیه
عالی بود 😁
عالی نه بود معرکه بود ادامش بده👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻
عالی بود 😁